سردار جهادگر شهید محسن الشریف
مسئول تدارکات پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد قرارگاه کربلا
1399/04/14


 

 
 زندگینامه:
 
در بعدازظهر بیست و یکم اسفندماه 1336 در خانه‌ای محقر ولی مذهبی و اصیل در کوچه‌های چهار باغ اصفهان پسری بدنیا آمد که نام اورا محسن گذاشتند. از بدو کودکی تحت تعالیم اسلامی و مذهبی خانواده قرارگرفت و از همان ابتدا با نماز و سایر احکام آشنا شد و در انجام آنها کوشا بود.

از خصوصیات بارز محسن که از همان بدو تولد چشمگیر بود، زرنگی و چالاکی او به همراه صمیمیت و مهربانی‌اش بود که این ویژگی‌های منحصر به فرد او باعث علاقه افراد خانواده و فامیل و دوستان گردیده بود.

محسن از همان ابتدای زندگی با مشکلات دست و پنجه نرم کرده و چندین‌بار به بیماری‌های سخت و طاقت‌فرسایی مبتلا شده بود.

محسن دوران دبستان و دبیرستان را بخوبی سپری کرد و پس از آن به هنرستان صنعتی شماره یک اصفهان وارد شد و مؤفق به گرفتن دیپلم هنرستان در رشتة راه و ساختمان در سال 1356 گردید.

وی علیرغم داشتن سابقة بیماری در تمام کارهایش مؤفق بود و در درس و ورزش و سایر کارها از زرنگی و چالاکی خاصی برخوردار بود و همین زرنگی او به همراه محبت و مهربانی‌اش باعث شده بود که در امور مربوط به خانه و امور اجتماعی از شرکت او حسن استقبال شود و شرکت او در امور اجتماعی باعث دلگرمی و جدیت دیگران می‌گردید و جالب اینکه او در قبال کارها و فعالیت‌هایی که داشت نه تنها هیچ چشمداشتی نداشت، بلکه سعی بر کتمان و عدم بازگویی آنها داشت.

از دیگر خصایل پسندیدة او این بود که علاقه وافری به مطالعه داشت. با دست یافتن به کتب تازه و جدید با حرص و ولع به مطالعه آنها می‌پرداخت، او در دوران تحصیل و در اوج خفقان رژیم ستمشاهی به مطالعة کتب اسلامی توجه عمیقی می‌نمود و پیوسته در کتابخانة مدرسه‌شان به مطالعه و تفحص در بین کتاب‌ها می‌پرداخت.

سال‌های سربازی او در دوران اوج‌گیری انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(قدس‌سره) بود. از همان اولین جرقة انقلاب در سال 56 با کوشش شدیدی که داشت اعلامیه‌های امام را به عمق پایگاه‌های نظامی دشمن می‌برد و با جسارت کامل آنها را پخش می‌کرد و رژیم با آن همه دستگاه ضداطلاعاتی ارتش نمی‌توانست سرنخی در پادگان بدست آورد. یکی از دوستان نقل می‌کند: «پیوسته شب‌ها از محل خواب خود در پادگان بیرون می‌آمد و با رنگ به دیوارهای پادگان شعار می‌نوشت و یا موقعی که طاغوت اسلحه به او می‌داد تا نگهبانی بدهد او در همان لحظات رنگ برمی‌داشت و دیوارها را مملو از شعارهایی می‌ساخت که محبت قلبی‌اش را به رهبرش نشان می‌داد.

انقلاب در اوج شکوه و اقتدار خود بود تا اینکه امام آمد و در تاریخ 22/11/57 انقلاب اسلامی ایران به پیروزی نشست، محسن نیز در مراکز انقلاب، در تهران فعالانه شرکت داشت، و در روز 22 بهمن همان سال و با سقوط دولت شاه به اصفهان بازگشت. پس از چندی امام فرمان صادر فرمودند که هم‌اکنون سربازانی که فرار کرده‌اند، دوباره بازگردند و سربازی خود را به اتمام برسانند او نیز چنین کرد و سربازی خود را به اتمام رساند.

با تشکیل جهادسازندگی. محسن آمال و ارزوهای زندگی خود را در مایه گذاشتن. سوختن و ساختن در این نهاد دانست. و لا در اولین روزهای تشکیل این نهاد همراه یار قدیمی و عزیزش مهندس محمدرضا موحدیان به این نهاد وارد شد.

با آغاز جنگ تحمیلی دشمن، علیه ایران اسلامی محسن جزو اولین افرادی بود که از سوی جهاد سازندگی به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت. ابتدا به یکی از شهرهای مرزی مورد هجوم دشمن در مناطق میانی جبهه، یعنی ایلام رفت و آنجا در خدمت مهاجرین جنگ به تغذیه و تدارک کارهایشان مشغول بود. در این دوران رساندن کمک به جنگ‌زدگان آن منطقه از هر حیث از اهم کارهای شبانه‌روزی او بود و در لحظاتی هم که خستگی بر او غالب می‌شد، جهت رفع خستگی و کسب روحیه جدید وقت استراحتش را صرف دلداری دادن و التیام بخشیدن به آلام مردان و زنان و بچه‌هایی می‌کرد که همة هستی خود را از دست داده و اکنون با یک تن‌پوش آوارة این شهر و آن شهر شده بودند و این نیز حتی اگر با بازی کردن با بچه‌های خردسال نیز میسر می‌شد، چنین می‌کرد. و به حق باید گفت کوچه به کوچة ایلام خاطرات زیادی از تلاش‌های ممتد این جهادگر و رأفت‌ها و لطافت‌های روحی‌اش را داراست.

یکی از دوستانش می‌گوید:

وقتی محسن در جبهة جنوب فعالیت داشت یکبار قصد داشت از آنجا برای سرکشی، به اکیپ‌های جهاد سازندگی مستقر در جبهه‌های غرب برود و من نیز همراه او بودم که در سر راه هنام عصر، نزدیک غروب آفتاب به یکی از شهرهای کوچک جنگی رسیدیم. در حالیکه من اتومبیل را می‌راندم و او در کنار دستم در طرف دیگر اتومبیل نشسته قصد کرد جهت دیدار با چند تن از همرزمان خود که در آن شهر بودند، به در منزل آنان برود و ساعت ورودمان در شهر مواجه با زمان تعطیلی مدارس بود و لذا از کنار ماشین ما تعداد زیادی بچه‌های محصل به خانه‌های خود می‌رفتند. همین که چشم انها به محسن افتاد، دیدم شروع به دویدن پشت سر ما و دسته‌جمعی محسن را صدا می‌زدند. من تعجب کردم و گفتم خدایا این بچه‌ها محسن را از کجا می‌شناسند. بالأخره کار به جائی رسید که تعداد زیادی از بچه‌ها دور ماشین حلقه زدند و محسن پیاده شد و به میان آنها رفت. بچه‌ها او را در میان گرفته و هرکدام چیزی می‌گفتند و از او سئوالی می‌کردند گوئی برادر که نه، بهتر از برادر آنهاست. یک یار هم‌سنّ آنهاست، بعد وقتی از او سئوال کردم فهمیدم در دورانی که او به جنگ‌زده‌های این شهر خدمت می‌کرده آنقدر با بچه‌ها آشنا و صمیمی شده که بچه‌ها چهرة او را تجسم آرزوهای خود می‌دانستند لذا آنچنان با او سر و کار داشتند که گوئی با همکلاس صمیمی‌شان برخورد می‌کنند.

محسن در جبهه‌ها در ارتباط با کارهای جهادسازندگی کوشش پیگیری داشت و به این کار نیز اکتفا نمی‌کرد و مکرراً اسلحه به دست می‌گرفت و بعنوان یک رزمنده نیز می‌جنگید. از جمله در عملیات بستان، فتح‌المبین و طریق‌القدس هم تدارک‌کنندة جهاد بود و هم یک بسیجی جنگنده.

هر وقت کاری روی زمین می‌ماند و احتمالاً عمل نشدن آن کار باعث به تعویق افتادن سایر کارها می‌شد، چهرة بشاش محسن از راه می‌رسید و حلال مشکلات می‌شد.

در طول این دوران چندین‌بار مجروح شد و هربار در مراجعت به شهر جهت مداوا قبل از بهبودی کامل مجدداً به جبهه باز می‌گشت. عشق او را به جبهه کدام قلم می‌تواند به نگارش آرد و کدام زبان توصیف کند؟

برادرش می‌گوید:

یکبار شنیدم محسن مجروح شده و کتف او در نتیجة اصابت ترکش به شدت اسیب‌دیده و در بیمارستان شهید مصطفی خمینی(ره) تهران بستری است. در اولین فرصت به سراغ او رفتم روی تخت بیمارستان خوابیده بودم. گفتم: «چی شده؟» با لحنی آرام در حالیکه می‌خندید، گفت: «هیچی، اصلاً نمی‌دانم چرا من را به اینجا آورده‌اند؟ و بیخود بستری نموده‌اند؟»

محسن علیرغم اینکه جراحت سختی برداشته بود و عصب دو انگشت او تا آخر عمر قطع شده و درد می‌کشید اینطور حرف می‌زد و اصرار داشت که هرطور شده به جبهه بازگردد. در جبهه‌ها به وظیفة اصلی‌اش یعنی تدارکات رزمندگان بسنده نمی‌کرد و گویی که این همه کار او را ارضا نمی‌کرد و باز خود را بدهکار می‌دانست مثلاً در عملیات بستان پس از انجام کارهای پشتیبانی جنگ، سنگر به سنگر به تعقیب دشمن زبون پرداخت و چون یک بسیجی رزمنده جنگید. یکی از دوستانش بعد از عملیات از او پرسیده بود چند نفرشان را کشتی؟ گفته بود: من این کفار را دست جمعی می‌کشتم لذا تعدادشان را نمی‌دانم.

هرچه از حضور محسن در جبهه‌ها بیشتر می‌گذشت، دوستان او به عمق بزرگواری. بزرگمردی و همچنین تلاش و اخلاصش بیشتر واقف می‌شدند، لذا او بعنوان مسئول تدارکات جهادسازندگی اصفهان مستقر در اهواز منصوب شد.

پس از آن به مکة معظمه مشرف شد و پس از بازگشت از مکه بلافاصله به جبهه عزیمت نمود و بعنوان مسئول تدارکات ستاد کربلا فعالیت خود را ادامه داد با توجه به توان زیاد محسن تصمیم بر آن شده بود که شعبه‌ای از ستاد کربلا در سنندج مستقر شود و او می‌بایست هر از چندی به آنجا و جبهه‌های غرب مراجعه، و نیازهای ستادهای جهادسازندگی مستقر در آن مناطق را از نزدیک ملاحظه و جهت برآورد و تأمین آنها اقدام می‌نمود و به همین جهت با مسافرت‌های خود تمامی شهرهای غرب و جنوب را طی کرده و با رسیدگی تدارکاتی به تمامی آنها، نیاز آنها را تأمین می‌کرد.

از آنجا که توان محسن برای جهادسازندگی قابل توجه بود و در او نیروی بیشتری می‌یافتند به او پیشنهد کردند که مسئولیت تدارکاتی ستاد پشتیبانی جنگ را در تهران بپذیرد ولی از آنجایی که او عاشق جبهه و مناطق جنگی بود این پیشنهاد را رد کرد.

پس از مدتی در قسمت مهندسی مسئولیت یک اکیپ راهسازی را در منطقه عملیاتی خیبر به عهده گرفت. در همین روزها و در عملیات خیبر بود که خلوص محسن بیش از پیش متبلور شده و راه شهادت را برای او کاملاً هموار نشان می‌داد. گرچه قبل‌ها خود را به شهادت نزدیک می‌دید ولی ورودش به کارهای مهندسی پل معروف خیبر، گویی قبل از همه خودش را باخبر کرده بود که پیام این سروش را بشنود که: «محسن، با توجه به لیاقت‌هایی که از خود نشان داده‌ای پروانة شهادت تو امضاء شده است» و این را هم خود او احساس می‌کرد و هم اطرافیان او. در این اواخر چهره بشاش و خندان او گلگون‌تر از روزهای قبل و سال‌های قبل، خبر از شهادت می‌داد، و محسن می‌دانست که پروردگار او را قبول کرده است و لیاقت سرباز حضرت حسین‌بن علی(ع) بودن را یافته است. رفتار محسن در این روزها به اوج خوبی رسیده بود.

محسن در روز 25 اسفندماه سال 62 به همراه برادرش که جهت دیدار با او، به اهواز عزیمت نموده بود به سمت قرارگاه شهید دادخواه می‌رود.

در آن شب قرار بود که توسط رزمندگان یک عملیات ایذایی انجام پذیرد. پس از سلام و احوالپرسی نمازشب را با قامتی خاضع در مقابل خداوند متعال بپا می‌دارد و سپس شام را، نان خشک و آبگوشت ساده صرف می‌کند، محسن و برادرش در کنار چند نفر از دوستانش به رزمندگان می‌پیوندند و جهت انجام خدمات و وظائف خود برای پشتیبانی رزمندگانی که در آن شب قصد عملیات داشتند، آماده می‌شوند.

شهید محسن‌الشریف باتفاق برادرش و دو سه نفر دیگر از جهادگران همسنگرش در سنگری می‌خوابند تا استراحت مختصری نمایند.

اما بعد از مدتی، چند گلولة توپ به سنگر آنها می‌خورد. گلوله‌های توپ، شیمیائی بوده و متأسفانه آنها متوجه نمی‌شوند و همین باعث می‌شود که محسن و برادرش شیمیایی شوند. از آنجا به اهواز منتقل می‌شوند و دو روز در بیمارستان اهواز می‌مانند. تمامی بدن محسن سوخته و صورتش کبود و متورم شده بود. شدت درد و سوزش و عطش بی‌حد بود، و محسن بی‌تاب روی تخت بیمارستان در اتاق مراقبت‌های ویژه بستری شده بود.

یکی از دوستانش که به نمایندگی از دیگران جهت دیدار با او می‌رود، می‌گوید: وقتی خبر مجروح شدن محسن در کمپ جهاد پیچید ولولة عجیبی افتاد و همه ناراحت شدند، به سراغش رفتم. در حالیکه بشدت درد می‌کشید، دیدم تمامی بدنش سوخته است و چشمانش دیگر نمی‌دید به سختی نفس می‌کشید و وقتی احوال او را پرسیدم گفت الحمدلله. آفتاب رفته یا نه؟ من هنوز نماز نخوانده‌ام. از هوش و حواس و تقیدش به احکام اسلامی در شگفت بودم در حالیکه نیاز شدیدی به آب داشت پزشکان نوشیدن آب را برای او ممنوع کرده بودند و او تشنگی شدیدی می‌کشید. با اینکه حال بسیار بدی داشت ولی در همان حال که مختصراً وصف آن گفته شد شوخی می‌کرد و به افراد دیگر روحیه می‌داد.

باری، محسن را با برادرش به تهران انتقال دادند و در بیمارستان قلب بستری کردند. محسن در اتاق مراقبت‌های ویژه بستری بود تمامی بدنش پر از جراحت‌های عمیق و سوختگی‌هی شدید بود به سختی نفس می‌کشید و دستگاه‌های تنفس مصنوعی نیز قدرت نداشتند این مسئله را جبران نمایند.

شفق سرخ شهادت

سرانجام در حالی‌که قریب پنج روز از شدت درد و سوزش در التهاب می‌سوخت و از عطش بشدت رنج می‌برد و پزشکان دادن آب را به وی ممنوع کرده بودند، چون سرور و مولایش اباعبدالله الحسین(ع) با لب تشنه در ساعت 12:30 دقیقه ظهر روز دوشنبه 29/12/62 به مجلس آسمانیان راه یافت و جان شیرین به هستی آفرین سپرد.

راهش مستدام باد

وصیت‌نامة شهید بزرگوار، محسن الشریف

ای علی، هر که وقت مرگ، وصیتی خوب و کامل نکند در مردن او نقصانی وجود دارد که به شفاعت نائل نمی‌شود.

«قسمتی از وصیت نبی‌اکرم(ص) به علی(ع)»

خدایا شهادت می‌دهم که غیر از تو خدائی نیست و من بندة توام، خدایا شهادت می‌دهم که محمد(ص) رسول و فرستادة بر حق توست، گواهی می‌دهم که امامان از علی(ع) تا قائم(ع) همه بر حق‌اند و من پیرو آنها هستم، شهادت می‌دهم که منتظر قائم بر حق هستم و شهادت می‌دهم که خمینی نایب بر حق مهدی توست.

ای خدای بزرگ تو را شکر می‌کنم که این فوز عظیم را نصیب من کرده‌ای و به شهادت رضایم دادی.

ای خدای بزرگ تو را شکر می‌کنم که مرا بندة خود قرار دادی و گرفتار وسوسه‌های نفس نگردانیدی.

ای خدای بزرگ تو را شکر می‌کنم که دلم را پاک گردانیدی و در گرداب ناملایمات و مشکلات به راه راست هدایتم کردی و در این امتحان بزرگ مرا سربلند و روسفید نمودی و دلم را به نور عشق و ایمان منور کردی.

ای خدای بزرگ تو را شکر می‌کنم که در این زمان هستم و رهبری این چنین دارم و جان و ممات مرا با حق عجین نمودی و به من لیاقت دادی که در چنین شرایط سختی از حق دفاع کرده و همة وجود خود را در این راه فدا نمایم.

خدای بزرگ تو را شکر می‌کنم که دوستان مؤمن ما، مجاهدین راه حق، رزمندگان عزیز و این امت شهیدپرور را در این امتحان سخت موفق کردی و به آنها فرصت دادی که همة سختی‌ها، مشقت‌ها، فشارها و شهادت‌ها را تحمل نمایند و به پیکار بی‌امان خود ادامه دهند و لحظه‌ای از طریق حق منحرف نشوند.

خدایا تو محال را ممکن نمودی تو به من فرصت دادی که در مقابل زور بایستم و برخلاف سیل، شنا کنم و در میان طوفان، کلمة حق را ادا نمایم.

اماما، من پیام شما را شنیدم و چون جز خون خویش چیزی نداشتم. آنرا نثار اسلام نمودم، باشد که با خون ناقابلم بتوانم گامی مثبت برای اسلام عزیز بردارم.

برادران مؤمنم، باید انقلاب حسینی را دنبال نماییم تا انقلاب خمینی استمرار داشته و انقلاب مهدی(عج) برسد. همانطور که یاران حسین شهید شدند تا انقلاب خمینی پابرجا بماند، ما نیز باید شهید شویم تا این انقلاب به انقلاب حضرت مهدی(عج) متصل شود.

برادران مؤمنم، از ابر نکبت‌ها و ایادی داخلی و خارجی آنها ترسی به دل نگیرید که خدا فوق آنهاست و به او تکیه کنید تا موفق به پیروزی شوید و همیشه پشتیبان امام خمینی و در مسیر سیل امت و انقلاب اسلامی باشید و از ولایت‌فقیه و نظام جمهوری اسلامی حمایت کنید و برای نابودی تمامی ابرشیطان‌ها به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام لبیک بگوئید و عاشقانه همچون شهدای دیگر روانه شهر شهادت شوید و تا آخرین قطرة خون مبارزه نمایید.

پدر عزیزم، از شما طلب عفو و بخشش بخاطر نافرمانی‌هایی که تا الآن کرده‌ام می‌نمایم مرا ببخشید تا خداوند از من راضی و خشنود باشد و شما را به پیروی از امام وصیت می‌نمایم.

مادر عزیزم، من نمی‌توانم از شما طلب بخشش نمایم در حالیکه عمری به شما بدی و نافرمانی کرده‌ام چطور در آن دنیا جوابگوی نافرمانی‌هایم باشم. می‌دانم که شما چه زجرها و زحماتی را در قبال بزرگ کردن من بر خود هموار نمودید مرا ببخشید چراکه سخت به بخشش شما نیازمندم. مادرم برای من گریه مکن و اگر خواستی گریه کنی بر حسین و یارانش اشک بریز تا صبر بر تو ببارد و آرامش جایگزین ناراحتی‌های شما شود.

ای خواهران و برادران از شما نیز حلالیت می‌طلبم.

و در آخر چند وصیت به همه می‌نمایم:

1. هرکاری خواستید انجام دهید، ببینید برای خداست یا نه، اگر برای خدا نبود از انجام آنها دوری نمایید.

2. دنبال هواهای نفسانی نروید که شما را به گمراهی می‌کشاند.

3. بچه‌هایتان را با شهادت آشنا نمایید و درس شهادت به آنها بدهید تا مجاهد شوند.

4. دست از امام برندارید که اهل کوفه می‌شوید و تا ابد پشیمان خواهید شد.

پدرم، تمام پول‌هایی که دارم در راه جنگ خرج نمایید و هرچه می‌توانید به ارگان‌ها کمک کرده و یا صدقه بدهید تا روحم شاد و جسمم از سختی قبر در امان باشد.

در پایان از تمام کسانی که این وصیت‌نامه را می‌خوانند تقاضا می‌نایم که بیدار باشند و بازیچة دست دشمنان خدا و بشریت قرار نگیرند و از روحانیت این مظهر استقلال و آزادی حمایت نموده و آنها را تنها نگذارید.

والسلام ـ محسن الشریف

 

تعداد مشاهده خبر457 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal