سردار جهادگرشهيد محمد خفري
1391/07/26
شهيد محمد خفري
 پدر: سيف الله
ولادت: 2/6/1328ـ روستاي خفر نطنز
   متأهل، داراي يك فرزند
 محل دفن: روستاي خفر نطنز            
 مسؤوليت: راننده لودر
شهادت : 23/11/1359 ـ ميمك منطقه غرب كشور
سرگذشت
محمد خفري در دومين روز شهريور ماه سال 1328 در روستاي محروم خفر از توابع شهر نطنز به دنيا آمد و دوران تحصيلي ابتدايي را نيز در همان روستا سپري نمود. وي كه در روستا يار و كمك پدر بزرگوارش در امور كشاورزي بود تا بتوانند بر مشكلات غلبه كرده و مخارج زندگي را تأمين نمايند، پس از مدتي به دليل درآمد ناچيز و مشكلات روزافزون به تهران رفت و در داروخانه اي مشغول به كار شد. مخارج زياد در شهر بزرگ تهران و درآمد ناچيز، او را مجبور ساخت تا به كرج رفته و با اشتغال در يك جوشكاري درآمد بيشتري براي تأمين زندگي داشته باشد.
وي با آغاز نهضت امام خميني (ره) و حضور مردم در راهپيمايي ها و تظاهرات عليه رژيم ستم شاهي به قزوين آمد و ضمن حضور در راهپيمايي ها به جوشكاري در اين شهر پرداخت.
او هنگامي كه دوران انجام نظام وظيفه اش فرا رسيد بود، به خدمت سربازي رفت و پس از آن براي اداي دين نسبت به انقلاب و مردم ستمديده، در جهاد كشاورزي قزوين مشغول به كار شد.
محمد پس از ازدواج در سال 1358 و اشتغال در جهاد سازندگي و همزمان با آغاز جنگ تحميلي استكبار جهاني عليه جمهوري اسلامي ايران، نتوانست در محيط اداري طاقت بياورد و با التماس از مسئولان جهاد در سال 1359 روانه ي جبهه هاي حق عليه باطل باشد.
محمد خفري كه به عنوان راننده ي لودر در جبهه ها به سنگرسازي براي رزمندگان اسلام مشغول بود، سرانجام در بيست و سومين روز از بهمن ماه سال 1359 و در حالي كه مسئوليت مهمات رساني به رزمندگان را در خطوط اول جبهه به عهده داشت در منطقه جنگي ميمك بر اثر شليك گلوله خمپاره دشمن به درجه شهادت نايل گرديد. 

در خاطر يار
دستگيري 3 عراقي!
يك شب محمد براي تحويل مهمات به برادران رزمنده، از پادگان عازم خط مقدم جبهه مي شود. هنگامي كه به نزديكي هاي رزمندگان مي رسد، به دليل تاريك بودن مسير، ناگهان خود را در ميان دشمنان مي بيند و به ناچار خودروي مهمات را رها كرده و به پادگان برمي گردد. فرمانده پادگان كه از موضوع باخبرمي شود، او را مورد سرزنش قرار داده و از اين كه خودروي مهمات را رها كرده و بازگشته اظهار ناراحتي و نگراني مي كند. محمد نيز خطاب به فرمانده مي گويد: من قول مي دهم كه فردا ماشين را به همراه مهمات تحويل شما بدهم. بالاخره صبح فرا مي رسد و محمد با گرفتن يك سرباز و 2 اسلحه به سوي محلي كه خودروي مهمات را در آن جا رها كرده بود، مي رود. آن ها از پادگان حركت مي كنند و نزديكي هاي خودرو كه مي رسند، چند تن از مزدوران رژيم بعث را در مقابلشان مي بينند، محمد بلافاصله به زمين نشسته و اسلحه اش را به سوي آن ها نشانه مي گيرد و آن ها را به رگبار مي بندد و با سربازي كه همراهش بوده، چند تن از نيروهاي عراقي را به هلاكت مي رسانند.
در همين لحظات كه فشنگ هاي اسلحه ي محمد تمام مي شود، تصميم مي گيرد تكه سنگي را كه زير پايش بوده برداشته و آنها را با سنگ مورد حمله قرار دهد. او كه دستش را از زمين بلند مي كند، سربازان عراقي كه فكر مي كردند در دست او نارنجك است دستهايشان را بالا برده و تسليم مي شوند. آن روز محمد 3 سرباز عراقي را دستگير و به همراه خودرو و تمامي مهمات به پادگان بازمي گرداند و فرمانده پادگان با مشاهده ي دلاور مردي هاي اين رزمنده او را مورد تشويق ويژه قرار مي دهد.
كريم جهانشاهي
تعداد مشاهده خبر35 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal