نقش زنان جهادی در پشتیبانی از رزمندگان اسلام
عبدالله فاتحی
1399/04/11

مروری بر تاریخ جهاد سازندگی

قسمت هجدهم:

با شروع جنگ تحمیلی تعداد بسیاری از نیروهای فعال جهادی در روستاها، جهت حضور در جبهههای جنگ و حمایت از رزمندگان اسلام بهسوی جبهههای جنگ روی آوردند. ساخت سنگر، خاکریز، پناهگاه، سوله، پلهای ارتباطی و اقدامات مهندسی رزمی... ازجمله فعالیتهای بسیاری است که جهادگران در جبهههای جنگ انجام میدادند تا جایی که سنگرسازان بیسنگر لقب گرفتند، اما از آنجا که زنان جهادی نمیتوانستند در خطوط مقدم جبهه حضور یابند، ضمن ادامه فعالیتهای خود در روستاها، جهاد جدید دیگری با تأسی به حضرت فاطمه زهرا(س) و زنان مسلمان صدر اسلام، حمایت از جبهههای جنگ را شروع کردند. البته بجاست قبل از بیان فعالیتهای زنان در پشتیبانی از رزمندگان در جنگ تحمیلی، نگاهی داشته باشیم به نقش زنان در پشت جبهه و خط مقدم جنگهای صدر اسلام.

 

سایر فعالیتهای زنان جهادی

 در کنار صدها جهادگر که در روستاها و یا جبههها تلاش میکردند، خواهران دیگری نیز در ستاد و ادارات شهرها، مشغول خدمت بودند و آنان در نبود همکاران خود به اموری که باعث تسهیل کارهای دیگر جهادگران میشد، میپرداختند.

انجام امور اداری، تهیه و تنظیم گزارشها، مطالب، مقالات و انتشار در مجلات جهاد و جهاد روستا، آموزش کارکنان، رسیدگی به امور خانوادههای جهادگرانی که در جبهههای نبرد بودند، سرکشی و انجام امور خانواده جانبازان و شهدا و... بخشی از کارهای آنان بود که اگرچه در ظاهر مهم به نظر نمیآمد، اما در صورت هرگونه نقصی، میتوانست کار سازمان را مختل نماید. 

 

مادران و همسران جهادی

بهطور حتم پشت سر هر مرد جهادی موفق و فعال در جبهه و یا پشت جبهه، یک شیرزن جهادی ایستاده بود. بسیاری از این زنان و مادران، خود یک رزمنده بودند که علاوه بر فعالیت در عرصههای اجتماعی و اقتصادی به تنهایی تمامی مسئولیت امور زندگی و خانواده، تربیت فرزندان را مدیریت میکردند و اجازه میدادند تا مردانشان با خیالی آسوده به خدمت و فعالیت بپردازند و چهبسا با تهییج و تشویق، خود زمینهی حضور بیش از پیش مردان خود را فراهم میکردند.

در تمامی سالیانی که رزمندگان در جبههها مشغول دفاع از کشور بودند، زنان و مادران جهادی علاوه بر انجام کارهای زیاد و سنگین در پشت جبهه، همواره دلهره شنیدن اخبار ناخوشایند از عزیزان خود را در قلبهایشان داشتند و بسیاری نیز با شهادت و یا جانبازی فرزندان و همسران خود یک عمر با قلبی مالامال از اندوه و غم، به انجام مسئولیتهای خانواده و زندگی ادامه میدادند و با گذشت سالها از اتمام جنگ هنوز که هنوز است به این مجاهدات در حفظ کیان خانواده ادامه میدهند.

 

ارزشهایی که نمیتوان با اعداد و ارقام نشان داد

آنچه به فعالیتهای خواهران جهادی ارزش داده و آن را از سایر کارها متمایز میکرد، ویژگیها و شاخصهایی بود که خود به نوعی فرهنگی را شکل میداد به عنوان فرهنگ جهادی که این فرهنگ مبتنی بر ارزشهای زیر بود:

- دینمحوری: حاکمیت اسلام و انقلاب اسلامی بر فعالیتهای خواهران جهادی، از مهمترین ویژگیهای کاری آنان بود. اسلامگرایی نهتنها در رفتار و گفتارشان هویدا بود، بلکه عملا آن را نیز به منصه ظهور میرساندند؛ آموزش روخوانی، تجوید قرآن، احکام دینی و اعتقادی، برگزاری مراسم جشن و عزا به مناسبتهای دینی و انقلابی و... از جمله کارهای خواهران جهادی بود و از سوی دیگر به دلیل درستی، متانت و مسلمانی آنان بود که نفس حضور آنان در جوامع روستایی، موجب تسریع روند رشد فرهنگی زنان روستایی شد و کمکم راههای حضور زنان روستایی در مجامع آموزشی، اجتماعی، فرهنگی و... هموار گردید.

- ارزشمداری: توجه به روستا و روستاییان به عنوان ولینعمتان انقلاب اسلامی، توجه به زنان روستایی به عنوان محرومترین اقشار، بیتوجهی به زورمداران روستا، همه نشان از ارزشگرایی جهادگران داشته است. در بسیاری از مناطق روستایی در سالهای پس از انقلاب باقیماندهی خوانین و هواداران رژیم ستمشاهی مزاحمتهای فراوانی را برای جهادگران ایجاد میکردند که بعضا منجر به ضربوجرح جهادگران نیز میشد.

- مردمگرایی: احترام به نظرات روستاییان و رفتار محبتآمیز با آنان، در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی، احترام گذاشتن به آداب و رسوم سنتی، قومیتی و ملاحظات خانوادگی و... به منظور بالا بردن بهرهوری در اجرای پروژهها، همه و همه نشان از توجه جهادگران به ارزشها بوده است و اینکه در هنگام کار، نگاه آنان از بالا به پایین نبوده و سعی میشد، برنامهها متناسب با نیاز و شرایط زنان روستایی، طوری اجرا شود که زنان روستایی بیشترین بهره را ببرند.1

- کارهای ابتکاری با حداقل امکانات در سختترین شرایط: فرهنگ جهادی با سختی و تلاش عجین شده و اینیکی از ویژگیهای کار خواهران جهادی نیز بود؛ کار با دستخالی و اکتفا به امکانات ناچیز روستاهای آن زمان، اتفاقی بود که تنها به دست خواهران و برادران جهادی ممکن شد.

 

زنان شهیده جهادی

کم نبودند خواهرانی که در حین مأموریت و کار دچار حادثه شدند که از تعداد مجروحین و کسانی که در راه ماموریتها مصدوم و یا جان خود را از دست دادهاند، آمار دقیقی در دست نیست. تنها سه تن از خواهران جهادی که در حین کمکرسانی به رزمندگان و محرومین به درجه رفیع شهادت رسیدهاند ثبت شده است: «شهیده صدیقه رودباری، شهیده مرضیه کلانتری دزفولی، شهیده شهناز حاجی شاه».

 

*شهیده صدیقه رودباری در حین آموزش اسلحه، در مرداد 59، مورد اصابت گلوله منافقین واقع و ترور شد و اولین زن شهیده جهاد سازندگی است . او در هجدهم اسفند سال 1340 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. وزهای نوجوانیش در سالهایی سپری شد که سرزمینمان در پیچ وتاب روزهای منتهی به پیروزی انقلاب بود.در ان روزها او خود را به به خیل عظیم وخروشان ملت می رساند ودر تظاهراتها شرکت می کرد وتا صبح نیز به مداوای مجروهان می پرداخت.آنقدر فعال بود که در زمان درس وتحصیل بارها اورا در پشت بام مدرسه ودر حال فعالیتهای انقلابیش می یافتند. انقلاب که شد در مدرسه شان انجمن اسلامی را راه انداخت وفعالیتهایش را منسجم تر کرد. 5 خرداد سال 59، از طرف جهاد سازندگی برای انجام فعالیتهای جهادی به شهر بانه کردستان اعزام شد.در بانه هر کاری که از دستش بر می آمد انجام می داد.در روستاهایی که پاکسازی می شدند،کلاسهای عقیدتی وقرآن بر گزار می کرد.با توجه به شرایط بسیار سخت آن روزهای کردستان ،دوشادوش پاسداران بانه فعالیت می کرد در حالی که هیچ گاه اظهار خستگی نکرد...

در سپاه بانه مسئول آموزش اسلحه به خانومها بود.علاوه بر آن مخابرات سنندج نیز محل فعالیت او به شمار می رفت.آنقدر فعال بود که یکی دوبار منافقین برایش پیغام فرستادند که "اگر دستمان به تو بیفتد ،پوستت را از کاه پر می کنیم".خواهرش در ان روزها خواب دیده بود که اقایی نورانی وارد جمع می شود و صدیقه را صدا می کند وبا خودش می برد .از حاضرین سوال کرده بودند که این آقا چه کسی بود که گفتمد ایشان امام زمان بودند..تعبیر این خواب را که پرسیدند گفتند این دختر سربازی اش در راه اسلام قبول می شود...

در روزهای حضورش در سپاه بانه، فرمانده اطلاعات سپاه بانه ،شهید محمود خادمی کم کم به او علاقه مند شد.محمود که قبل از آن در جواب به دوستانش که پرسیده بودند که "چرا ازدواج نمی کنی؟" گفته بود:"هنوز همسری را که می خواهم برای خودم انتخاب کنم پیدا نکرده ام .من کسی را می خواهم که پا به پای من در تمام فراز ونشیب ها ،حتی در جنگ با دشمن هم رزم من باشد ومرا در راه خدا یاری دهد..."ولی محمود بعد از آشنایی با صدیقه رودباری تصمیم خود را گرفت وهمسر آینده خود را انتخاب کرد... 28 مرداد سال 59، روزی بود که صدیقه ودوستانش خسته از مداوای مجروحین ودر حالی که پا به پای پاسداران دویده بودند،در اتاقی دور هم نشسته واستراحت می کردند.در همین هنگام دختری وارد جمع 3 نفره شان شد.صدیقه او را می شناخت.گاهی او را در کتابخانه دیده بود.آن دختر به بهانه ای اسلحه صدیقه را برداشت ومستقیم گلوله ای به سینه اش شلیک کرد.پاسداران با شنیدن صدای شلیک گلوله به سرعت به سمت اتاق دویدند.محمود خادمی خود پیکر نیمه جان صدیقه را به بیمارستان رساند.او بیشتر از 3 ساعت زنده نماند و بالاخره به آرزوی خود که شهادت بود رسید.همانطور که در آخرین تماس تلفنی اش با خانواده اظهار داشت که "هیچ گاه به این اندازه به شهادت نزدیک نبوده است..."

پس از چند ساعت که از ان اتفاق دلخراش می گذشت، محمود با چهره ای غمگین وبرافروخته به جمع سپاهیان برگشت و با حالت خاصی خبر شهادت او را اعلام کرد و در آن جمع اظهار داشت"بچه ها من هم دیگه عمری نخواهم داشت.شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود..."

حدود 2 ماه بعد،در 14 مهر سال 59 ،محمود خادمی فرمانده اطلاعات سپاه بانه در حالی که داوطلب شده بود که دوست بیمارشان را به بیمارستان برساند،ماشینش توسط ضد انقلاب مورد حمله قرار گرفت و به شهادت رسید.

 

*شهیده شهناز حاجیشاه نخستین زن شهیده خرمشهر است. او در سال 1336 در خرمشهر به دنیا آمد و فرزند سوم خانواده بود. تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد اما در کنار تحصیل سعی میکرد خیلی چیزها را یاد بگیرد. به گفته خانوادهاش نسبت به زمان خودش خیلی جلوتر بود. گواهینامه رانندگی داشت و بسیار عالی رانندگی میکرد، در حالی که آن زمان در خرمشهر و شهرستانهای دیگر زنها چندان نمیتوانستند سراغ این کار بروند. تایپ فارسی و لاتین را بسیار خوب میدانست و حتی یک لحظه از زندگی و فرصتهایش را بیهوده از دست نمیداد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و زمانی که هنوز نهضت سوادآموزی تشکیل نشده بود. شهناز همراه چند نفر دیگر گروهی را تشکیل دادند و به روستاها میرفتند و به بچهها درس میدادند.

تا اینکه 31 شهریور 59 جنگ آغاز شد. خانواده آنها مانند بسیاری از خانوادههای خرمشهری از این شهر رفتند. به گفته خواهر شهید آنها هم به اهواز رفتند اما شهناز نتوانست از شهر دور بماند و دوست داشت در دفاع از شهر و کشور شرکت کند و به کمک دوستانش برود که در خرمشهر مانده بودند. او همراه دیگران با تمام توان سعی داشت از شهر دفاع کند تا هشتم مهر رسید. از شیراز، کامیونی برای جبهه خرمشهر بار آورده بود و میخواست آنها را در مدرسهای خالی کند. دخترها منتظر آمدن مردها نشدند و خودشان دست به کار میشوند تا بار کامیون را خالی کنند.

زمانی که مشغول کار بودند که دیدند سر فلکه گلفروشی، عراقیها یکی از خانهها را با خمپاره زدند. شهناز و دوستانش به طرف خانه دویدند تا اگر کسی آنجا هست، او را بیرون بیاورند. همان زمان خمپاره دیگری به زمین خورد و منفجر شد و شهناز حاجی شاه در حین کمکرسانی به مجروحین جهاد سازندگی خرمشهر با خمپاره دشمن بعثی به شهادت رسید. نحوه به خاک سپردن شهناز داستان تلخی دارد؛ شهناز در گلزار شهدای خرمشهر به خاک سپرده شد اما آنقدر شهر ناامن بود که فقط 5 نفر در تشییع او حضور داشتند و بیآنکه پدرش حضور داشته باشد توسط مادر و برادرهایش به خاک سپرده شد. برادرها با دست روی یک سنگ نام شهنار را کندند و بعدها با همین نشانهها بود که خانواده توانستند مزار او را پیدا کنند.

 

*شهیده طوبی دیاحسین در سال 1334 در شهرستان دزفول به دنیا آمد. او 17 سال بیشتر نداشت که هم پا با زنان و مردان بزرگتر از خودش در فعالیتهای سیاسی و انقلابی فعالیت میکرد. شب ها تا دیر وقت بیدار میماند و کار رونویسی از اعلامیهها را انجام میداد. با پیروزی انقلاب از فعالیتهای طوبی کم نشد. او جلسات قرآنی تشکیل میداد و برای آموزش قرآن به روستاها می-رفت. دوره کمکهای اولیه را گذراند و در بیمارستانها شروع به کمک کردن کرد. شهر دزفول مرتب زیر بمباران دشمن بود. در 30 مهر 1362 به دنبال بمباران شهر، دیاحسین با جمعی از آشنایان خود به مقام شهادت نائل شد. همچنین یکی از براداران ایشان نیز از شهدای گرانقدر شهرستان دزفول است.

 

*شهیده نسرین افضل، معلمی دلسوز بود که در سال 1338 در شیراز متولد شد و روزها و سالهای شیرین کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیکروش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین گذراند. سپس در مدارس شیراز، تحصیلات دورههای ابتدایی و راهنمایی را به پایان رساند و به برکت و بهره معارف و تعالیم عالیه اسلامی، زندگی عزتمندانه و شرافتمندانه خود را ادامه داد و حجب و نجابت، زیور و زینت جانش شد و با ادای فریضههایی چون نماز و روزه، روح و روانش را نشاط بخشید.

نسرین با ورود به دبیرستان، به عنوان یکی از دانشآموزان باشعور، بر بسیاری از نابسامانیها در رژیم شاه، خردمندانه اعتراض کرد و بر نامشروع بودن حکومت وقت خروش برداشت تا آنجا که یک بار نیروهای امنیتی او را تحت تعقیب قرار دادند.

استعداد شکوفایش باعث شد که با معدل 18موفق به اخذ دیپلم شود. وی با روحی سرشار از پیوستگی به درگاه احدیت، کمر به خدمت خلق خدا بست و قدرت خویش را صرف خدمت در کمیته امداد، کمیته انقلاب اسلامی،سپاه و جهاد سازندگی کرد. مطلوب خود را در جهادسازندگی یافت و با خدمت به محرومترین قشر جامعه، به دنبال کسب قرب به پروردگار بود.

در نخستین تلاشهایش، به عنوان جهادگر در یکی از روستاهای مجاور شیراز (روستای دودج) برای زنان و دختران جوان آن دیار به برگزاری کلاسهای فرهنگی همت گماشت و آنان را با اصول و معارف انسانساز اسلام مأنوس و مألوف کرد. سپس فعالیتش را در روستای «دشمن زیاری» ادامه داد و در منطقه «فراشبند» از توابع استان فارس به برگزاری نمایشگاه عکس و کتاب مبادرت ورزید.

در آغاز سال 1360، نسرین از فقر فرهنگی شدید کردستان آگاه شد و با برادرش احمد افضل (مفقودالاثر) در مورد رفتن به آنجا مشورت کرد و در همان زمان بود که جهاد اعلام کرد که در جهت رشد هر چه بیشتر فرهنگی به بانوان در کردستان احتیاج است.

نسرین افضل پس از مشورت با علمای شهر راهی کردستان شد. چیزی نگذشت که گوهر وجود وقف الهی شده نسرین افضل بر همه نمایان شد و همه ارگانها سعی کردند از فضایلش بهره ببرند و افضل تا آنجا که توان داشت ارگانهای ضعیف و مردم محروم آنجا را توان الهی بخشید. حتی وقت استراحت شبانه خویش را در فرمانداری و برای تقسیم کردن کوپنهای مردم مهاباد صرف کرد. بعضی اوقات تا نیمههای شب با وجود خطرهای فراوان آن شهر که چون شهر به تاراج رفته در اختیار ضد انقلاب بود برای آموزگاران متعهد آن دیار جلسه میگذاشت.

در شهریورماه سال 1360 خبر شهادتش را شنید و راهی شیراز شد و مطلع شد برادرش نه تنها به درجه رفیع شهادت نائل آمده که وجود گهربار او به شهیدان مفقودالاثر انقلاب پیوسته است.

با مسئولیت سنگینِ ابلاغ اندیشه شهدا، دیگر بار به مهاباد بازگشت و در سپاه، جهادسازندگی، بنیاد امور جنگزدگان، فرمانداری، آموزش و پرورش و سپاه پاسداران مجاهدت کرد. حالا تنها کسی است که برای تصدیگری تبلیغات و انتشارات سپاه در مهاباد لایق. مدتی این مسئولیت را میپذیرد و در عین حال به دیگر ارگانها نیز رسیدگی میکند و سپس به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش با سمت معلم تربیتی شروع به کار میکند و با این مسئولیت معلمین را نیز آموزش میدهد و یک دوره از معلمین نهضت سوادآموزی نیز از جمله افرادی بودند که از فضل او بهرهمند میشوند.

در نخستین روزهای بهار سال 1361 با یکی از جوانان مجاهد شاغل در سپاه، ازدواج میکند.

در نخستین سالهای پیروزی انقلاب که مهاباد در آرامش مطلوبی به سر نمیبرد، نسرین در نهضت سوادآموزی آن شهر، فروغ خواندن و نوشتن را بر دل و دیده سوادآموزان افشاند، زمان انتخابات به عنوان ناظر بر سر صندوقهای رأی حاضر شد، در کمیته امداد و بنیاد جنگزدگان آن زمان به فعالیت پرداخت و به عنوان مربی امور تربیتی در مدارس، آگاهی و توان دانشآموزان را در زمینههای فرهنگی و مذهبی افزایش داد.

نسرین افضل فاضله بانویی بود که پیوسته جمله «الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب» از دعای امیرمؤمنان حضرت علی (ع) بر ذهن و زبانش جاری بود و با توسل جستن به نیایش و ستایش،گلشن جانش را عطرآگین میکرد و با شیدایی و مشتاقی، محافل و مجالس ذکر و ثنای خداوندی را برگزار و دیگران را نیز برای شرکت در آنها تشویق و ترغیب میکرد.

در آخرین شب زندگیاش و در حالی که در «تب» میسوخت از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند. دعا پایان مییابد و همه برای مراجعت سوار خودروها میشوند. نسرینِ افضل یکی از خواهران را از جایش بلند میکند و میگوید اینجا جای من است و خودش مینشیند. خودرو حرکت میکند و نسرین آغاز حرکت خویش را در عالم ملکوت میبیند. دست پلید آمریکا از آستین عوامل گروهکها بیرون آمده و دیگر بار گلی از باغ انقلاب اسلامی را پرپر میکند. نسرین افضل، روز چهارم دیماه 1361 در شهرستان مهاباد استان آذربایجانغربی به شهادت رسید.

 

*پروانه شماعی زاده، امدادگر فداکار بود که پانزدهم مردادماه سال 1343 در قصرشیرین به دنیا آمد. 13 ساله بود که همراه با عدهای از دوستان و همکلاسیهایش به جلسات مذهبی- سیاسی راه یافت. پدرش نقاش بود و به خاطر بازار کار بهتر، مدتی به «سرپل ذهاب» مهاجرت کردند. پروانه آنجا هم به فعالیتش علیه رژیم شاه ادامه داد و به همین خاطر، مدیران و معلمانش به او تذکر دادند که در مدرسه فعالیتهای سیاسی نداشته باشد؛ اما او در مخالفت با رژیم شاه، با استدلال با آنها بحث کرد. مشاجره پروانه با آنها کار را به جایی رساند که دیگر دانشآموزان نیز با او همراه شدند و مدرسه را به تعطیلی و تحصن کشاندند.

پس از پیروزی انقلاب در کمیته امداد و جهاد سازندگی مشغول به کار شد. با تشکیل نهضت سوادآموزی، اولین دوره تدریس سوادآموزی را در زادگاهش برپا کرد و 15 ساله بود که معلم روستای «دارتوت» شد.

با آغاز جنگ تحمیلی، از روز پنجم مهرماه سال1359 در درمانگاه شهید نجمی واقع در بوستان شهر سرپل ذهاب به امدادگری مجروحان مشغول شد. پدرش هم خبرنگار روزنامه اطلاعات شده بود و وقایع مربوط به جنگ را برای روزنامه گزارش میکرد. هر چند خانوادهاش شهر جنگ زده سرپل ذهاب را ترک کرده و به کرمانشاه رفته بودند اما به خاطر حملهی دشمن، فرصت نکرده بودند هیچ وسیلهای برای زندگی با خودشان ببرند. پروانه یک بار که عدهای از مجروحان را با آمبولانس به کرمانشاه برده بود برایشان چند دست رختخواب برد.

نیروهای عراقی پیشرو به سرپل ذهاب نزدیک شده بودند. قرار شد مجروحان به پناهگاه زیرزمینی منتقل شوند و پرستاران و امدادگران زن نیز درمانگاه را ترک کنند و به خانههایشان برگردند. دختران و زنان امدادگر و پرستار مشغول جمعآوری وسایل شخصیشان بودند اما آرامش پروانه آنها را با به تردید انداخت. او مثل روزهای قبل، مشغول پرستاری و رسیدگی به مجروحان بود.

یکی از آنها به پروانه گفت:پروانه مگر دستور را نشنیدهای؟ باید به عقب بگردیم. هیچ میدانی اسیر شدن به دست عراقیها و تحمل شکنجههای آنها کارهرکسی نیست؟. به فکر خودت و خانوادهات باش. پروانه داروی یک مجروح بدحال را داد و نگاهی از سر دلسوزی به او انداخت و گفت: اینها را رها کنم و به فکرجان خودم باشم؟ نمیتوانم.

پزشکان هر قدر با او صحبت کردند، زیر بار نرفت. تعدادی فشنگ و نارنجک را محکم به کمرش بست و گفت: حاضر نیستم به هیچ قیمتی شهر را ترک کنم. یکی از پرستاران به گفت: ما از شهادت نمیترسیم. خبر آمد که عراقیها نزدیکتر شدهاند ولی پروانه همچنان مجروحان را مداوا میکرد.

حدود یک سال از شروع جنگ گذشته بود که پروانه خواستگارانش را یکی یکی به بهانهی اینکه تمایلی به ازدواج ندارد، ردکرده بود. میخواست ازدواج، دست و پایش را برای خدمت نبندد.

هفتم شهریورماه سال1360، علی اصغر از او خواستگاری کرد. او معلم آموزش و پرورش و بسیجی بود. داوطلبانه آمده بود جبهه و اعزامی از اسدآباد همدان بود. علی اصغر تدریس را رها کرده بود و میگفت: قصد دارد تا پایان جنگ، سنگر دفاع از اسلام و انقلاب را ترک نکند. آنچه او میگفت همان آرمان و اعتقاد پروانه بود. در همان صحبت کوتاه مطمئن شد علیاصغر همان مرد آرزوهایش است و به همین خاطر به خواستگاریاش جواب مثبت داد.

علی اصغروقت خداحافظی گفت: چند روز دیگر عملیاتی در پیش داریم و اگر شهید نشدم با خانواده برای خواستگاری به کرمانشاه خواهم آمد و به امید خدا پس از جنگ به قم خواهیم رفت و درس طلبگی خواهیم خواند. علیاصغر به خط مقدم رفت و پروانه هم همان جا در درمانگاه پادگان ابوذر ماند. چهار روز بعد خبر آوردند که علی اصغر و 12 نفر از دوستانش در حمله به ارتفاعات «قراویز» سرپل ذهاب به شهادت رسیدهاند و پیکرهای آنان در فاصله بین نیروهای خودی و عراقیها جا مانده است.

روزهای چشم انتظاری پروانه شروع شد. روزهای نامههای بیجواب.همه میگفتند که علی اصغر شهید شده است اما او به آمدنش امید داشت و به همة خواستگارانش جواب رد میداد. 11 ماه بیخبری پایان یافت. پیکرعلی اصغر و دوستانش را پیدا کردند و برای تشییع به شهر آوردند. رفتن مردی که قرار بود مرد زندگیاش باشد، او را برای شهادت بیتابترکرد. نشست و وصیتنامهاش را نوشت.

درسال1361 همراه یکی دو نفر از خانمهای رزمنده به عنوان بهیار برای حضور در کاروان حجاج انتخاب شد. آماده رفتن به سفر بودند که خبر آمد عملیات شده است. از طرف سپاه اطلاعیهای صادر شده بود که نیاز فوری به حضور بهیاران است. پروانه مانند دیگران به جهاد رفت ولی دوستانش به حج.

پس از آزادسازی قصرشیرین( زادگاهش) بر خاک پاکی که خون هزاران شهید آن را از آزاد کرده بود، سجده کرد. شهر پاکسازی شد و خط مرزی جلوتر رفت. درمانگاه نیز به جلوتر انتقال پیدا کرد. در شهر خانهای نمانده بود تا بتوانند در آن استراحت کنند. پروانه را با گروهی از خواهران به کرمانشاه انتقال دادند و او در بیمارستان آیتالله طالقانی کرمانشاه مشغول کار شد.

تا نیمههای سال1363 نیز همان جا ماند. بعد با عنوان مأمور به جهاد سازندگی تهران رفت و از آنجا دوباره به کرمانشاه منتقل و در گروه پزشکی جهاد عازم خدمت به روستاهای محروم شد. رفت منزل یکی ازآشنایان که به او سربزند. مدتی بود که آنها سرپرست خانوادهشان را از دست داده بودند. میخواست دختر کوچکشان را ببرد و برایش چیزی بخرد. چهار روز به عید نوروز سال1367 مانده بود. هدایایی را برای آنها خرید و عازم منزل دخترک شد که غرش هواپیمای بعثی و به دنبال آن بمباران وحشیانة شهر پروانه را به آرزویش رساند.

 

*فاطمه سادات طالقانی در تیر 1357 در اصفهان متولد شد. پدر و مادرش دانشجو بوده و پدرش به علت فعالیت های انقلابی توسط ساواک دستگیر شده که 5 ماه بعد از تولد فرزندش آزاد شد. پدر او برادر جهادگر حجت الاسلام و المسلمین سید هدایت الله طالقانی به همراه همسرش در واحد ارتباط جمعی جهاد سازندگی ماهشهر در زمینه ارتباطات مردمی و راهنمایی مهاجرین جنگ در امور رفاهی فعالیت داشت. فاطمه در واقعه به آتش کشیدن دفتر واحد ارتباط جمعی جهاد سازندگی ماهشهر توسط گروهک تروریستی منافقین در روز سه شنبه مورخ 9تیر1360 در سن سه سالگی به شهادت رسید.

 

*علیا اسمعیلی، شهیده مسلخ عشق است. او در دوم آذر 1317 در شهر داراب دیده به جهان گشود. این خواهر جهادگر در سال 1366 رهسپار سرزمین وحی شد. سفری که به دیدار الله ختم و سرانجام در مراسم راهپیمایی برائت از مشرکین در مکه مکرمه و در تاریخ 9 مرداد ماه سال 1366 توسط عمال آل سعود به شهادت رسید.

*شهیده مرضیه کلانتری دزفولی نیز متولد سوم آبان ماه 1338 است. وی در جهاد سازندگی فعالیت داشت در تاریخ بیستم اسفندماه 1359 در شهر اهواز مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.2.

 حضور خواهران جهادی با زبان آمار و ارقام از سالهای 58 تا 65 یعنی از اول سال تشکیل جهاد سازندگی تا زمان تشکیل وزارت جهاد سازندگی که دوران طلایی فعالیت زنان جهادی محسوب میشود، متاسفانه هیچ اطلاعاتی در دست نیست و تمام آمارها در خصوص هزاران خواهری که در روستا و مراکز جهاد سازندگی کار میکردند، از بین رفته و از آن مجاهدان گمنام، تنها یادی مبهم در ذهنها باقی مانده است. طبق آمارهای شفاهی از جهادگران، تقریبا در تمامی استانها بنا بر بزرگی و کوچکی استانها بین 80 تا 120 خواهر مشغول به کار بودند.3

زمانی که جهاد سازندگی کمکم از سال 64 در قالب یک وزارتخانه درآمد، بسیاری از فعالیتهایش در عرصهی روستا از آن متنازع شد و تعداد زیادی از این نیروهای خواهر، موضوعیت کاری خود را از دست دادند. در این دوران شامل انتقال صدها خواهر جهادی به سایر وزارتخانهها بهویژه وزارت آموزش و پرورش هستیم و در وزارتخانه خلا به وجود آمد که تاکنون نیز هیچگاه پر نشده است.

اولین آمار مکتوبی که از تعداد آمار کارکنان جهاد سازندگی بهطور رسمی باقیمانده، مربوط به سال 74 است که در آنجا هم فقط تعداد کل نیروها ذکرشده و متاسفانه هیچ تفکیک جنسیتی از کل 46695 نفری شاغل در جهاد، صورت نگرفته است و معلوم نیست که چه تعداد زن و چه تعداد مرد در ستاد و استانها کار میکردهاند.4

 

پانوشت ها:

1- نهادگرایی و جهاد سازندگی، محمّدجواد ایروانی، تهران، وزارت جهاد سازندگی، اداره کل روابط عمومی، 1377.

2- آرشیو، مدارک واحد ایثارگران وزرات جهاد کشاورزی.

3- مصاحبههای با جهادگران.

4- معاونت توسعة مدیریت منابع انسانی وزارت جهاد کشاورزی، گروه آمار و نیروی انسانی، 1375.

 

تعداد مشاهده خبر351 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal