عاشقانه سر خط...
مهدی محمدی
1399/05/07


 

پاکت سیگارم را بر می دارم و سیگاری را براحتی از درونش بر می دارم و روشن می کنم. سیگارم را بین انگشت اشاره و انگشت انگشتریم قرار می دهم و پکی می زنم. به انگشت میانی نداشته ام می نگرم. جایش خالی نیست. قبلا این کار برایم بسیار سخت بود، اما تکرار بیست و پنج ساله، برایم آسانش کرد. قبل مجروحیتم، زمان جنگ، روز یک بسته را تمام می کردم. در بین دوستان نزدیک جهادیم، به رحیم دودکش معروف بودم. هر چند مهندس آب و خاک بودم، اما هیچگاه این دلیل نشد خود را بگیرم و از شوخی های دوستان ناراحت بشوم. اما حالا که به خودم آمده ام روزی دو بسته را می کشم. حقیقتا برایم خجالت آور است که پول سیگارم را کسی دیگر با رنج و زحمت، اما عشق وافر مهیا می کند.

از میان نگاههای دخترکم زهرا، می توانم معادله چند مجهولی بین درک وضعیت موجود و آنچه باید باشد را دقیقا مشاهده کنم. هر چند خودش چیزی نگوید، اما من می توانم به وضوح ببینم. مادرش زهرا را طوری تربیت کرده که در این بیست و پنج سال گذشته هیچگاه چیزی از من نخواهد. مگر می شود؟ دختری بیست و پنج سال دلش را بر روی همه آرزوهایش ببندد و چیزی نخواهد؟ شده است. زهرای من به همراه مادرش در زندگی من همیشه تابیدند و نور به زندگی من بخشیدند، بی اندک توقعی و چشمداشتی. اواخر جنگ که بدون یک دست و یک پا و مشکلات ریوی به خانه بازگشتم، وقتی همسرم- سپیده را در حالی که دست زهرای کوچک را در دست داشت و امیرحسین-پسرم در آغوشش بود، مشتاق بازگشتم دیدم، بسیار برایم دشوار بود درک ابن مطلب که چگونه با نداشته هایم کنار می آیند. بعد از گذشت مدتی حتی منتظر شروع اعتراض ها و گله ها و شکایتها شده بودم. اما چیزی شروع نشد. برایم عجیب بود. بسیار عجیب. سپیده با تمام جوانیش گویا عمق ماجرا را درک کرده بود و خود را برای زندگی سخت پیش رو آماده کرده بود. او دو راه پیش رو داشت : می توانست بگذارد و برود دنبال زندگیش که البته با توجه به شرایط من هیچ تقصیری گردنش نبود و می توانست بماند و زیر چرخ سنگین زندگی خورد شود . ماند و خورد شد، اما خم به ابرو نیاورد. با وجود شرایطم خیلی زود متوجه شد که برای امرار معاش زیاد نمی توان منتظر بنیاد و امور ایثارگران بود. که البته در مرامش هم این نبود که برود و برای چیزی وامی یا چیزی بخواهد. از معدود دفعاتی که به اداره امور ایثارگران جهاد رفته بود، با توجه به شرایط معیشتی موجود، وقتی به سپیده پیشنهاد بلاعوض و یا بسته حمایتی داده بودند، روی ترش کرد و آنجا را ترک کرد. از همان اوایل سپیده، شروع به کار کردن نمود و مانند یک شیرزن مردانه پای همه چیز زندگی ایستاد. سپیده زندگی را مسیر داد. هدف داد و جنگید. بچه ها را به سمت استقلال راهنمایی کرد. آن زمان که بچه ها خردسال بودند، می دیدم که گاهی امیر حسین نق می زند و چیزی می خواهد، اما سپیده به او آموخت که اگر چیزی را می خواهی، برایش تلاش کن و بجنگ. اما زهرای بابا از همان ابتدا گویا پی به وخامت اوضاع ما برده بود . زمان کودکیش، زمانای زیادی می نشست روبروی پدر و رنج پدر را از نداشته هایش نظاره می کرد و البته با تمام کوچکی و خردسالیش، بردبارانه همه جا حاضر بود و به مادرش کمک می کرد. زهرای من خیلی زود بزرگ شد. امروز که به گذشته می نگرم، احساس می کنم چقدر خداوند و شهدای رفیقم هوای من را داشتند. امروز که دیگر به قول معروف از آب و گل در آمدیم- امیرحسین شغل و درآمد خوبی دارد و زهرای بابا هم در شرف مادر شدن هست- و در ساحل آرامتری به سر می بریم، می بینم چه راه پر مشقتی را پشت سر گذاشته ایم. البته باید اعتراف کرد همه اینها را مرهون شیر زنم، سپیده هستیم. که روزی کل این بار را یک تنه بر دوش می کشید و ما به نوعی همه نظاره گر بودیم. یادم هست چند سال پیش، در زمان ازدواج زهرایم، به دلیل شرایط بد مالی، درخواست وامی از اداره ایثارگران جهاد کرده بودیم. آنهم بعد از کش و قوسی که با سپیده داشتم. همین قدر که مبلغ وام مذکور را دو سال بعد دریافت کردیم که نوش دارویی بود بعد مرگ سهراب.

زهرا در هنگام ازدواج بسیار آشفته بود و استرس زیادی داشت. نزدیک مهمترین رویداد زندگیش بود. دنیایی خریدها و مخارج واجب- با وجودی که زهرا دختر قانعی بود- بدون پشتوانه ای . پدری که فقط در حد یک سایه حضور داشت. یک هفته قبل ازدواجش، روزی کنارم نشست. خود را آرام نشان داد، اما آشوب از چشمانش می بارید. آنی فهمیدم. خجل بودم. سرم را پایین انداختم. ... ای کاش نبودم و نبودنم بیش از اینگونه بودنم منفعت داشت... . سرم را در دستانش گرفت و گریه سر داد. گفت: ... بابا جان... تو جان منی... بودنت نور چشمان منه... اینطور نگو...

در این بین سپیده سر رسید و پدر و دختر را در این حالت دید. سپیده به زهرا قوت قلبی داد که تا روز عروسی من نگرانی در وجود این دختر ندیدم. بعدها فهمیدم درایت شیرزن من به قدری زیاد بود که برای این روز نیز از قبل اندیشیده بود.

البته همه اینها مربوط به زمانی است که تورم اقتصادی خیلی کمتر از حالا بود. شاید اگه الان ما در اول مسیر بودیم، همه ما زیر چرخ تورم خورد می شدیم.

همیشه به این فکر می کردم یک جایی باید این عشق پایان یابد و ته بگیرد. با وجود چنین مشکلات عدیده ای در طی این بیست و پنج سال، مگر یک عشق چقدر توان دارد؟ زمان به من ثابت کرد که من قدرت عشق را دست کم گرفتم. یک عشق پر قدرت می تواند کوهی از موانع و مشکلات را از سر راه بردارد. یک عشق راستین. عشقی که به سختی یافت می شود. اما من یافتمش و کاملا قدرش را می دانم. اوایل زندگی، سپیده یکی از مخالفین سرسخت من در زمینه کار در جهاد سازندگی بود و به جنگ رفتنم از طریق جهاد مخالفتش را دوچندان کرد. با اینحال بعد اینگونه بازگشتم، نه به رویم آورد و نه خم به ابرویش آورد. مرا همینگونه پذیرفت، گویا از ابتدا که مرا در آن همسایگی هشتی کوچه زمرد دیده بود اینگونه دیده بود. 

اوایل مجروحیت من، همکارانم در جهاد سازندگی استان زیاد به دیدنم می آمدند و البته سپیده بعد هر بار آمدنشان گل از گلش می شکفت. اما کم کم آمدها کمتر و کمتر شد و بعدها کاملا قطع شد. این تنها موردی بود که در ذهن سپید شیرزن من برجای ماند. در این مدت زمان نسبتا طولانی، تنها خانواده و دوست و فامیل و همکار من، خانواده ام بودند و همین اینها بودند که با وجود تمام مشکلات عدیده اقتصادی، سقفی از عشق برایم ساختند.

چند صباح دیگر پدربزرگ می شوم. چه حس دلچسبی است وقتی می توانی بعد سالها میوه زندگیت را در آغوش بگیری و به ثمره عمرت بنگری. آمدنش بسیار شادمانم کرده است و به من قدرتی شگرف اعطا کرده است. هر چند مدت ده ماه و بیست و یک روز است دیگر نمی توانم حرف بزنم و ساکت و خاموش در گوشه ای آرمیده ام، هر چند مدتی است مرگ صدا را با تمام سلولهای حنجره ام مزه کرده ام، اما به خود قول داده ام تا برای زهره ام قصه هایی شیرین بگویم. همه چیز را برایش تعریف کنم. یا اقلا بنویسم. برایش بنویسم، از دلتنگی هایم. از عشق بزرگ شیرزنم و از مناعت طبع مادرش. اما از سیگار کشیدنهایم چیزی برایش نمی گویم. با خود عهد کردم، به محض تولد زهره زندگیم، سیگار را ترک کنم و کنار بگذارم. 

با خودم بسیار اندیشیده ام . عمر کم تحرک اما پر باری داشتم و در طول زندگی از عشق سرشار بودم. شاید یک جاهایی کمبودهای اقتصادی آزارم داد، اما اگر به عقب باز گردم دوباره انتخاب هایم همین است. من زندگیم بر پایه عشق بود. عاشقانه انتخابم این بود که به جبهه بروم و عاشقانه جانم را برای وطن هدیه کردم. باور دارم که سپیده هم همین احساس دارد. او هم همه انتخابهایش عاشقانه بود.

باران ریزی باریده است و بوی خاک و گل حیاط را بلند کرده است. چشمانم را که می بندم، به راحتی به گذشته سیر می کنم. به کودکی و خانه پدری . به بازیها و مادر . امروز می نشینم بر روی صندلی ساخت دست دامادم که با عشق و با نیت من ساخته است و در سکوت مطلق به آوای زندگی گوش فرا می دهم. این به من یادآوری می کند که هنوز زنده ام و زندگی را دوست دارم. هر چند به مرگ صدا مبتلا گشته ام، اما درون قلبم هیاهوی زندگی جاریست.

 

 

 

 

 

تعداد مشاهده خبر357 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal