فیلتر

از
تا
جستجو
گروه
مرتب شود با
به صورت
تعداد موارد یافت شده : 56 تعداد موارد یافت شده ی امروز: 0
حکایت پنجاه و ششم 1395/03/30 ادامه ...
حكايت پنجاه و پنجم: بسياري از مردم كتاب شازده كوچولو اثر اگزوپري را ميشناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و در نهايت در يك سانحه هوايي كشته شد. 1391/11/23 ادامه ...
حكايت پنجاه و چهارم : ثروتمندترين فرد كيست!؟ از بيل گيتس پرسيدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟ گفت: بله فقط يك نفر. 1391/08/03 ادامه ...
حكايت پنجاه و سوم: آيا شما هم نيمكت داريد؟ روزي پادشاه در محوطه ي كاخ خود مشغول قدم زدن بود كه سربازي را كنار يك نيمكت در حال نگهباني ديد؛ 1391/08/03 ادامه ...
حكايت پنجاه و يكم : شغل مديريتي يك شخص جوان با تحصيلات عالي براي شغل مديريتي در يك شركت بزرگ درخواست داد. در اولين مصاحبه پذيرفته شد؛ رئيس شركت آخرين مصاحبه را انجام داد. رئيس شركت از شرح سوابق متوجه شد 1391/06/19 ادامه ...
حكايت پنجاه و دوم : كــشــتــي تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما كسي نمي آمد. 1391/06/19 ادامه ...
حكايت چهل وششم: جايگاه ما مردي تاجر در حياط قصرش انواع مختلف درختان و گياهان و گلها را كاشته و باغ بسيار زيبايي را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترين سرگرمي و تفريح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گياهان آن بود. 1391/02/31 ادامه ...
حكايت چهل و نهم: ناپلئون و مرد پوست فروش به هنگام حمله ي ناپلئون به روسيه دسته اي از سربازان او در مركز شهر كوچكي از ان سرزمين هميشه برف در حال جنگ بودند.ناپلئون به طور اتفاقي از سواران خود جداميافتد 1391/02/31 ادامه ...
حكايت پنجاه ام:سرخپوست و هواشناسي رييس جوان قبيله كه هيچ تجربه‌اي در اين زمينه نداشت، جواب ميده «براي احتياط بريد هيزم تهيه كنيد» بعد ميره به هواشناسي زنگ ميزنه: «آقا امسال زمستون سردي در پيشه؟» 1391/02/31 ادامه ...
حكايت چهل و هفتم:امام موسي صدر و حريم عفاف دانشمند فاضل و نويسنده انديشمند استاد سيد عباس نورالدين برايم نقل كرد كه روزي امام صدر در يك كليسا ( يا دانشگاه ) سخنراني بسيار موثر و جذابي ايراد كرد و همه را مجذوب نمود. 1391/02/31 ادامه ...
حكايت چهل و هشتم: دانه سيب نگاهي به درخت سـيب بيندازيد. شايد پانـصد سيب به درخت باشد كه هر كدام حاوي ده دانه است. يعني 5000 دانه ... 1391/02/31 ادامه ...
حكايت چهل و دوم : قـــوربــاغــه داستاني براي نشان دادن قدرت كلام قدرت زندگي و مرگ در زبان و كلام ماست . 1390/12/21 ادامه ...
حكايت چهل و سوم : قـهـــوه كارهاي ساده را به راحتي مي توان پيچيده كرد، اما كارهاي پيچيده را به راحتي نمي توان ساده كرد. 1390/12/21 ادامه ...
حكايت چهل و يكم: من آدم تاثيرگذارى هستم آموزگارى تصميم گرفت كه از دانش‌آموزان كلاسش به شيوه جالبى قدردانى كند. او دانش‌آموزان را يكى‌يكى به جلوى كلاس مي‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو مي‌كرد. آن گاه به سينه هر يك از آنان روبانى آبى رنگ مي‌زد كه روى آن با حروف طلايى 1390/12/21 ادامه ...
حكايت چهل و پنجم: پژواك پدري همراه پسرش در جنگلي مي رفتند. ناگهان پسرك زمين خورد و درد شديدي احساس كرد.او فرياد كشيد آه... در همين حال صدايي از كوه شنيد كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوي فرياد زد 1390/12/21 ادامه ...
حكايت چهل و چهارم: فتحعلي شاه و ملك الشعرا زماني بود كه فتحعلي شاه شعر مي گفت و « خاقان » تخلص مي كرد . روزي قطعه اي از اشعار خود را بر فتحعلي خان صبا ملك الشعرا خواند و از او پرسيد كه چطور است ؟ 1390/12/21 ادامه ...
حكايت سي و هشتم : راه حل هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. 1390/09/29 ادامه ...
حكايت سي و نهم : تدى و تامپسون در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، 1390/09/29 ادامه ...
حكايت سي و ششم : شير تنبل يك روز آفتابي شيري در بيرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب مي‌گرفت؛ در همين حال روباهي سر رسيد. 1390/09/29 ادامه ...
حكايت سي و پنجم : مرد جوان و كشاورز مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود 1390/09/29 ادامه ...
حكايت سي و هفتم: ديوار شيشه اي ذهن يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اكواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد. 1390/09/29 ادامه ...
حكايت چهلم :فروش كوكاكولا در خاورميانه يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت. 1390/09/29 ادامه ...
حكايت سي و سوم : شخم زني مزرعه پيرمردي تنها در آمريكا زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود. تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود. 1390/08/29 ادامه ...
حكايت سي و دوم : داستان زن شايعه ساز زني در مورد همسايه اش شايعات زيادي ساخت و شروع به پراكندن آن كرد. بعد از مدت كمي همه اطرافيان آن همسايه از آن شايعات باخبر شدند. 1390/08/29 ادامه ...
حكايت سي و چهارم: لباس هاي كثيف! روزي زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌كشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايه‌اش درحال آويزان كردن رخت‌هاي شسته است و گفت:« 1390/08/29 ادامه ...
<<   <  1 2 3  >   >>  
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal