جهادگرشهید علیرضا طالبی گنجه‌ای
فرماندة گردان انصار جهادسازندگی استان کهگیلویه و بویراحمد
1399/04/09
زندگینامه:

شهید علیرضا طالبی گنجه‌ای در تاریخ 15/7/1339 در روستای سادات همایجان از توابع شهرستان سپیدان فارس، دیده به سپیدة هستی گشود.

این برخاسته از روستائی محروم، دلش به گستردگی دشت‌ها و روحش به التهاب سرزمین زادگاهش بود. عصمت کودکی با صداقت روستائی در او دنیائی خاص و پر از وجد و شوق به وجود آورد. او که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده بود، اولین درس را از پدر و زادگاه خود آموخت. رنج فقر همراه تلاش پیگیر پدر در کار زراعت، با اعتقاد و ایمان خانواده، در او تأثیری ژرف گذارد.

چون دیگر هم سالانش، سال‌های کدکی را در رویاهای شیرین کوچکی، همراه گذر فصول زیبای طبیعت روستایش به سوی نوجوانی طی کرد.

وقتی به سن شش سالگی رسید، علاقه‌ای وافر به تحصیل علم و دانش داشت و چون در روستایش مدرسه‌ای نبود، پدر او را جهت تحصیل به روستای «سربست» که همجوار روستایش بود فرستاد.

پدر بزرگوارش می‌گوید:

«... علیرضا بااینکه مجبور بود در زمستان‌های سرد و پربرف مسافت بین مدرسه تا خانه را پیاده طی کند و در حقیقت با مشکلاتی مواجه بود، دورة ابتدائی را باموفقیت به پایان رساند، در حالیکه اولیاء مدرسه‌اش همیشه از اخلاق و رفتار و درس خواندن او کاملاً راضی بودند. ولی برای ادامة تحصیل به علت عدم دسترسی به مدرسة راهنمائی و همینطور عدم تمکن مالی او را به «فراشند» به خانة دائی‌اش که در آنجا کارمند بهداری بود فرستادم و در آجا با وجودی که در آن سن از کانون محبت خانواده دور بود، ولی بنحو احسن و با موفقیت کامل دورة راهنمایی را به اتمام رساند و همچنین دورة متوسطه را در جهرم بخوبی پشت‌سر گذاشت و در همان ایام بود که در دانشکدة پزشکی بعنوان پزشک روستا، امتحان داد و قبول گردید...»

شهید طالبی مدت سه سال در آموزشگاه بهداری روستایی تحصیل نمود و در هر سال دانشجوئی ممتاز در میان همکلاسی‌هایش بود تا اینکه در سال 59 فارغ‌التحصیل، و برای خدمت به محرومین وارد استان کهگیلویه و بویراحمد شد و در سازمان بهداری استخدام و برای خدمت و درمان بیماران در شهرستان دهدشت روستای قلعه‌دختر شروع بکار نمود...

پدر شهید طالبی می‌گوید:

«... در سال دوم دانشکده‌اش متوجه شدم که بر علیه رژیم طاغوت فعالیت دارد، در یکی از همین روزها بود برای مرخصی به منزل امده بود که متوجه مقداری از اعلامیه‌های امام امت که در آن زمان در پاریس تشریف داشتند شدم. وقتی از او در این زمینه سئوال کردم اظهار نمود که مدت‌ها است که در این زمینه فعالیت می‌کند و از من نیز خواست تا اعلامیه‌ها را بین دوستان و آشنایان و اهالی ده توزیع نمایم... و این فعالیت‌ها ادامه داشت تا اینکه به یاری خداوندمتعال و به رهبری امام عزیز، انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و امام به ایران آمد که درتمام این مدت علیرضا به کمک دوستانش فعالیت مستمری داشت... از پیروزی انقلاب چندصباحی نگذشته بود که ضدانقلاب مسئلة کردستان را به وجود آورد و از طرف امام اطلاعیه صادر شد که مسئلة کردستان باید هرچه زودتر حل شود، در این موقع علیرضا هنوز در دانشکده بود که بطور داوطلب عازم کردستان شد و دو ماه در آنجا بود... و پس از آن به دانشکده برگشت. پس از مدتی که دورة دانشکده‌اش تمام شد به بوشهر اعزام شد و پس از آن به یاسوج در شهرستان دهدشت در درمانگاه روستای قلعه‌دختر فعالیت‌های خود را دنبال کرد.

چند ماهی از خدمت او در درمانگاه مزبور نگذشته بود که جنگ تحمیلی از ناحیة استکبار آغاز شد که مقارن با دوران خدمت سربازی علی بود. دورة آموزشی رادر تهران به پایان رسانیده و از تهران به تیپ 55 هوابرد شیراز انتقال داده شد. و از آنجا در واحد بهداری تیپ هوابرد عازم جبهه گردید. در همان روزها طی عملیاتی در منطقة رقابیه بوسیلة ترکش مین از ناحیة پا به سختی مجروح گردید که دوستانش تعریف می‌کردند در موقعی‌که علی مجروح شده بود دو نفر از همرزمانش نیز مجروح می‌شوند که با روحیة عجیبی زخم آنها را پانسمان می‌کند و پس از آن وقتی‌که پای خود را پانسمان می‌نماید از حال می‌رود که او را به اصفهان جهت درمان اعزام می‌کنند و ما در این مدت هیچ اطلاعی از مجروح شدنش نداشتیم که یکروز دیدیم در حالیکه عصا زیر بغل دارد به طرف خانه می‌آید... پس از بهبودی نسبی مجدداً به جبهه برگشت و همینطور در عملیات‌ها شرکت فعالانه داشت تا دو سال سربازی او به اتمام رسید. و بنا به درخواست جهادسازندگی استان در این نهاد شریف مشغول خدمت شد...»

در آغاز خدمت در جهادسازندگی فعالیت خود را در جهاد شهرستان دهدشت در روستاهای محروم آغاز کرد. در بدو ورود شهید به جهاد دهدشت با گذشت اندک مدتی همه جذب اخلاق وی شدند...

او برای ارائة خدمت بیشتر به روستاها یک دوره کلاس آموزشی و بهداشت در دهدشت دایر کرد و علاوه بر به عهده گرفتن تعدادی از دروس بهداشتی، آموزش قرآن و اصول عقاید را نیز بعهده گرفت...

شهید طالبی همراه با عشایر از گرمسیر به سردسیر کوچ می‌کرد و بر دردهای آنها مرهم می‌گذاشت.

پس از مدتی ایشان به پیشنهاد شورای شهرستان و شورای استان به سمت قائم‌مقام شورا منصوب شد، و پس از اندک مدتی با عضویت یافتن در شورا و به اصرار مسئولین مشغول انجام وظیفه شد.

در سال 63 با یکی از خویشان خود ازدواج نمود که دو فرزند از او به یادگار مانده است.

ایشان در سال 63 به زیارت خانة خدا مکة مکرمه نائل شد و افتخار زیارت آن کعبة مقصود در جوانی شامل حالش گردید. بعضی از دوستانش می‌گویند: «وقتی شهید طالبی از حج بازگشت به دیدارش رفتیم و از او خواستیم تا دربارة زیارت خانة خدا برایمان بگوید، اما جز دربارة حق و صفا و شور و شعف حضور در خانة خدا و حشر و قیامت و... چیز دیگری نگفت، آنچه بدان اشاره نکرد گرایش به دنیا بود.»

وقتی ستاد پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد استان در سال 63 به فرماندهی ایشان تشکیل شد، فعالیت‌های رزمی مهندسی خود را در منطقة حسینیه شروع کرد که پس از مدتی مأموریت یافت که ستاد مهندسی را به عین خوش انتقال دهد...

یکی از همرزمانش می‌گوید:

در منطقه شرهانی قرار شد یک خاکریز استراتژیک و حیاتی جلوی دشمن احداث شود که این مأموریت مهم به حاجی محول شد، بچه‌ها را جمع کرد و نهج‌البلاغه را آورد و خطبة مولا امیرالمؤمنین علی(ع) را خطاب به محمد حنفیه ایراد کرد و چنین خواند (اگر کوه‌ها از جا کنده شوند تو از جای خود حرکت نکن دندانت را روی دندانت بفشار کاسة سرت را بخدا بسپار پایت را در زمین میخکوب نما، چشم بینداز تا انتهای لشکر را ببینی و چشم خود را نبند و دبان که فتح و پیروزی از جانب خداوند سبحان است این را خواند و بر پیشانی بچه‌ها پیشانی‌بند بست و خود در جلوی آنها حرکت کرد و آمادة عملیات مهندسی رزمی شدند...

وی مانند پدری مهربان و برادری دلسوز برای نیروها بشمار میآمدو ه‌رگاه حاجی در بین بچه‌ها بود، آنها با روحیة بسیار زیادی به کار مشغول می‌شدند و گاه می‌شد تعداد زیادی از نیروها که به مدت 3 ماه به جبهه آمده بودند، تحت تأثیر اخلاق و مدیریت وی قرارگرفته و چند برابر مدت مشخص شده در منطقه می‌ماندند...

از خصوصیات بارز وی انجام واجبات و ترک محرمات و انجام اعمال مستحبی و خواندن قرآن و ادعیه و ترک مکروهات بود. علاقة زیادی به نمازشب داشت. وقتی در منطقه، نیمه‌شب از کار برمی‌گشت به راز و نیاز با خداوند متعال مشغول می‌شد. از فرزندان انقلابی و عاشق امام خمینی(قدس‌سره) بود و از پیوان واقعی و مدافعان خط ولایت‌فقیه به شمار می‌رفت.

این شهید عارف به حق رسیده و یک شیعة مخلص بود و می‌فرمود: هرکجا هستید فراموش نکنید که شیعه هستید، و خاک شیعه مسئولیت‌خیز است و شایسته نیست که یک شیعه فقط تماشاگر صحنه باشد و همچنین در یکی از نامه‌هایش به یکی از دوستانش مذهب شیعه را این‌چنین وصف می‌کند: «شیعه مذهبی است که عامل وحدت قلب مؤمنین است، مذهبی به درخشش آفتاب و به برندگی شمشیر و به لطافت برگ گل.»

در سال 64 وقتی که مسئولیت ستاد پشتیبانی استان به ایشان واگذار شد با اصرار مسئولین جهاد آن را پذیرفت، چون قدرت دل‌کندن از جبهه و مردان جبهه را نداشت، با حالتی غمزده که اشک در چشمانش حلقه زده بود با همرزمانش وداع گفت، همه برایش اشک ریختند، آخر او در قلب همة یارانش بود و در تمام وجودشان جا داشت، تحمل دوری از او برای همرزمانش نیز جانکاه بود. در این بازگشت اجباری ایشان از جبهه با تجربیات و نظم و ذوق و ابتکاری که داشت در مسئولیت ستاد شروع به انجام وظیفه نمود، علاوه بر مسئولیت خود کارهای متفرقة دیگری که به وی محول می‌شد را با کمال میل انجام می‌داد. از دیگر برنامه‌های شهید که بسیار روی آن تکیه داشتند تهیة طرح برای جنگ بود و در راه اجرای این هدف یک دوره کامل به استان‌های کشور هجرت کرد و از تجربیات دیگر برادران در استان‌های مختلف برای پیشبرد جنگ استفاده می‌کرد. همة طرح‌هائیکه در این رابطه به ستاد کربلا داده بودند مورد قبول واقع شده بود.

یکی دیگر از همرزمانش می‌گوید:

«... شهید طالبی با اینکه مسئولیتش در ستاد پشتیبانی بود با ایجاد هر جرقه‌ای در جبهه خود را آماده می‌کرد و به منطقه می‌رساند و از تجربیات جنگی خود استفادة کامل می‌برد. شهید چند شب قبل از عملیات والفجر(8) بمن می‌گفت: خواب دیده‌ام امام آمد به منطقه و به سر و صورتم دستی کشید و بعد از آن شهید طالبی گفت بدان که من مجروح می‌شوم، ولی شفا پیدا می‌کنم! ـ اتفاقاً ایشان مجروح شیمیائی شدند و شفا یافتند ـ در عملیات‌های کربلای چهار و پنج و هشت شرکت فعال داشت و شب و روز برای او فرقی نداشت.

وی در تاریخ 25/12/65 فرماندهی گردان انصار فاطمة زهرا(س) را عهده‌دار و به فعالیت خود بیش از پیش ادامه دادند.

از خصوصیات این شهید، سرکشی مداوم به خانواده‌های شهدا، مجروحین و رزمندگان بود تا جائی‌که بیشتر مرخصی‌های خود را صرف این امر خیر می‌نمود. از نکات مهم دیگر زندگی ایشان طرز برخورد با دیگران بود. در مقابل همه از کوچک و بزرگ با یک تواضع خاصی که مختص مؤمنین بالله است رفتار می‌کرد.

سردار رشید ما، سرانجام در صبحگاه 22/1/66 به همراه همرزمش شهید غلامحسین برسیا، آمادة پذیرش گلوله‌های خصم شدند، گوئی عهد بسته بودند که با هم پرواز کنند. دست به دست هم رو به سوی ملکوت اعلی نموده به عرش کبریای الهی بار یافتند. نام و یادشان پایدار باد.

فرازهائی از وصیت‌نامة شهید حاج علیرضا طالبی گنجه‌ای

بسم‌الله الرحمن الرحیم

با دلی پر از اندوه و قلبیت اریک و مملو از گناه، در خلوتی و در صحرایی پر از سبزه و گل و بلبل‌های زیبا (صحرای رقابیه) گوشه‌ای تنها نشسته و قلم برگرفته‌ام تابا خدای خویش درددل و راز و نیاز کنم.

ای خدا، گرفته‌ام، محزونم، غمگین و سرشکسته‌ام با کوله‌باری پر از گناه، آن هم گناهانی فاحش به درگاهت آمده‌ام و بنا به دستورت قطع امید نکرده‌ام.

خدایا گذشته‌ای دردناک و گناه‌آلوده دارم خدایا، هرچه رفته‌آم بیراهه رفته‌ام هرچه کرده‌ام بی‌رضای تو کرده‌ام، گر دلی شکسته‌ام برای تقرب به تو نبوده است، گر دلم شکسته‌اند بخاطر تو نبوده است، گر بدی کرده‌ام بیادت نبوده‌ام، گر نیکی کرده‌ام برایت نبوده است، گر دری کوفته‌ام در خانه تو نبوده است، گر سری فرود آورده‌ام به درگاه تو نبوده است، گر سرکشی کرده‌ام به خاطر رضای تو نبوده است...

هر دستوری بود نفی کردم، بر فقیران تاختم و رحم و شفقت بر آنها نداشتم، با ستمگران ساختم و بر انها نتاختم، نماز نگزاردم مگر به ریا و بی‌میلی، روزه نداشتم مگر از روی کراهت، خدایا تو خود خوب می‌دانی که چه کرده‌ام و چه نکرده‌ام، خدایا امروز در این صحرا، در میان این علفزار، زیر این آفتابت همراه با صدای پرندگان زیبایت و در کنار ملائکی که اعمال مرا می‌نویسند، بعد از هزاران بار توبه شکستن به در خانه‌ات آمده‌ام تا کوله‌بار سنگین گناهانم را همین‌جا بر زمین بگذارم. خدایا اگرچه گناهانم سنگین است و بی‌شمار اما رحمت و بخشایش تو بزرگ است و بی‌حساب چندان‌که مرا با این همه گناه امیدوار کرده است.

خدایا تاریک خانة قلب من محتاج ذره‌ای نور است، تو ای خدا نور ایمانت را وارد این ظلمت‌کده بفرما. ای خدا، ای آقا و ای مولای من تو را به خون پاک شهیدان راهت قسم می‌دهم که مرا بپذیری و از درگاه خود نرانی. خدایا نمی‌خواهم با ستمگران و زورگویان و چپاولگران در یک آتش بسوزم!

خدایا آرزو دارم که در راحت جان دهم اما خدایا اگر جان دادم مرا در گروه شهداء خواهی پذیرفت؟

خدایا فرزندان خمینی تک و تنهایند و تنها رو به سوی تو دارند، آنها در انتظار امامشان ـ حضرت مهدی(عج) بی‌تابی می‌کنند آنها را یاری فرما و دشمنانشان را نابود کن و امامشان را به آنها برسان...

مادرم می‌دانم که آرزوی تو خوشبختی من بود، پدرم می‌دانم که آرزوی تو سعادت من بود و چه سعادت و خوشبختی بهتر از شهادت در راه خداوند، مگر آرزوی شما این نبود که من به آرزویم برسم، به خدا قسم که بهترین و تنها آرزوی من همین شهادت در راه خداوند بود و من به آن رسیدم...

همسر و فرزندانم! یکی از الطاف بزرگ خداوند نسبت به من داشتن همسری صبور و بردبار چون تو بود و من بارها و بارها خداوند را بخاط راین نعمت بزرگ شکر کردم. همسرم می‌د انم که من شوهر خوبی برای تو نبودم از موقع ازدواج تا لحظة شهادت مرتباً در سفر بوده‌ام و کمتر به خانه می‌آمده‌ام و کمتر در کنار شما بوده‌ام، حتی موقع تولد محمد هم در خانه نبودم اولاً از این بابت عذرخواهی می‌کنم و امیدوارم که مرا حلال کنی و ثانیاً تو خود می‌دانی که بهتر از من هم می‌دانی و به همین خاطر هم صبر کرده‌ای و آن مسئله اسلام و شرف و حیثیت اسلام است همسرم امیدوارم همچنان که شهادت برادر عزیزت مرتضی را بخوبی تحمل کردی شهادت شوهرت را نیز بخوبی تحمل کنی و با صبر و استقامت خود به دنیا بفهمانی که پیرو زینب(س) و پیرو فاطمه زهرا(س) هستی و از تو می‌خواهم که برای من اشک نریزی و سیاه نپوشی همسرم، از تو می‌خواهم که محمد را چنان تربیت کنی که پیرو امام باشد و پاسدار اسلام باشد و ادامه‌دهندة راه پاک شهیدان باشد. هر وقت بزرگ شد به او بگو که پدرت دوست داشت که تو در راه خدا جهاد کنی و خود در این راه شهید شد. به او بگو که باید پرچم پدر را بگیری و چارقش را بپوشی و راهش را ادامه بدهی. دیدار ما انشاءالله در بهشت.

خداوند عمر ما را آنقدر طولانی کرد تا زهرا نیز به زندگی ما قدم نهاد و انشاءالله که قدمش مبارک باشد به زهرا بگوئید که نامت را زهرا گذاشتم که تا اولاً فاطمه زهرا(س) در قیامت شفیعمان باشد و ثانیاً زهراگونه باشی، به او بگوئید که تو باید چون زهرا پاکیزه باشی و چون زهرا زندگی کنی و چون زهرا(س) بمیری به او بگوئید که باید به عروسک‌های خیمه‌شب بازی غرب معنای زن را بیاموزی به او بگوئید که حجاب تو زینت است و حجب و صیانت زیور توست به او بگوئید که تو باید حسین و حسن تربیت کنی و زینب تربیت کنی چون زهرا مدافع سرسخت اسلام و قرآن و تشیع باشی هرچند چون زهرا مظلوم زندگی کنی و مظلوم بمیری.

برادران جهاد!

جهاد مکان مقدسی است، جهاد جای انسان‌های از خودگذشته‌ایست که از همه چیز خود می‌گذرند از خانه از کاشانه، از زن، از فرزند و از آسایش دو روزة دنیا می‌گذرند تا آسایش و آرامش از دست رفتة محروم جامعه را باز آرند.

جهاد میدان آزمایش خداوند است جهاد مکان انسان‌های شرافتمند و بی‌توقع و پرکار است جهاد مکان عاشقان شهادت است...

آنهائی که تپه‌ای از خاک را آغشته با خونشان حجاب رزمندة بسیجی می‌کنند تا چشمان شوم دشمن او را نبیند. آنهائی‌که راه می‌سازند تا بسیجی از آن بگذرد و به قلب دشمن بتازد، و راه می‌سازند تا پیکر پاک شهید بسیجی را به عقب برگردانند، آنهائی که غرش لودر و بلدوزرشان وحشت در جان دشمن می‌افکند و شجاعتشان و تحورشان لرزه بر اندام خصم زبون می‌افکند.

آنهائی که جان خود را در معرض خطر قرار می‌دهند و پیکرشان را روبروی تیرهای مستقیم دشمن قرار می‌دهند تا جان عزیز بسیجی را حفظ کنند، آنهائی که تثبیت‌کنندة‌خط و حافظ و نگاهدارندة زحمات و ایثارهای عزیز بسیجی خود هستند، آن عزیزان را بگوئید که عزت و شرف و حیثیت اسلام امروز مدیون خاکریزها و جاده‌ها و کانال‌های شماست. شاد و مسرور باشید و به خود ببالید که امروز شما همسنگر و پیرو و انصار اباعبدالله الحسین(ع) شده‌اید لحظه‌ای در پوست خود نگنجید که شما مورد لطف و علاقة خالق رحمان و پروردگار سبحانید و چه چیز از این بهتر و چه محبتی از این برتر و بالاتر...»

 

تعداد مشاهده خبر404 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal