در امتداد خط
مهدی محمدی
1399/06/25


 

از میان لودرها و بولدزرهای موجود در این انبار، تقریبا تمام راننده‌های آنها را می‌شناسم. حتی سرنوشتشان را هم می‌دانم. این ماشین‌ها قریب به 30 سال است که با من همکار و عزلت نشین شده‌اند. آن لودر زرد رنگ که حالا رنگ و رویش رفته است و به سختی حتی می­توان آرم جهاد سازندگیش را دید،- یک جورهایی آرم هم مانند خود جهاد سازندگی محو گشته است راننده‌اش عبدالحسین بود. با آن لهجه همدانی شیرینش در دل همه ما جای باز کرده بود. اوایل که آمده بود جبهه هم کمرو بود و هم از ارتباط با بچه‌ها می‌ترسید. اما بعدا که با باقی همرزم‌ها بیشتر بُرخورد، گرمی و شیرینی صدایش برایمان گوش نواز شد. آن بولدزر بزرگ که آن گوشه کز کرده، برای شعبانعلی بود. خودش هم به همان اندازه بولدزر بزرگ و بی‌کله بود. بین بچه‌ها به شوخی معروف بود که...

فقط کافی است شعبونعلی را با بولدزرش به میان بعثی‌ها بفرستیم، صدام خودش می‌آید و خود را معرفی می‌کند...

فارغ از چهره زمخت شعبانعلی و هیکل نتراشیده‌اش، قلبی بزرگ و سپید در سینه‌اش می‌تپید. گویا قلبش جور ظاهرش را می‌کشید. خدا بیامرز، زمان شهادتش هم دست از شوخی بر نمی‌داشت. زمانی که بعد از ترکش خوردنش بالاسرش نشسته بودم، به شوخی گفت: دیدید چشمم زدید؟... وگرنه من تا خود بغداد همپا بودم...

و شهید شد. بعد از شهادتش، گویا بولدزرش دیگر توان کار کردن نداشت. چند وقتی دست بچه‌ها بود و بعد به علت نقص فنی به عقب بازگردانده شد و تا امروز اینجا خوابیده است. این ماشین‌ها اگر زبان داشتند حرف‌های زیادی را می‌توانستند به زبان بیاورند. مثلا این تندر اگر زبان داشت، حتما برایتان تعریف می‌کرد که چگونه سرنوشتش با راننده‌اش آنقدر عمیق درهم تنیده شده بود. تندر به همراه خالد از کرمانشاه آمده بود. خالد از جهادگران سنی مذهب استان کرمانشاه بود که با تندرش به جبهه آمده بود. می‌گویم تندر، چرا که این نامی بود که خود خالد بر روی کمپرسی‌اش گذاشته بود. خالد به قدری به امام ارادت داشت که حتی زمانی که به او پیشنهاد دادند که به خاطر مقتضیات سن و سالش تندر را به راننده دیگری بسپارد و به عقب برگردد، قاطعانه قبول نکرد و رد کرد.

و آن بولدزر سوخته کنار انبار، که شاید بی­صداترین ماشین این مجموعه باشد، از روی راننده‌اش، یاسر خجالت زده است. یاسر بچه ساده و ساکت یزدی، که سکوتش ارمغان کویر گرم فلات مرکزی بود و همانند کویر دل دریایی داشت، کسی چیز زیادی از او نمی‌دانست، جز اینکه تازه داماد است و بر سر آمدن به جبهه با پدرش اختلافاتی داشته، همین‌ها. تا روزی که به همراه بولدزرش بر اثر اصابت خمپاره‌ای آتش گرفت و چیزی از جسم یاسر باقی نماند.

و اما در این مجموعه کلکسیون ماشین‌های قدیمی، آن گوشه، کنار اطاقک نگهبانی، یک ماک قدیمی با تمام ابهت گذشته‌اش خوابیده است. از ماک فقط اطاقک سرنشینش سالم باقی مانده است. یک ماک نارنجی رنگ که هنوز هم آرم جهاد سازندگی روی درش تازه و خوش نظر است، گویی همین دیروز آن آرم را آنجا چسبانیده‌اند. به خاطر دارم در کودکی، در محله‌مان در دروازه غار، راننده یکی از همین کامیون‌ها- چند مدل پایین­تر- سکونت داشت. هر از چند گاهی که از جلوی در خانه‌اشان که می‌گذشتم، صلابت این ماشین مرا کاملا مجذوب خود می‌کرد.

از معدود ماشین‌هایی است که راننده‌اش را نمی‌شناسم. چطور ممکن است؟ این ماشین از قرارگاه حمزه اعزام شده بود. در یگان خودمان در حال فعالیت بود. این را اسناد موجود می‌گویند. چطور می‌شود من راننده‌اش را نشناسم. حتی در اسناد موجود هم اثری از سرنشین ماشین نیست. برایم بسیار عجیب است. میلی سرکش در وجودم زبانه می‌کشد. میلی سرشار که مرا وامی‌دارد تا در مورد سرنشین ماشین پرس و جو کنم. بعد از مدتی به نتیجه‌ای نمی‌رسم. گویا قرار است همچنان برایم یک راز باقی بماند. هر چه که می‌گذرد و من بیشتر به بن بست می‌رسم، میل و عطشم به آگاهی بیشتر زبانه می‌کشد. این مسئله به قدری برایم اهمیت می‌یابد که تمام زندگی من را تحت­الشعاع خود قرار می‌دهد. و البته هر چه بیشتر تلاش می‌کنم، به دست یافتن بر هیچ بیشتر تاکید می‌شود. تا آن روز بخصوص...

از دوره جوانی به کشف و شهود اعتقاد عجیبی داشتم. حتی در مواقعی برایم مسجل شده بود. نمونه‌اش شهادت برادرم، از زمانی که اعلام شد برادرم مفقودالاثر شده است، لحظه‌ای به شهادتش شک نکردم. نشانه‌ها به قدری بود که من مجاب شوم او شهید شده است. از این کشف و شهودها در زندگیم باز هم داشتم. آن روز خاص بر پشت میزم نشسته بودم. پشت میزم در اطاق نمور و خسته کارم. با اینکه مدیر مجموعه بودم بدترین اطاق ممکن نصیبم شده بود. اعتراضی نداشتم. اطاقم نمور، بی­روزن، بدون تهویه، اما دنج بود. بر روی میزم انبوهی از اسناد مربوط به یک پرونده بود. پرونده یک آمبولانس که در سال 67 به علت نامعلومی منفجر شده و سرنوشت سختی را برای سرنشینانش در پی داشته است. آمبولانس متعلق به جهاد سازندگی بود اما در ماموریت زیر نظر وزارت بهداشت کار می‌کرد. لابلای این اسناد روی میز، چیز عجیبی مرا می‌خواند. صدایم می‌کرد: من اینجایم... مرا ببین...

آن ولع به آگاهی آشنا دوباره در من زبانه کشید. چه چیزی را باید می­دیدم؟ و چرا؟ کمی به نشانه­یابی درونی خود اعتماد کردم. چشم‌هایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و چشم‌ها را گشودم. جعبه کوچکی زیر پایم، زیر میز قرار داشت. گویا درون جعبه وسایل مربوط به آمبولانس وجود داشت. در جعبه را باز کردم. به ظاهر وسایل معمولی و پیش پا افتاده‌ای درونش بود. اما نه، چیزی درون جعبه توجهم را جلب کرد. یک نشانه. یک سر دنده کامیون. حس و حال مرا کاملا متحول کرده بود. چرا؟ نمی‌دانم. به قدری ملتهب شدم که صدای ضربان تند قلبم را  به وضوح می‌شنیدم. پیراهنم از تعرق بالا خیس شده بود. ناگهان به صورت غیر ارادی بلند شدم و از اطاقم بیرون آمدم و به سمت اطاقک کامیون ماک رفتم و  بر روی صندلی نشستم. خب چه می‌خواهی بگویی؟ من اینجا هستم. هیچ.

به آینه نیمه شکسته‌اش نگاهی انداختم. با اینکه آینه قدیمی بود و نصفه، اما تصویر مرا بسیار واضح نشان می‌داد. همه خطوط صورت و پیشانیم را. پیری پوست گندمی‌ام را. موهای سفید و کم پشتم را.

از درون آینه، پرده آبی رنگ شیشه پشت راننده توجهم را جلب کرد. البته خود پرده رنگ و رو رفته نه. بلکه آنچه در پشت آن سایه انداخته بود. برگشتم و با عجله پرده را کنار زدم. تمام بدنم به ناگاه منجمد شد. عکسی که به صورت افقی پاره شده بود. عکس پسربچه بازیگوشی که بر روی کف زمین مشغول بازی بود. انگار از او خواسته بودند به دوربین نگاه کند. روی زمین یک اسباب بازی کامیون وجود داشت و دست پسرک با کلی عشق و احساس بر روی آن بود. دو جفت پا پشت پسرک ایستاده بودند که امتداد آنها به بدن‌هایی می‌رسید که درون عکس نبودند. چرا که عکس از کمر آنها پاره شده بود. اما چرا این عکس اینقدر برایم اهمیت داشت، نمی‌دانستم. این عکس گویای چه چیزی بود؟ چه در خود داشت؟ هیچ نمی‌دانستم. ناآگاهی عمیقی وجودم را گرفته بود. ناآگاهی نسبت به همه چیز. حتی ناآگاهی بر تک تک سلول‌های رخنه کرده بود. گنگ و پریشان شده بودم. از اطاقک ماشین بیرون آمدم. حال خوبی نداشتم. تصمیم گرفتم از اطاقم  بیرون بروم. از اطاق خارج شدم. بسیار عجیب بود. درون راهرویی بودم که نمی‌شناختمش. راهروی همیشگی منتهی به اطاق کارم نبود. یک راهرو با دیوارهای سفید و خاکستری روشن. یک راهرو با اطاق‌هایی متوالی. بیشتر مرا یاد بیمارستان می‌انداخت. اما بیمارستان نیست. متروک‌تر از آن است که بیمارستان باشد.

چیزی در جیب شلوارم بود. هر چه فکر کردم، یادم نمی‌آمد چیزی را در جیبم گذاشته باشم. دست در جیب گذاشتم و لمسش کردم. یک عکس پاره بود. یک قطعه گمشده. عکس به صورت افقی پاره شده بود. عکس پدرم و دوست صمیمی‌اش. آنها ایستاده بودند، ولی عکس تا کمر آنها بود و پایین عکس نبود. پدرم، بهترین دوست دوران کودکیم بود. و دوست پدرم، راننده همان ماک همسایه قدیمی که من از آن می‌ترسیدم، بود. دیگر پریشان و گنگ نبودم و از دریای سرشار آگاهی لبریز بودم. همه چیز برایم روشن شده بود، آرام بودم.

درون اطاق کارم، دوباره به این می‌اندیشم که راننده آن ماک درون انبار چه کسی می‌تواند باشد... .

 

تعداد مشاهده خبر243 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal