سردار جهادگرشهید مرادعلی گودرزوند چگینی
1391/08/21
شهيد مراد علي گودرزوند چگيني
    پدر: حسن
  ولادت: 6/4/1305ـ شاهخاني طارم سفلي
 متأهل، داراي 4 فرزند
 محل دفن: قزوين           
  مسؤوليت: راننده خودروسنگين
   شهادت: 23/11/1364 ـ اروندرود عمليات: والفجر8
سرگذشت

مراد علي گودرزوند چگيني در سال 1305 در روستاي شاهخان قاقازان، از توابع قزوين متولد شد. پدرش كشاورز و او تنها فرزند خانواده بود.وي در سن 3 سالگي پدرش را از دست داد و از همان دوران كودكي سرپرست خانواده شد و با كارگري و بنايي مخارج زندگي مادر و خودش را تأمين مي كرد.او كه در اين سالها هيچ گاه فرصت درس خواندن برايش پيش نيامده بود در سن 20 سالگي وارد نهضت سواد آموزي شده و درسن 25 سالگي موفق به اخذ مدرك ششم ابتدايي مي شود و در همان سال در امتحان رانندگي شركت مي كند و گواهينامه پايه يكش را مي گيرد.
از آن به بعد به عنوان راننده ماشين هاي سنگين، زندگيش را مي گذراند ولي هيچ گاه خودش صاحب ماشين نمي شود.او كه در همان سال ها با يكي از آشنايانشان ازدواج كرده و صاحب 2 پسر و يك دختر مي شود، با شركت در كودتاي 28 مرداد، فعاليتش عليه رژيم آغاز شده و در زمان انقلاب با شركت در راهپيمايي ها به فعاليتش ادامه مي دهد.
او در يكي از راهپيمايي ها زماني كه جواني مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد مشتش را گره كرده و با شعار مرگ بر شاه، مردم را تشويق به مبارزه مي كند كه به سمت او تيراندازي مي كنند، اما او مورد حمايت مردم قرار مي گيرد و از آن صحنه جان سالم به در مي برد.در سال 1357 و با پيروزي انقلاب اسلامي، به عنوان راننده وارد جهاد سازندگي مي شود و به صورت داوطلبانه براي روستاهاي صعب العبور در زمستان ها سوخت مي برد.
با آغاز جنگ تحميلي، به عنوان راننده لودرهاي سنگين وارد جبهه جنوب شده و در عمليات هاي بسياري شركت مي كند.پسرش مي گويد: او هر وقت كه به مرخصي مي آمد سريعاً به جبهه بر مي گشت و هيچ گاه استراحت نمي كرد و مي گفت: شما نمي دانيد كه جبهه ها چه حال و هوايي دارد.او هميشه داوطلبانه به جبهه مي رفت و آخرين بار به جاي يكي از همكارانش عازم جبهه شده بود و در اين سال ها هميشه در خط مقدم و پيش قدم بوده و راه را همواره براي همرزمانش هموار مي كرد كه سرانجام در سال 1364 در عمليات والفجر 8 در منطقه اروندرود مورد اصابت تركش قرار گرفته و در هنگام انتقال به پشت جبهه بر اثر بمباران شيميايي دشمن زبون، به شهادت مي رسد.
او در آخرين اعزامش، به همرزمانش مي گويد: به فرزندانم بگوييد كه خيلي مواظب مادرشان باشند و او را تنها نگذارند.وي در زمان حياتش بسيار آرام، مهربان و خيرخواه بود و با وجود اينكه هميشه در مضيقه مالي بود ولي كمك به نيازمندان را هرگز فراموش نمي كرد.
در خاطر يار
خواب و بيداري
يك روز به مراسم چهلمين روز شهادت پدرم مانده بود، بستگان از جاهاي مختلف براي حضور در مراسم به منزل ما آمده بودند و خواهرم كه در رشت ساكن بود نيز مي خواست خودش را به اين مراسم برساند.براثر شدت برف، راه بسته شده بود و ما هم شب به خيال اينكه آنها نمي آيند، منتظرشان نمانديم و خوابيديم، نيمه هاي شب بود كه پدرم به خوابم آمد و لگد محكمي به پهلويم زد كه هنوز گاهي دردش را احساس مي كنم و گفت: از خواب بيدار شو، خواهرت و همسرش و فرزندانش پشت در از سرما مي¬لرزند و تو خوابيده اي.من از ترس، به محض اينكه از خواب بيدار شدم، صداي زنگ را شنيدم و همين كه در را باز كردم ديدم آنها پشت در هستند و از شدت سرما مي لرزند. با ديدن اين صحنه شوكه شده بودم، به طوري كه يادم رفت آنها را به داخل منزل تعارف كنم كه خواهرم گفت: چرا ماتت برده؟ اجازه بده ما بياييم داخل، خيلي سردمان است!
پسر شهيد
تعداد مشاهده خبر152 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal