سردار جهادگرشهید محمود محمدقاسمی
1391/07/26
شهيد محمد قاسمي
    پدر: حسن
  ولادت: 2/6/1341ـ خيارج
 متأهل، داراي يك فرزند
 محل دفن: كربلاي ايران                    
مسؤوليت: جوشكاري
شهادت: 10/2/1365 ـ فاو    عمليات: والفجر8
سرگذشت
محمد قاسمي در دومين روز شهريور ماه سال 1341 در خيارج از توابع بويين زهرا ديده به جهان گشود. دوران تحصيلي ابتدايي را در زادگاهش سپري نمود، سپس براي ادامه ي تحصيل در مقطع راهنمايي به شهر دانسفهان رفت و در آن زمان پدر را در كشاورزي همراهي مي كرد تا كمكي جهت تأمين مخارج زندگي خانواده باشد.
او كه در جريان روزهاي قيام مردم عليه رژيم ستم شاهي، نوجواني بيش نبود همراه با ساير مردم در تظاهرات هاي عليه رژيم شركت كرد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي و همزمان با آغاز جنگ تحميلي به خدمت سربازي رفت تا از اين طريق ضمن انجام خدمت نظام وظيفه، عليه رژيم متجاوز بعثي وارد عمل شود. دوره آموزشي را در بيرجند گذراند و سپس به خرمشهر اعزام شد تا بقيه دوران خدمت را در اين شهر قهرمان پرور سپري نمايد . وي پس از پايان خدمت سربازي، به ديار خود بازگشت و بعد از مدتي كوتاه، همزمان با عمليات فتح المبين از طريق بسيج عازم جبهه هاي نبرد شد و پس از ماهها حضور در جبهه ها به زادگاهش بازگشت و تشكيل خانواده داد و پس از يك سال خداوند فرزند پسري به وي عطا نمود.
او كه در شغل جوشكاري مهارت داشت، پس از مدتي جهت انجام وظيفه وارد جهاد كشاورزي شده و هنوز يك سال از فعاليت هايش در اين سازمان نگذشته بود كه تقاضاي حضور در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل را نمود و 20 فروردين ماه سال 1365 اعزام و در جريان عمليات والفجر 8 و 20 روز بعد در نبرد با صداميان در شهر فاو به شهادت رسيده و پيكر مطهرش مفقود الاثر گرديد.
بخشي از وصيت‌نامه شهيد
وحدت كلمه را سرلوحه كارهاى خود قرار دهيد. 
مادر عزيز! شيرى كه به من دادى، حلالم كن و همچنين شما پدر بزرگوار كه چه شبها و روزها برايم زحمت كشيدى، بدان كه هيچ وقت فراموش نمى‌كنم و مى‌دانم اين بنده گناهكار هميشه باعث زحمت شما بوده ام، پس مرا حلال كنيد. هدف من از رفتن به جبهه، يارى رساندن به حسين زمان بوده است و چنانچه لياقت پيدا كردم و سعادت شهادت نصيبم شود، حتما به آرزويم رسيده‌ام.ما هم بايد همانند سردار رشيد اسلام امام حسين(ع) در مقابل ظالمان و زورگويان ايستادگى كنيم.
امام حسين(ع) با صدام زمانش سازش نكرد، ما هم نبايستى تن به سازش دهيم. امام حسين(ع) از خون خود و جوانانش گذشت، ما هم بايستى از آن رادمرد جهان اسلام الهام بگيريم. مرگ حق بوده و براى همه هست، از پيامبران خدا گرفته تا امامان و روحانيت و ديگران. اين جانب كه خود را مسلمان مى‌دانم، بر خود وظيفه دانسته كه به نداى حسين زمان و اسلام و قرآن، به خاطر خداوند لبيك گفته و راهى جبهه شوم. چقدر خوب است كه آدمى در راه حق و حقيقت با مرگ سرخ، يعنى جنگ با دشمنان خدا، جان به او بسپارد، نه در بستر بميرد.چقدر حديث داريم كه از مقام شهيد تعريف كرده است. من كه لياقت شهادت ندارم، ولى اگر ايزد منان لطف فرمود و شهيد شدم، بدانيد كه به آرزويم رسيده‌ام.
به همه عزيزان يك توصيه دارم و آن اين كه هميشه وحدت كلمه را سرلوحه كارهاى خود قرار دهيد وگرنه شكست مى‌خوريم كه در قرآن آمده است ((واعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا: به ريسمان خداوند چنگ زده و متفرق نشويد.)) خداى نكرده متفرق نشويم كه همه مسلمان هستيم و همه بايد با دشمنان قرآن و دين بجنگيم تا آنان نتوانند با انداختن تفرقه، ضربه خود را بزنند.
اى همسر و مار و خواهر عزيزم! حجاب اسلامى داشته باشيد. شما بايد مانند فاطمه(س) و زينب(س) باشيد و در رعايت حجاب اسلامى بسيار دقت كنيد، زيرا حجاب شما از خون من براى دشمنان كوبنده‌تر است.
تا مى‌توانيد در نماز جمعه و جماعت كه ميعادگاه عاشقان الله است، شركت كنيد; صفوف مساجد و راه‌پيمايى‌ها را فشرده سازيد، صداها را بلند و مشت‌ها را گره كرده و فرياد مرگ بر آمريكا و شوروى و اسرائيل و صدام و درود بر خمينى سر دهيد.
اى همسر عزيزم اميدوارم فرزندمان را طورى تربيت كنيد كه قدمش، نفسش و حتي راه رفتنش هم اسلامى باشد. يك مرد جنگ‌جو، دلير و با خدا بار بياور كه سلاح افتاده بر زمين مرا بردارد و راهم را ادامه دهد.
اى دوستان و رفقا! راه شهيدان را ادامه دهيد كه راهى بسيار نيكوست.
پدر بزرگوارم حقوق چهار روز مرا به حساب جهاد منظور فرمايد كه خداى ناكرده مديون نباشم. مقدارى بدهكار و طلبكار مى‌باشم كه ريز آن ارقام در وصيت آمده، خواهشمندم عمل فرموده تا در آن دنيا مديون كسى نبوده و راحت باشم.
والسلام عليكم و رحمه اله و بركاته. خداحافظ
به اميد پيروزى رزمندگان اسلام.
محمود محمدقاسمى       
.2/1/65
در خاطر يار
هنوز نتوانسته ام او را فراموش كنم . ما در روستا زندگي مي كرديم17 ساله بودم، كه خواستگارهاي مختلفي برايم مي آمدند و من هميشه در تصوراتم فكر مي كردم كه با يك رزمنده اي ازدواج مي كنم كه بعدها شهيد مي شود.يكي از روزها خانواده دوست برادرم به خواستگاري ام آمدند، اتفاقاً او رزمنده بود و ما نامزد شديم، 40روز نامزدي ما طول كشيد و من هيچ گاه او را در اين مدت نديده بودم، روز ازدواجمان اولين باري كه قرار بود او را ببينم خيلي استرس داشتم و دوست داشتم بدانم كه قيافه اش چه شكلي است؟
و آن روز همين كه او را ديدم خوشحال شدم، چرا كه خيلي قيافه دوست داشتني و مهرباني داشت.البته اگر چه زندگي مشترك ما دو سال هم طول نكشيد، ولي من هنوز نتوانسته ام او را فراموش كنم و با خاطراتش زندگي مي كنم و بعد از او هم هيچ گاه تصميم نگرفتم كه ازدواج كنم.قيافه اش را شناختم؛ همسرم بود.ماه رمضان بود كه خبر شهادت همسرم را به پدر و مادرش داده بودند ولي گفته بودند كه پسر شما مفقود شده است، انها اين خبر را از من پنهان مي كردند و هر وقت كه من به منزل انها كه در طبقه بالاي منزل مان بود مي رفتم، مي ديدم كه انها گريه مي كنند.يا بار كه ديگر صبرم تمام شده بود پرسيدم: مگرچه شده كه همه ي شما گريه مي كنيد؟و آن ها هم پس از اندكي گفتند كه همسرم شهيد شده است.اين خبر را كه شنيدم، حالت سرگيجه پيدا كرده و به ديوار چسبيدم و از حال رفتم، بعد از نيم ساعت تازه متوجه شدم كه چه اتفاقي افتاده است. ولي هنوز هم انتظار تمام نشده است و در ثانيه ثانيه هاي زمان منتظرش هستم.
آن روزها گذشت و 10سال بعد از شهادتش خبر آوردند كه او شهيد شده است و آلبوم هايي را در اختيار ما قرار دادند و گفتند كه اين عكس جنازه هاي شهداست. آلبوم اول را كه ديدم عكس همسرم در آن نبود وقتي در حال ديدن آلبوم دوم بودم عكس شهيدي را ديدم كه بادگير سورمه اي تنش بود و از پايين تنه زخمي شده بود. قيافه اش را شناختم، همسرم بود. وقتي كه عكس را به پدر همسرم نشان دادم قبول نكرد كه عكس فرزندش است و گفت پسر من زنده است و حتي راضي نشد پيكرش را ببيند و من هم فقط با عكسش وداع كردم و به ناچار پيكرش را به تهران منتقل كرده و در بهشت زهرا به خاك سپردند تا امروز هم سر مزارش نرفته ام و پسرم هم از ترس اينكه مبادا من بروم آنجا و گريه و بي تابي كنم، هيچگاه اجازه رفتن به من نمي دهد، ضمن اينكه هنوز هم منتظرش هستم.
انگار ميدانستم كه اين آخرين ديدار است!بهار بود و هوا باراني، ساعت 8 صبح بود كه قرار شد به جبهه اعزام شود، خوشحال بودم كه مي خواست به جبهه برود ولي خيلي نگران بودم كه برايش اتفاقي بيفتد، چرا كه پسر دايي ام تازه شهيد شده بود و من خيلي نگران بودم، انگار ميدانستم كه اين آخرين ديدار است.او پسرمان را بغل كرد و به صورتش نگاه كرد و گفت: اين امانت را به دست تو مي سپارم، خيلي مواظبش باش.اين را كه گفت، ديگر مطمئن شدم كه هيچ گاه او بر نخواهد گشت، و من هم به خاطر امانتي كه او به من سپرده بود، هيچگاه ازدواج نكرده و با تمام مشكلات، پسرم را بزرگ كردم.
كبري آقاعلي، همسر شهيد

حتي اگر مرا اخراج كنند
برادرم تازه ازدواج كرده بود و در جهاد سازندگي كار مي كرد، يكي از آشنايان مريض شده بود و در تهران بستري بود و پسرش هم در حال ساختن خانه بود، آنها كسي را نداشتند كه كمكشان كند، اما هروقت كه محمود از سركارش بر مي گشت، به كمك آنها مي رفت و بعضي روزها را هم مرخصي مي گرفت و براي عيادت مريضشان به تهران مي رفت.ما به او مي گفتيم تو كارمند دولت هستي، نكند كه اخراج شوي؟ ولي او مي گفت: آنها كسي را ندارند و كمك به آنها از همه چيز واجب تر است، حتي اگر مرا اخراج كنند.
رقيه محمد قاسمي، خواهر شهيد
تعداد مشاهده خبر79 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal