گفتگوی اختصاصی نشریه پل با صادق چیت سازیان:
بعد از شهادتش بعضی‌ها متوجه شدند که ما با هم برادر هستیم
1399/05/13



صادق چیت سازیان متولد 1337 در همدان است. از سوابق او می توان به مسئول بازسازی منطقه جنگی سرپل ذهاب، بخشدار قهاوند، مدیرکل پست استان همدان، مشاور استاندار همدان، فرماندار همدان و مشاور قائم مقام سازمان صدا و سیما اشاره کرد.

با او در خصوص برادرش، سردار جهادگر شهید امیر چیت سازیان فرمانده پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد همدان به گفتگو نشسته ایم:

مصاحبه از سعید زجاجی

از پدرتان تان برایمان بگویید.

چیتسازیان: پدرم اوایل بلور فروشی داشت. لوازم بلور و چینی فروشی. بعد ورشکست شد، نهایتاً یک ماشینشویی باز کرد. مدتهای زیادی ماشینشویی بود، امیر هم میرفت به او کمک می-کرد. میایستاد. شبها میرفت پیش او میخوابید.

 

 ماشینشویی کجا بود؟

چیتسازیان: جادهی ملایر. یک کم بالاتر از باغ بهشت بعد دیگر آمدند. پدرم زیاد فعالیتی نکرد. بنده خدا خانهنشین شد.

 

 از شهید امیر بگویید؟

چیتسازیان: ما به لحاظ وضعیت مالیای که پدرمان داشت نزدیک به 26 ـ 25 جا درهمدان اجاره نشینی کرده بودیم . جاهای مختلف در شهر همدان. امیر راستای حسینخانی به دنیا آمده است تا کمالآباد به شهادت رسید. وقتی امیربه دنیا آمد، مادرم تعریف میکرد. یک مادربزرگی داشتم. آدم خیلی عجیب و غریبی بود. وقتی که امیر به دنیا میآید میگوید قدر این پسرتان را بدانید. این بزرگ که بشود یک کارهایی میکند که هیچ وقت از یاد نرود. این پیشبینی را این بنده خدا میکرده است. در دوران کودکیاش بسیار بچهی بااخلاق، خوشاخلاق، خوش برخورد بود و به جای اینکه برادر ما باشد، رفیق ما بود. ما پیش هم بودیم، با هم بزرگ شدیم. گرچه من ده سالی از اینها دور بودم. رفته بودم تهران. در دوران کودکی و نوجوانی امیر ، من تهران درس می خواندم آنجا پیش یکی از بستگان بودم و نهایتاً وقتی که همدان آمدم انقلاب شد امیر در مسائل انقلاب شرکت میکرد، فعالانه برخورد میکرد، در راهپیماییها، در تظاهرات، همه حضور داشت . یک مدتی در زندان بودند. بعد دیدند که گناهی نکرده است، همه را آزاد میکردند، او را هم آزاد کردند. خیلی جدی در مسائل انقلاب حضور داشت و انقلاب که پیروز شد، دیپلمش را که گرفت به سربازی رفت. سربازی را معاف شد، برگشت. رفت ستاد مبارزه با گرانفروشی کمیته انقلاب اسلامی. خیلی خوب برخورد میکرد. با اینها که اوابل انقلاب احتکار میکردند خوب برخوردی میکرد. تا اینکه توسط یکی از دوستانش به او پیشنهاد شده بود که به جهادسازندگی برود. آقای مسکوچی، آقای بابازاده به او پیشنهاد کرده بودند، نهایتاً با من مشورت کرد من بروم جهادسازتدگی یا نروم؟ گفتم برو، جای خوبی را انتخاب کردهای. خیر دنیا و آخرت را داری. نهایتاً به جهادسازندگی آمد و جهاد مشغول شد. مدیر داخلی بود، کارهای مختلفی در جهاد داشت. یک مدت در کمیته صنعت جهادسازندگی بود یک مدت در بازرگانی بود. جاهای مختلف جهادسازندگی را گشت، اخوی ما علی در جنگ بود، من هم گاه گذاری با توجه به مسئولیتی که داشتم، مسئولیت بازسازی و بنا سازی شهر سرپل ذهاب را داشتم، منطقه زیاد میرفتم و می-آمدم. عملیاتها را شرکت میکردم. او بیشتر هوای خانواده را داشت به لحاظ اینکه ما دو نفر بودیم، این دیگر نمیتوانست. مادر ما هم مریض بود، پدرمان دست تنها بود. این گاهگهداری باز سرپل ذهاب میآمد، نهادهای جنگی را با هم میرفتیم نگاه میکردیم، چیز میکردیم. تا اینکه سال 65 که عملیات کربلای 4 بود دیدیم امیر حال و هوای دیگری دارد ، از عملیات برگشته بودیم، امیر گفت میخواهم بروم جبهه. حاج آقا موافقت کردند که برود. گفتیم خیلی خب بیا آزمون کنکوررا بده، شرکت کن. آزمون را داد، شرکت کرد رفت جبهه و بعد بانه رفتند. اول یک مدت بانه بود مسئول تبلیغات جهادسازندگی بانه بود.. یک روز آمد همدان. آمد همدان و دیدم یک حال و هوای دیگری دارد. یک هفته نشد که کنکور شرکت کرد و رفت. یکی از دوستان که آنجا مسئول سپاه بود،تعریف میکرد، چند روز قبل از شهادت او، در ماووت و ارتفاعات ماووت.. با ما و امیر دوست و رفیق بود.دیدم امیر با خودش زمزمه میکند میگوید. و این شعر را با خودش زمزمه می کرد

گفتم کجا گفتا به خون

گفتم چه وقت؟ گفتا کنون

گفتم سبب؟ گفتا جنون

گفتم مرو خندید و رفت

آمده بود و رفته بود و یک پلی در ماووت زده بودند

 ما سؤالهایی که داریم بیشتر ناظر بر فعالیتهای جهاد سازندگی ایشان است که شما فرمودید که یک پلی در ماووت زده بودند. ما از فعالیتهای جهاد سازندگی ایشان میخواهیم برای ما بیشتر بگویید که کارهایی که کرده بودند، مثلاً ارتباطی که ایشان با بازاریهای همدان داشتند، جمعآوری پول داشتند و این پولها را میدادند به کسانی که تجهیزات میساختند و این تجهیزات وارد روستاها میشده است. نگاه جهادسازندگی شهید امیر چیتسازیان برای مهم است.

چیتسازیان: ایشان موسس تعاونی جهاد (فروشگاه) همدان است سال ها در استان و کشور حائز رتبه اول میشود. فروشگاه به آن بزرگی، کارهایی که انحام می دهد. مؤسس تعاونی فروشگاه، تعاونی جهاد، با کاری که میکردند آن وقت، مؤسس و مدیرعامل آن امیر بود. و عضو هیأت مدیره. الآن همه میروند خرید و میکنند و میآیند.. از کارهای دیگری که انجام داده، مؤسسهی کمیتهی صنعت جهادسازندگی بود. آنجا راه انداختند، کار میکردند اهل جبهه، اهل کمک به روستاییها بود. آن وقتها خیلی جهادسازندگی فعال بود... امیر خیلی فعال بود باید از بچههای خود جهاد بپرسید که او در جهاد چه کار کرده است. خوش رو و خوش برخورد بود. بچههای جهاد میگفتند که وارد جهاد که میشد، همان ستاد، وارد ستاد که میشد اول وقت در میزد یک سلام و علیکی میکرد. بچهها تعریف میکردند روزی که امیر نیاید سلام علیک بکند، می-گفتیم برای او یک اتفاقی پیش آمده است. چه شده است؟ یک آدم خوش برخورد، خوشرو. می-گویم با ما عین رفیق بود. با پدر من عین رفیق بود. باور کنید بعد از شهادتش بعضیها متوجه شدند که ما با هم برادر هستیم. تا آن زمان فکر میکردند ما با هم رفیق هستیم. تعجب می-کردند. از دوستداران و پیروان و مریدان آقای آیت الله نجفی همدانی بود. نماز جماعت مغرب و عشایش پشت سر ایشان ترک نمیشد. بعد از آن هم که نمایندهی ولی فقیه و امام حضرت آیت الله موسوی همدانی انتخاب شد ، نسبت به ایشان هم چنین اعتقادی داشت نسبت به انقلاب و امام اعتقاد قویای داشت. مرید امام بود.

 

 در هیات راه شهیدان هم فعالیت داشت؟

چیتسازیان: هیأت در اواخر سال 64 تاسیس کردیم منازل شهدا میرفتیم،در هیات از شهدا تجلیل می کردیمغیر از اینکه یک عده سیاسیها بودند. آن زمان هدف ما این بود که یاد شهدا را زنده کنیم امیر مدیر اجرایی هیئت بود. من خودم جزء خدمهی معمولی بودم، درهیأت زیر نظر امیر کار میکردم. چون توانایی آن را داشت، در مسائل تبلیغاتی خوب بود و ما میرفتیم زیر نظرایشان.با هم کار میکردیم.که هیچ شهیدی هم نداده بودیم ولی امیر گفت من به این شرط میآیم عضو این هیأت میشوم. پول تابلوی هیأت و شهیدان را همه را پرداخت کرد. اولین جای هیأت در منزل ما برگزار شد،

 شما اگر بخواهید چند خاطرهی شاخص برای ما بگویید، به چه مواردی اشاره میکنید؟ خاطره-هایی از دوران کودکی از دوران فعالیت در جهاد ، از اعزام به جبهه، رفتن به روستاها؟

چیتسازیان: یک روز آمد همدان و سحرگاه اوایل تیرسال 65 بود که یک هفته بعد از آن شهید شد. بلند شد که برود گفتم امیر جان بیایم راهت بندازم؟ گفت: نه نمیخواهد بیایی. خیلی غریبانه از خانه بیرون رفت. دل ما یک حالتی بود. خلاصه رفت. بچهها تعریف میکردند. در عملیات نصر 4 دیدیم امیر جلوتر از ما دارد میرود. گفتیم خدایا این امیر قرار است زودتر از ماشهید بشود میگویند که آمد پیش مسئول مهندسی جهاد در جنگ گفت که من دیگر می خواهم به جلو بروم مسئول یک گروهانی شد و رفت خط. به خاطر شغل و فعالیتی که داشتند و پل و آن مسائلی که قرار بود بگذارد انجام میدادند. میگفتند که شب شهادتش تاصبح پپشت یک وانت قرآن می خواند و عبادت می کرد. اذان صبح به گروهانش می گوید برویم خط. ببریم. میگفتند بهترین لباسش را پوشید. شیکترین لباسش که نو نو بود را پوشید . راهی جلو شد.رسیدیم به خط شروع کردند به خاکریز زدن. یکی از بچهها تعریف کرد. او هم شهید شد. امیر به من گفت بیا زیارت عاشورا بخوانیم گفتم آمیر آقا الآن وقت زیارت عاشورا خواندن است؟.گفت: نه، الآن وقت زیارت عاشورا خواندن است و الآن دعا مستجاب میشود. میگفت همین که داشت از دهان او کلمات زیارت عاشورا جاری می شد و بیرون میآمد، یک گلوله توپ خورد. ترکشش در قلب او خورد این ترکش درست روی قلب امیر خورده بود جنازهی او را هم حاج جعفر خواستان آورد. به حاج جعفر گفتعه بودند گفتند حالا بگذارید مراحل آن طی شود، برود تهران، معراج شهدا. حاج جعفر جنازه را تحویل گرفت با یک اسلحهای. گفت ندهید من همهتان را میزنم. جنازه را تحویل گرفت و خود حاج جعفر جنازه را آورد.

 

 فعالیتهای ایشان در روستاها چه بود؟

چیتسازیان: فعالیت روستایی بیشتر در رابطه با جنگ و در رابطه با شهدا و در رابطه با پشتیبانی و مهندسی جنگ فعالیت میکرد. بیشتر در این مایهها بود. درست است که اوایل در روستاها بود ولی شاخصترین فعالیت اینها در جنگ بود. به همهی روستاها میرسیدند و به روستاییها میرسیدند اولویت در این بود که به جنگ روستاییها کمک کنند. ستاد پشتیبانی جنگ جهاد. من خودم دو سال بخشدار قهاوند بودم و آنجا دیده بودم که بچههای جهاد چه زحمتی میکشند در باره پول و امکانات و تجهیزاتی که جبهه که نیاز دارد. هم در داخل شهر و هم در داخل روستا.

 

 رابطه شما با شهید امیر چگونه بود؟

چیتسازیان: شبها که میخوابیدیم با هم میخوابیدیم. تفاهمات ما با هم خیلی زیاد بود، گرایش فکری ما با هم خیلی زیاد بود. وقتهایی که من همدان بودم، میرفتیم نماز جماعت با هم میرفتیم. با هم برمیگشتیم. همان وقت که میگویم ساواکیها او را گرفتند، داشتیم با همدیگر صحبت میکردیم. یک اشارهای کرد به سرلشکر ناجی. آن وقت فرماندهی نظامی اصفهان بود می گفت نوعی آدمهای بیسواد فرهنگ جامعه این مملکت را اداره میکنند. با پدر ما رفیق بودند. انقدر با هم دوست بودند که هیچ محرمانهای با هم نداشتند. با هم شوخی میکردند، با هم سر به سر هم میگذاشتند. ما هم شوخی میکردیم و هم سر به سر میگذاشتیم ولی نه به اندازهی امیر. امیر عجیب بود. در فامیل به خوش اخلاقی و خوشرویی و بذلهگویی و شاداب کردن مجالس، دو هم جمع شدن معروف بود. همه میگفتند. یعنی بروید بپرسید اولین خصلتی که از امیر به کار میبردند این بود که خوشرو، خوشبرخورد، بذلهگو، خندان. همه میگویند. و باور کنید داغ امیر مادر من را از بین برد. همه آمادگی شهادت علی را داشتند ولی امیر را نداشتند. این انقدر به آنها نزدیک بود که حد و حساب نداشت. مثلاً پدربزرگ من، مادربزرگ من، هر کسی که میرسد میگوید اینها به خاطر داغ امیر از دنیا رفتند. خیلی دوستداشتنی، خیلی خوشرو و بذله گو بود. خیلی خوب. میگویم شما از دوستان بپرسید

 

 آن روزی که شهید امیر شهید شد شما کجا بودید؟

چیتسازیان: من منزل بودم. اتفاقاً آمدم سوار ماشین بشوم بروم، دیدم چهار تا چرخ ماشینم را باز کردن بردن. یعنی یک شکی به من وارد شد. برگشتم بالا دراز کشیدم دیدم دو تا از دوستان علی آمدند. آقای خادم و آقای مرادی. مهدی مرادی. بیا علی آقا کارت دارد. گفت بیا استانداری شما را کار دارد. و گفتم دزد چرخهای ماشین من را برده است. گفت بیا با ما برویم. با هم رفتیم استانداری و دیدم علی آمد. علی آمد و ... علی خیلی هیبت خاصی داشت. گفت: صادق چطوری؟ خوبی؟ چرا نیامدی؟ گفتم علی جان چی شده؟ حرفت را بزن. گفت: امیر مجروح شده است. گفتم نه، شهید شده است. من دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. واقعاً یاد آن قضایای کربلا میافتادم. انگار که دنیا برای من خراب شد. دیگر نتوانستم بایستم. همانجا افتادم زمین. نشستم روی زمین. بعد دیگر خلاصه حالا... بعد دیگر جمع شدیم و چیز شدیم علی خبر شهادت علی را به من داد.

 

 به نظرتان چه عاملی باعث شده بود که شهید امیر با پدرتان انقدر رابطهی صمیمی داشته باشد؟

چیتسازیان: واقعیتش این بود که امیر خوشرو بود، خوش برخورد بود، بعد میدانست پدرم کجا مشکل دارد. بندهی خدا خلاصه ورشکسته شده. از نظر اخلاقی سعی میکرد آن مسائل را جبران کند. حسش نسبت به این قضایا خیلی قوی بود. مثلاً میدید من ناراحت هستم، تا سر در نمیآورد که ناراحتی من چیه... حالا اصلاً دنبال آن هم نمیگشت، سعی میکرد با برخوردهایی که میکند من را از ناراحتی بیرون بیاورد. نه من، با همه همینطوری بود. پدر هم که جایگاه خودش را داشت.

تعداد مشاهده خبر354 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal