انتظار
حمیده حیدری
1399/06/25


 

مثل همیشه از خواب که بلند شد، صورتش را آب زد. پیراهن سبز نعنایی مورد علاقه­ی مش رحیم را پوشید. موهای سفیدکم پشتش که با زور حنا به رنگ نارنجی روشن در آمده بود را شانه زد و یک گیس بافت. چای تازه­ای دم کرد،  از ظرف مربایی که داخلش بهار نارنج خشک شده­ی حیاط را نگهداری می­کرد، بهار نارنجی اضافه کرد و چادر گل دارش را به سر انداخت و وارد حیاط شد، عطر بهار نارنج همه جای حیاط را پر کرده بود. ماهی­های حوض آبی رنگ وسط حیاط با عجله به این سو و آن سو سرک می­کشیدند،گویی که آنها هم منتظر مهمانی عزیز هستند. از در خانه بیرون رفت، باید هرچه سریع­تر سبزی آش نهار را تهیه می­کرد. میوه­ی مورد علاقه­ی علی را و نان بربری تازه­ی صبحانه را.

به سمت تیر چراغ برقی که اوس مرتضی همیشه گاری اش را کنارش می گذاشت رفت، اوس مرتضی به محض دیدن مرضیه خانم شروع کرد به سبزی پیچیدن برایش، مرضیه خانم با لبخند دلنشینش و ذوقی که برق چشمانش را دوچندان می کرد به اوس مرتضی سلام داد:

...اوس مرتضی... پسرم، اون سبزی آش رشته­ی هر جمعه­ی من رو که کنار گذاشتی بده، چه سیب سرخ­های خوبی آوردی چه عطری داره، حتما با این عطر و بو شیرین و آبدار هم هست، یه کم هم از این بده مادر،  خدا خیرت بده. اخه میدونی پسرم! علی عاشق سیب سرخه، می­خوام بچه­ام که از جبهه میاد با دیدنش ذوق کنه و خستگی راه از تنش دربیاد...

با شنیدن این حرف اوس مرتضی لبخند غمگینی زد و سرش را انداخت پایین و خودش را مشغول پیچیدن سیب­ها درون پاکت کاهی متوسطی کرد و  در نهایت به سمت مرضیه خانم نگاه کرد و لبخند ساختگی ای زد:

...خاله مرضیه اینم سبزی هر هفته­ی آش رشته­ات که از قبل برات پیچیدم ...اینم از سیب­های سرخت، قابل نداره.

مرضیه خانم با خنده­ای که زیبایی چهره­ی چروک خورده­اش را بیشتر به رخ می­کشید کارت بانکی خود را به دست اوس مرتضی سپرد:

...پسرم این کارت، دیگه خودت میدونی.. من که از این چیزها سر درنمیارم مادر، نمی­دونم این جوونای امروز نونشون نبود آبشون نبود، این کارت ساختنشون چی بود. قدیم خوب بود مادر جان، پولت رو می­دادی چیزی می­خریدی می­ذاشتی تو سبد و می­بردی خونه­ات، فقط مادر یکم بیشتر بکش نون که می­خرم پول بدم دست خلق خدا نه این یه تیکه پلاستیک رو.

سبد حصیری­اش که با گل­های سبز و قرمز مزین شده بود را باز کرد و اوس مرتضی پاکت را همراه بسته­ی سبزی که با روزنامه­ی قدیمی و بند زرد رنگ بسته بود داخل سبد گذاشت و مرضیه خانم با شوقی خاص لبخند زد:

...خدا خیرت بده مادر.

و راه افتاد به سمت نانوایی کنار خانه، نان تازه را که به دست گرفت با سرعت و ذوقی وصف ناشدنی به سمت خانه شتافت،کلید را داخل درفلزی سفید رنگ خانه انداخت و وارد حیاط شد چادر و سبدش را روی تخت چوبی کنار حوض گذاشت. بسته­ی سیب سرخ را برداشت، داخل حوض خالی کرد و نان به دست وارد خانه شد و مستقیم به سمت آشپز خانه رفت، سفره­ی سفید گل قرمزی اش را داخل پذیرایی پهن کرد، پنیر تبریزی را داخل پیش­دستی گل سرخی­اش گذاشت، گردوهای چرب تازه­ای که از ملایر برایش فرستاده بودند را شکست و تمیز کرد و از خوشه­های کشمش آویزان کنار پنجره،کشمش جدا کرد و داخل ظرف گذاشت، خیار و گوجه­ای پوست کند و چای بهار نارنج را داخل استکان کمرباریک  لب طلایی­اش ریخت و با نعلبکی و سینی به سمت سفره برد، نان تازه را درون سفره گذاشت و به سمت حال رفت تا مش رحیم را بیدار کند.

مش رحیم که بیدار شد طبق عادت همیشه وضو گرفت و به سمت مرضیه خانم که سر سفره منتظرش بود رفت و درحالی که می­نشست، نفسی عمیق کشید:

...دستت درد نکنه حاج خانم بوی چای بهارنارنجت تموم خونه رو گرفته، کلی زحمت کشیدی.

و شروع به خوردن کرد، بعد از صبحانه در حالی که مرضیه خانم و مش رحیم مشغول جمع کردن سفره بودند، مرضیه خانم نیم نگاهی به مش رحیم انداخت:

...رحیم جان دیشب آب حوض رو عوض کردی؟! آخه می­خوام بچه­ام علی که اومد پاهاش رو تو آب تمیز حوض بزاره و روحش جلا بیاد، اون سری بچم تمام کف پاش و انگشت­هاش پر تاول بود، امیدوارم اون حنایی که کف پاش گذاشتم کاری کرده باشه که پاهاش تاول نزده باشه بازم.

چشمان مش رحیم پر اشک شد و به آرامی زمزمه کرد:

...حاج خانوم از اون سری چهل سال گذشته چرا هر جمعه خودت رو اذیت می­کنی؟

... علی این هفته میاد من میدونم.خودش قول داده برگرده.

چشم به قاب عکس علی دوخت که به دیوار آویزان بود، پسر جوان با صورت نسبتا سفید و گونه­ها و بینی گلگون که پیدا بود از گرما و آفتاب زیاد، سوخته. موهای لخت بوری داشت با چشمانی نافذ و مشکی شبیه به چاهی عمیق که انتها نداشت، وقتی کسی به چشمانش خیره می­شد، انگار درون آن می­توانست غرق شود. پسرک با لباس خاکی رنگ جنگی پشت فرمان لودری نشسته بود و با لبخند به عکاس دست تکان می­داد.

 با دلخوری رویش را از مش رحیم برگرداند و با گذاشتن وسایل و باقی مانده­ی صبحانه در آشپزخانه به سمت حیاط رفت، نسیم خنکی گونه­های سرخ چروک خورده­ی گلگونش را نوازش داد، نفسی عمیق کشید، دستی به تاپ فلزی رنگ و رو رفته­ی قرمز آویزان از درخت توت کهنسال حیاط کشید و هلش داد، کودکی علی جلوی چشمانش زنده شد، پسر بچه­ای با چشمانی مشکی و موهای لخت بور روی تاپ فلزی قرمز رنگ با خوشحالی درحالی که انگار با دستانش رنجیرهای تاپ را بغل کرده دست می­زد و فریاد می­کشید مامان جون تندتر، تندتر می­خوام برم بالا، بالاتر.

پسری جوان را کنار حوض دید که پاهایش را داخل حوض برده بود و در حالی که سیب سرخی را محکم گاز می­زد با دست آب داخل حوض را جابجا می­کرد و به اطراف می­پاشید.

...علی جان مادر کی اومدی؟! اصلا متوجه اومدنت نشدم، پسرم عجیب دلتنگت شدم، می­بینی از اوس مرتضی برات سیب سرخ گرفتم، می­دونستم دوست داری مادر قربون قد و بالات بره، خوشمزه هست!؟

مادر اصلا نمی­دونی دلم هزار راه رفت تا برگردی... هی گفتم نکنه بچه­ام بازم پاش تاول بزنه، می­بینی به آقاجونت گفتم آب حوض رو عوض کرده که اینجوری پاهات رو بزاری توش و کیف کنی.

زنگ خانه به صدا درآمد، چادرش را از روی تخت برداشت و به سر انداخت دوباره به سمت حوض نگاهی انداخت، روی لبه­ی حوض علی را ندید، با بغض و ترس تمام حیاط را از نظر گذراند، در حیاط سکوتی حکم فرما شد، حس کرد این انتظار را دوست دارد. سال­هاست به آن خو کرده. حد فاصل بین ندانستن و بی­خبری. اگر لازم بود تا صد سال دیگر هم می­توانست منتظر علی­اش باشد.

دوباره زنگ به صدا درآمد...

 

تعداد مشاهده خبر224 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal