از هالـتوجان تا آلـواتـان (خاطرات جهـادگر و آزادة سـرافراز مرحوم صدرالله نـوری)
موسی کیخا
1399/05/11



قسمت اول:

آری، به کردستان میرویم و با یک جهـادگر عزیـز همراه میشویم. جهـادگر آزادهای که پس از سـالها تحمل رنـج ناشی از صدمات شکنجههای ضدِانقلاب در دوران اسارت، سرانجام در آذرماه سـال 1387 بـه دوستان شـهیدش پیـوست.

او قبل از آغاز جنگ تحمیلی و در حال خدمت رسانی به مناطق محروم غرب کشور به اسارت در آمد و پس از تحمل 1142 روز حبس و شکنجه، آزاد شد.

 اینکه «صدرالله نـوری» در برابر امـام (ره)، امـت و رسالت ایمانیاش چـهها کشیده، داستانی است که تو مخاطب عزیز باید آن را با تدبـر بخوانی و روایت مقاومت و مجاهدت او را بر سینة خود حک کنی.

حکایت این جانباز 65 درصد، زبان حال همة کسانیست که به قصد قربت و برای خدمت، به کردستان رفتند و چـه صحنهها که ندیدند.

 ایشان در سـال 1362 و بـعد از آزادی از حدود سـه سـال اسارت، ساعتها با من حرف زد گرچه حال مساعدی نداشت.

از اینجا با او همراه میشویم و مطالبی که با صـدق و صـفا، در برابر همة پرسشهایم گفته است را با هم میخوانیـم.

 

عشـق خدمـت

مـن کارگر کارخانة ریسندگی و بافندگیِ کاشان بـودم. با انقلاب همراه بـودیم تا این که با جانفشانیِ شـهدا و رهبریِ قائـد اعظم، امام خمینی(ره) به پیروزی رسید.

من تخصص مخابراتی داشتم و مثل خیلی از جوانها آرزو داشتم یک جوری به مناطق محروم بـروم و در روستاها به برادران و خواهرانم خدمت کنـم و منتظر بـودم که جهـاد سازندگی تخصص مرا هم برای اعزام به مناطق محروم اعلام کند.

آن موقع همسر و دو فرزند داشتم و سرپرستیِ پدر و مادرِ پیـرم هم بر عهدة من بـود. اینها مسئولیت سنگینی بـود، اما عشق خدمت به مناطق محرومی که میدانستم راه، پـل، بـرق، تلفن و امکانات رفاهی ندارند و نیـز وضعیت دردناک حاکم بر آن مناطق، دلـم را به درد آورده بـود.

همین که جهـاد سازندگی کاشان تخصص بنده را هم برای اعزام به کردستان اعلام کرد، معطل نکردم و بلافاصله خودم را معرفی کردم و به همراه چند نفـرِ دیگر ثبتنام کرده و از کارخانه مجـوز اعزام گرفتیم.

از پـدر و مـادر، همسر، فرزندان، فامیل و دوستان خداحافظی کرده و آمادة اعزام شـدم. ابتدا ما را به تهران بردند و سپس در شهریور 59 در یک گروه پنـجاه نـفری به کـردستان اعزام شـدیم.

در بین راه، خیلی خوشحال بـودم که دل از پـدر و مـادرِ پیـر، همسر و فرزندانم کنـده و برای خدمت به کردستان محروم، توفیقی به دست آوردهام.

وقتی به سنندج رسیدیم جداً نگران شـدم و باور نمیکردم که منطقه اینقدر ناامـن باشد. ما را به جهـاد سنندج بردند. هر شـب در خیابانها درگیری بـود و واقعاً امنیت نبـود. گروه پنجاه نـفریِ ما بر حسب تخصص و با اسکورت برادران سـپاه، به مناطق مختلف رفت و بنـده را هم بهتنهایی به مخابرات سنندج معرفی کردند.

وقتی رسیدم، اتفاقاً جلسهای برقرار بـود؛ به داخل جلسه رفتم و در آنجا اعلام شـد که دکل مخابراتیِ «هالـتـوجان» توسط ضدِانقلاب منهدم شـده و این مسئله مشکلات زیادی را در ارتباطات مخابراتیِ منطقة کردستان به وجود آورده است.

در مورد بازسازیِ دکل و تجهیزات مورد نیاز بحث شـد و در نهایت، بنـده از کاشان، آقای «موسـوی» از تهـران و آقای «خاکپـور» که ایشان هم گویا بچة تهـران بـود انتخاب شـدیم.

قـد آقای خاکپور از من بلندتر بـود و ریش بلندش صورت نورانیاش را پوشانده بـود. گویا ورزشکار هم بـود چون بـدنی محکم و ماهیچهای داشت. آقای موسوی از من کوتاهتر بـود اما سنگین و جاافتاده نشان میداد و از هر دوی ما نـورانیتر بـود.

در پایان جلسه، ما سه نفـر را به مقر سـپاه فرستادند. برادر «رحیمصفوی» ، فرماندة وقت سـپاه سنندج شخصاً برای ما صحبت کرد و از اهمیت راهاندازیِ دکل گفت.

چکیدة صحبت ایشان این بـود که باید به هر قیمتی شـده، با توکل بر خداوند متعال این دکل را در اسرع وقت راهاندازی کنیم و هر چه که بخواهیم آماده میکنند و بهسرعت به ما میرسانند.

در پایان هم به هر کدام از ما یک جلد کلامالله مجید جیـبی هدیه کرد و صورتهای ما را بوسید.

راستش من کمی دچار ترس و نگرانی شـدم، چون با این که ما رزمنده نبودیم و قرار نـبود جایی را فتح کنیم، اما ایشان طوری با ما خداحافظی کرد که انگار بـرنمیگردیم.

 

اولیـن انـفجار

آقای موسوی به عنوان مسئول ما انتخاب شـد. بنـده، آقای موسوی و آقای خاکپور را عقب یک جیپ سیمرغ نشاندند و یک ماشینِ برادران سـپاه از جلو و دو ماشین هم از عقب، همراه ما حرکت کردند. من نمیدانستم هالـتوجان کجاست و تا آن موقع به کردستان نیامده بودم و جایی را بلـد نبودم. به خدا توکل کردم و دل به دریـا زدم، اما تَـه دلم یک آشوبی بـود؛ نگرانیِ ناشناختهای که ولـم نمیکرد.

ماشین به نزدیک شهر «کامیاران» رسید اما وارد شهر نشد و به داخل یک جادة خاکیِ ناهموار پیچید که ما را به روستای هالـتوجان میرساند. همینطور که ماشین به سوی بلندی میرفت، هوا هم هر لحظه سـردتر میشد و ما در عقب سیمرغ به هم چسبیده بـودیم.

به نیمة مسیر هم نرسیده بـودیم که یکدفعه ماشین ما به روی میـن رفت و ناگهان به هوا پرتاب شـدیم؛ بیاختیار فریاد میزدیم: «اللهاکبر، اللهاکبر، ...»

ماشین از وسط نصف شـد و نیمهای که ما در آن نشسته بـودیم، روی یک تپـة ماسهای در کنار جاده افتاد و در نهایت تعجب، ما سه نفـر حتی یک خراش هم برنداشتیم؛ فقط کمی دست و پـا و کمرمان درد گرفت که خیلی مهم نبـود.

شاید این معجزة همان قرآنی بـود که برادر رحیمصفوی به ما هدیه داده بـود. به هر حال، ما سه نفـر در ماشینهای برادران سـپاه تقسیم شـدیم و این بار برادران با احتیاط بیشتری جلو میرفتند، چون ضدِانقلاب پس از منهدمکردن دکل و تجهیزات آن، مسیر را هم میـنگذاری کرده بـود.

دکل هالـتوجان، در کنار قلة هالـتوجان بـود. ضدِانقلاب ضربة سختی به دکـل زده و حتی ساختمان و تجهیزات آن را هم ویران کرده بـود.

تلاشمان را شروع کردیم؛ با کمک برادران سـپاه آجرها و خاکهای انباشته و قطعات آهنهای منهدمشده را کنار زدیم، بررسی دقیقی صورت گرفت و امکانات مورد نیاز درخواست شـد و بعد هم مشغول شـدیم تا بعضی کارهای مقدماتی را انجام دهیم. کار آنجا شـبانهروزی بـود و در 24 ساعت، شاید تنها 4 ساعت استراحت داشتیم.

سـه روز بعد، تجهیزات درخواستیِ ما همراه با چند نفـر بـنّا و کارگر ساختمانی رسید و با همان تلاش شـبانهروزی، طی 15 روز کـار تمام شـد. دکل مخابراتی، کارش را بهتر از قبل آغاز کرد و الحمدلله اختلال در ارتباطات مخابراتیِ منطقة کردستان برطرف شـد. امکاناتی هم برای استقرار برادران سـپاه آماده شـد، چون باید شـبانهروز از دکل محافظت میکردند.

 

اگر اسکورت میرسید

از برادران سـپاه خواستیم تماس بگیرند و اسکورت بیاید و ما را به سنندج ببـرد، چون باید بلافاصله برای کار بعدی میرفتیم، اما سـه روز گذشت و اسکورت نیامد.

من و برادران موسوی و خاکپور بعد از نماز صبح مشورت کردیم که حالا چه کنیم؟ برادران سـپاه مشکلات زیادی دارند و ممکن است امکان فرستادن اسکورت، حالا حالاها برایشان مقدور نباشد؛ بهتر است خودمان برویم.

پیش خودمان احتمال نمیدادیم که ضدِانقلاب در مسیرمان باشد و گفتیم فقط باید مواظب مینها باشیم تا ماشین روی آن نرود. در آنجا یک ماشینِ متعلق به مخابرات وجود داشت که از قبل مانده بـود. ماشین را هر طوری بـود راهاندازی کردیم و بعد از بهجا آوردن نماز ظهر و عصر و خوردن غذای مختصر، از برادران محافظِ دکل خداحافظی کردیم. آقای موسوی سفارشات لازم را به ما کرد و با همین ماشین مخابرات حرکت کردیم.

پنـدار دیگرمان این بـود که چون مـا نیروی مسـلح نیستیم و از نیـروهای «جهـاد» هستیم، آنها (ضدِانقلاب) کاری با مـا ندارند. خلاصه از مسیر کوهستانی بهسلامت گذشتیم، به کامیاران هم نرفتیم و از طریق جادة آسفالتة کامیاران ـ سنندج به سوی شهر سنندج سرعت گرفتیم.

حدود 30 کیلومتریِ سنندج و همزمان با اذان مغرب، ناگهان بیست نـفر از نیروهای مسلح ضدِانقلاب به جلوی ما در وسط جاده ریختند و بدون این که فرصت حرفزدن بدهند، چشمها و دستهایمان را محکم بسـتند و ما را پـای پیـاده در جهت مرز حرکت دادند.

 

ای داد و بیـداد؛

در یک چشم بههمزدن به چه مصیبتی گرفتار شـدیم؛

در حالی که دستها و چشمهایمان بسته بـود، با انگشت، گوشة لباس نیروهای ضدِانقلاب را ـ که بین راه معلوم شـد از حزب دموکرات کردستان هستند ـ گرفته بـودیم و در آن مسیرِ ناهموار، افتـان و خیزان به جلو میرفتیم. آنها خیلی سریع راه میرفتند چون نگران بـودند که تعقیب شوند؛ تا این که گروه در جایی متوقف شـد.

با دقت همة بـدن و لباسهای ما را بررسی کردند و هر چه داشتیم برداشتند، بهخصوص دفترچة یادداشتی بـود که من در سنندج و وقتی مدارس و بیمارستانهای «آر.پی.جی» خورده را دیده بـودم، در آن هر چه دلم خواسته بـود به این نـوکران آمریکا ناسزا نوشته بـودم.

سپس دستها و چشمهای ما را بـاز کردند؛ همه جا تاریک و ناشناخته بـود. ما را تا صبح در یک مسیر کوهستانی، باریک، ناهموار و دارای پرتگاه راه بردند تا به روستای «صُـه» یا «صُـح» رسیدیم. در آنجا ما را به یک طویلة پُـر از کثافت بـردند، در را بستند و پشت در، نگهبان گذاشتند.

آقای موسوی گفت: «به دیوار تیـمم کنیم و نماز بخوانیم.» و نماز را بهجا آوردیم. پس از راز و نیاز کوتاهی با خداوند، کمی آرامش پیدا کردم اما در دلم غوغایی بـود؛ صورت پدر و مادرِ پیـر، همسر و دو فرزندم از جلوی نظرم محو نمیشد.

با طلوع آفتاب، اولین بازجویی آغاز شـد. وقتی از من بازجویی میکردند، دفترچة یادداشتم در دست آنها بـود. یکی از بازجویان که معلوم نبود بچة کجای ایران است و احتمالاً از ساواکیهای شـاه بـوده (چون خیلی سنگ شـاه را به سینه میزد)، مرتب سَرم فریاد میکشید: «تو که کُـرد نیستی؛ به چه حقّی به کردستان آمدی؟ به تو چه که ما چرا مدارس و بیمارستانها را منهدم میکنیم؛ به تو چه مزدور خمینی؛ ...»

پس از بازجوییِ اولیه، ما را درون همان طویله انداختند اما روحیة من تغییر کرد و ناگهان اضطراب ناخواستهای وجودم را فرا گرفت. آقای موسوی متوجه این حال غیر عادیِ من شـد و آهسته آیاتی از قرآن کریم تلاوت کرد و حرفهایی زد که آرام شـدم و آن اضطراب از من فاصله گرفت.

بعد به خواست او هر سه نـفرمان عهد بستیم که در این راه به خدای متعال توکل کنیم و در رابطه با دکل هالتوجان و تعداد افراد محافظ آن، به هر قیمتی حتی یک کلمه هم حرف نزنیم؛ چون احتمال میداد که آنها دارند خود را برای حملة مجدد به دکل آماده میکنند.

ساعتی بعد و بدون این که آبی یا لقمة نانی بدهند، ما را از آن روستا به سوی کوههای مرزی حرکت داده و حدود 3 کیلومتر جلو بردند تا در کنار قلة کوه، به یک معدن سنگ رسیدیم.

تمام محوطة معدن با سنگریزههای نوکتیـز پُـر شـده بـود؛ انگار روی زمینِ آن، تیـغ موکتبُری کاشته بـودند. غربت عجیبی بـود؛ صدای آدمیزاد که هیچ، حتی صدای پرنده هم نمیآمد.

دقایقی استراحت کردیم تا این که جلسة دوم بازجویی در همان جا شروع شـد و قرعة اول به نام من افتاد. دفترچة خاطراتم را هنوز در دست داشتند و باز سؤال اول آنها این بـود که چرا به کردستان آمـدی؟

مرتب میگفتم که کارگر سادة کارخانة ریسندگیِ کاشان هستم و از طریق جهـاد برای خدمت آمدم، ولی آنها اصرار داشتند اعتراف کنم که برای سرکوب مردم کردستان آمدهام.

از هر چیزی میپرسیدند؛ از دکل هالتوجان گرفته تا کشتن مردم کردستان، و من هم همان جملات را میگفتم، نه یک کلمه زیادتر و نه کمتر.

در نهایت مرا به اعدام محکوم کرده و با یک طناب، محکم به تنـة درختی که در مجاور محوطة معدن بـود بستند. بار دیگر اضطراب وحشتناکی همة وجودم را فرا گرفت.

ای وای؛ ما را در جایی میکُشند که حتی استخوانمان هم به خانواده نخواهد رسید.

با چهرهای وحشتزده به آقای موسوی خیره شـدم؛ صورت و چشمهایش را بالا بـرد، منظورش این بـود که به خداوند متعال توکل کن.

به خدا توکل کردم و لحظهای با او راز و نیاز کردم. کمی آرام گرفتم اما در دلم احساس غربت سختی داشتم.

ادامه دارد...

 

 

 

تعداد مشاهده خبر331 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal