سردار جهادگر شهید عباس پورش همدانی
سردار جهادگر استان همدان
1399/04/09
زندگینامه:

پروردگارا، تو را به محمد و آل محمد(ص) ما را نیز در این دریای رحمت غرق و توفیق شهادت در راه خودت نصیب بگردان و ما را از این دنیای فانی به سرای باقی با پیکری خونین بپذیر. «از وصیت‌نامه شهید»

روز دهم شهریور ماه 1335، عباس در خانواده پورش همدانی به دنیا آمد. حاجی محمد و منصوره خانم پدر و مادر عباس از تولد اولین فرزند خود شادمان بودند. گرچه خانواده پورش همدانی با زحمت و سختی روزگار می‌گذراند، اما تولد عباس بر نشاط و برکت خانه افزود.

عباس دوران کودکی‌اش را در زادگاه خود شهر همدان،گذراند. با فرا رسیدن زمان تحصیل به مدرسه رفت. در درس خواندن مشکلی نداشت و به دلیل اینکه کودکی باهوش و درس خوان بود دوران تحصیلات دبستان را بدون مشکل و سختی پشت سر گذاشت.

خانواده پورش همدانی در سالهای پس از تولد عباس به تدریج صاحب یک فرزند دختر و دو فرزند پسر دیگر شدند و خانواده گرم و صمیمی عباس با صفا و محبت به زندگی ادامه می‌دادند. عباس نیز سرگرم درس و مدرسه بود. او از نوجوانی به بازی فوتبال علاقه داشت و استعداد وی در این بازی او را به عضویت در تیم منتخب شهر همدان رساند. در مدتی که فوتبال بازی می‌کرد چند بار دستش شکست ولی او از فوتبال دست بردار نبود. تحصیلات دوره متوسطه عباس هر سال با موفقیت طی شد. او برای تحصیلات متوسطه به هنرستان رفت. عباس در دوره تحصیلات متوسطه، ایام تعطیلات تابستان، نزد دایی خود که مغازه خوار و بار فروشی داشت کار می‌کرد. زمانی که موفق به دریافت دیپلم شد به خدمت سربازی رفت.

 سال 1356 در نیمه دوم خود بارویدادهایی همراه شد که آغازگر نهضت اسلامی ایران شد. شهادت حاج آقا مصطفی فرزند امام خمینی(ره) و توهین به حضرت امام(ره) در روزنامه اطلاعات سابق، موجی از خشم و انزجار از رژیم پهلوی در ایران بر انگیخت و در پی این اهانت‌ها، مردم و روحانیون قم در اعتراض به این عمل قیام کردند که قیام آنها با آتش اسلحه پاسخ داده شد. نیروهای امنیتی و ارتش شاهنشاهی تعداد زیادی از مردم را به خاک و خون کشیدند و خبر این ماجرا خیلی زود در کشور پخش شد. مردم تبریز به اعتراض این حادثه به پا خاستند. درگیری مردم و نیروهای رژیم در تبریز، این شهر را به میدان مبارزه انقلابیون مسلمان با ارتش شاهنشاهی مبدّل ساخت. عید نوروز سال 1357 به پاس احترام خون شهیدان قم و تبریز، جشنی گرفته نشد. همه جا صحبت از جنایات رژیم پهلوی بود.

شعله‌های انقلاب اسلامی با تهدیدها و فشارهای رژیم فروزان تر می‌گشت و روز به روز خشم مردم از خاندان پهلوی و رژیم سلطنتی بیشتر می‌شد. شعار مرگ بر شاه از هر جای ایران به گوش می‌رسید. گسترش انقلاب اسلامی سنگرهای مقاومت رژیم پهلوی را یکی پس از دیگری فرو ریخت تا اینکه شاه و خانواده و بستگانش در روز 26 دی ماه 1357 از ایران گریختند. اداره کشور عملاً در دست مردم بود و دولت‌های دست نشانده و نظامی هیچ نقشی در اداره کشور نداشتند. فرودگاه مهر آباد برای جلوگیری از ورود رهبر محبوب انقلاب اسلامی بسته شد اما با فشار مردم، دولت مجبور به باز کردن فرودگاه گشت و امام خمینی(ره) در روز 12 بهمن ماه قدم به کشور خویش نهاد و ده روز پس از آن، انقلاب اسلامی ایران در روز 22 بهمن ماه سال 1357 به پیروزی رسید.

عباس در آن زمان جوانی رشید بود که با اعتقاد کامل به اهداف انقلاب اسلامی، همپای مردم مبارز همدان برای پیشبرد انقلاب اسلامی در شهر خود می‌کوشید. او در راهپیمایی‌ها و تظاهرات انقلابی در شهر همدان شرکت داشت و عشق و پیوند او با رهبر محبوب انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) از همان دوران شکل گرفت. امام خمینی(ره) هم رهبر و هم مرجع دینی وی بود و هر روز عشق به امام(ره) در قلب عباس بیشتر می‌شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی، زمان سازندگی فرا رسید. امام خمینی(ره) در فرمانی که در روز 26 خرداد ماه صادر کردند از مردم خواستند که همه با هم برای سازندگی روستاها و آبادانی کشور و ساختن ویرانی‌های به جا مانده از رژیم پهلوی قیام کنند. روز 27 خرداد ماه نهاد جهاد سازندگی برای اجرای فرمان امام خمینی(ره) تأسیس شد. اقشار مختلف مردم به ویژه جوانان و دانشجویان به این حرکت پیوستند و دوره سازندگی روستاها و رسیدگی به محرومین آغاز گشت.

عباس نیز با اعتقاد و عشق به جهاد سازندگی استان همدان پیوست تا در کنار برادران و خواهران متخصص و انقلابی به محرومان جامعه و روستاییان و کشاورزان خدمت کند. روزهای کار و سازندگی، دنیای دیگری پیش روی عباس گشود. دنیایی آکنده از ایثار و اخلاص و کار برای خدا. عباس پس از مدتی از سوی جهاد سازندگی استان همدان به منطقه خُنجین که در بین راه همدان به ساوه بود اعزام گشت تا به آبادانی آن منطقه بپردازد. عباس مشتاقانه به خُنجین رفت. او شبانه روز و با اخلاص کامل به مردم منطقه رسیدگی می‌کرد. خستگی در وجود او راه نداشت. اخلاق و ایثار وی بر محبوبیت او نزد مردم می‌افزود. روستاها یکی پس از دیگری از برکت فعالیت‌های جهاد سازندگی بهره مند می‌شدند. مردم منطقه عباس و جوانان همکار جهاد سازندگی را دعا می‌کردند که به فرمان امام خمینی(ره) از زندگی و پیشرفت خودگذشته و همت خود را برای پیشرفت کشور و خدمت به مردم به کار گرفته اند.

فعالیت‌های عباس در جهاد سازندگی ادامه داشت تا اینکه در آخرین روز تابستان سال 1359 یعنی حدود 19 ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، جنگی هشت ساله بر ملّت ایران تحمیل شد. خبر حمله ارتش بعث عراق به کشور از خبر سراسری رادیو در ساعت دو بعد از ظهر شنیده شد. مردم همه متوجه این خبر مهّم شدند. خشم مردم از اقدام ارتش عراق شعله ور گشت. سخنرانی حضرت امام خمینی(ره) درباره حمله ارتش صدام و ضرورت دفاع از انقلاب اسلامی حماسه دیگری در کشور ایجاد کرد. مردم برای دفاع آماده می‌شدند و هر کس به هر وسیله می‌کوشید تا خود را به جبهه نبرد برساند.

جهاد سازندگی در اولین روزهای جنگ به سازماندهی نیروها و امکانات خود برای دفاع در برابر دشمن پرداخت. در جهاد سازندگی همدان تب و تاب مقاومت و مبارزه موج می‌زد. همکاران جهاد سازندگی مترّصد فرصتی برای حضور در جبهه‌ها بودند.

عباس با همکاران جهاد سازندگی خیلی زود به فکر سازماندهی حضور در جبهه‌های جنگ افتادند. مدت زیادی از شروع جنگ نگذشته بود که به همّت عباس و همکاران جهاد سازندگی، ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی استان همدان فعالیت خود را آغاز کرد.

سازماندهی و جمع آوری امکانات لازم برای جبهه‌ها و اعزام نیرو و جمع آوری و ارسال کمک‌های مردمی به جبهه‌های جنگ از اولین اقدامات این ستاد بود. هر روز بر فعالیت ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی اضافه می‌شد. عباس تمام وقت خود را برای جنگ و پشتیبانی جنگ گذاشته بود. او در اولین روزهای جنگ به جبهه رفت. عباس در حالی که مسئولیت ستاد پشتیبانی جنگ استان همدان را بر عهده داشت، مرتباً به جبهه رفت و آمد می‌کرد تا با شناخت منطقه و نیازهای جبهه، سازماندهی لازم را برای پشتیبانی جنگ فراهم سازد.

عباس در عملیات بازی دراز در محور سر پل ذهاب، نقش مهمی ایفا کرد. عملیاتی که در اول اردیبهشت ماه سال 1360 آغاز شد و هشت روز برای آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز ادامه داشت. در این عملیات رزمندگان اسلام و نیروهای عراقی بارها به حمله و ضد حمله پرداختند اما رزمندگان به دلیل نداشتن جاده و عدم حمایت هوایی کافی و نداشتن آتش پشتیبانی نتوانستند روی تمام ارتفاعات مستقر شوند. در این عملیات هوا نیروز ارتش نقش به سزایی ایفا کرد و طی آن خلبان علی اکبر شیرودی به شهادت رسید.

عباس همچنین در عملیات تنگ کورک یا عملیات مطلع الفجر که توسط رزمندگان همدان بر روی ارتفاعات تنگ کورک به فرماندهی سردار شهید حاج محمود شهبازی انجام شد، حضوری نقش آفرین داشت. این عملیات با هدف شکستن حلقه محاصره دشمن در محور جنوبی عملیات در تاریخ 28 آذر ماه سال 1360 به وقوع پیوست.

عملیات والفجر یک با رمز «یا الله» در تاریخ 21 فروردین ماه سال 1362 در ساعت 10/ 22 دقیقه برای آزاد سازی قلل مهم ارتفاعات حمرین و جبل موتی با طراحی مشترک و به فرماندهی سردار شهید علی صیاد شیرازی با استعداد 132 گردان آغاز شد، عملیات با اجرای انبوه آتش توپخانه شروع شد. این عملیات بیست و شش روز طول کشید و در دو محور و چندین مرحله اجرا شد.

عباس در پشتیبانی این عملیات نقش مهمی داشت. همکاران جهاد سازندگی از جان و دل مایه می‌گذاشتند و شب و روز نمی‌شناختند. روز به روز تجارب عباس بیشتر می‌شد. استعداد و هوش عباس همراه با تجارب وی در جبهه‌های نبرد، بر تقش آفرینی بیشتر او در هر عملیات می‌افزود.

عملیات والفجر چهار، روز 27 مهر ماه سال 1362، یعنی حدودشش ماه پس از عملیات والفجر یک، به مدت سی و سه روز در منطقه شمالی شهر پنجوین عراق ، جبهه شمالی جنگ، به مرحله اجرا درآمد. این سومین عملیاتی بود که عباس در آن مستقیماً شرکت داشت. هدف از اجرای این عملیات آزاد سازی بخشی از کشور و ارتفاعات مهم منطقه، تصرف پیشرفتگی دشت شیلر، بستن راه عملیات ضد انقلاب که از طریق دشت شیلر انجام می‌شد، تصرف پادگان پنجوین و گرمک عراق و خارج کردن مریوان از زیر دید و تیر دشمن بود.

عباس در این دوران به فرماندهی چابک و کاروان تبدیل شده بود که در هر مرحله از عملیات، وجود او چاره ساز و نقش آفرین بود. یکی از همرزمان وی درباره روحیه توکّل و امید و روحیه او در برخورد با مشکلات می‌گوید:

«قبل از انجام هر کاری به خدا توکّل می‌کرد و در کوران حوادث و اتفاقات هیچگاه یأس و نا امیدی از خود نشان نمی‌داد.

«در یک عملیات در غرب کشور که او به عنوان فرمانده مهندسی رزمی یکی از محورهای عملیاتی انجام وظیفه می‌کرد، در اثنای راه، کار گره خورد. به این ترتیب که ادامه کار راهسازی با بُن بست مواجه گشت. از یک طرف دستگاههای راهسازی در بالای تپه در تیر رس مستقیم دشمن قرار گرفتند و از طرف دیگر مسیر دوم راه از بالای روستای خودی می‌گذشت که در صورت ادامه راه با توجه به کوهستانی بودن منطقه و موقعیت جغرافیایی روستا، احتمال وارد شدن خسارات جانی و مالی به روستائیان زیاد بود. اکثر نیروها از ادامه کار مأیوس شدند و کار را متوقف کردند. ناگهان بچه‌ها گفتند حاج عباس نیست. همه ما نگران شدیم و در جستجوی حاج عباس هر کسی به طرفی رفت. کمی دور تر از محل استقرار مان، من حاج عباس را دیدم که سر به زیر و رو به قبله نشسته و قرآن را در دست گرفته و مشغول راز و نیاز و در خواست کمک از خداست. نخواستم او را از آن حال روحانی جدا کنم و برگشتم و به بچه‌ها گفتم جای نگرانی نیست. کمی بعد حاج عباس با قدرتهای استوار و اراده ای آهنین آمد و بن بست پیش آمده را شکست و دستور ادامه کار را صادر کرد.

عباس در عملیات فاو که در ساعت 10/ 22 دقیقه روز بیستم بهمن ماه سال 1364 با رمز «یا فاطمه الزهرا(س)» در جنوبی ترین قسمت خاک عراق و در شمال خلیج فارس آغاز شد شرکت نمود.

در این عملیات رزمندگان اسلام با عبور از اروند رود در منطقه فاو پیشروی کردند و پس از یازده شبانه روز درگیری بی وقفه و سنگین با نیروهای دشمن، این منطقه بندری و تأسیسات نفتی آن را به تصرف در آوردند. اهمیت منطقه برای ارتش متجاوز به حدّی بود که بیش از هفتاد روز به پاتک‌های سنگین خود ادامه داده و تلفات بسیار سنگینی متحمل شدند.

رشادت و شجاعت عباس، قدرت برنامه ریزی و فرماندهی او، پشتوانه محکمی برای رزمندگان و پیشبرد عملیات محسوب می‌شد. فشارهای عملیات نه تنها او را خسته نمی‌کرد، بلکه بر توان او می‌افزود. همکاران پشتیبانی و مهندسی جنگ استان همدان و تیپ الغدیر از وجود عباس روحیه می‌گرفتند. او فرماندهی لایق و برادری همراه بودکه پیش روی همه به قلب دشمن می‌زد و مرگ را به بازی می‌گرفت.

پس از عملیات فاو، عملیات کربلای چهار برای یکسره کردن کار جنگ، در مناطق ابوالخصیب و شلمچه آغاز شد. غوّاص‌های رزمنده ایرانی ساعاتی قبل از شروع عملیات به درون آب رفته و به سمت خط دشمن حرکت کردند و علیرغم وجود منّورها و شلیک پی درپی تیر بار و خمپاره، به محض رسیدن به ساحل، درگیری را آغاز کردند و توانستند در جزایر سهیل، قطعه، ام الرصاص، ام البابی و بلجانیه نفوذ کنند.

ادامه عملیات به عملیات بعدی یعنی کربلای پنج سپرده شد. با شروع این عملیات در روز 19 دی ماه سال 1365 نیروهای ایرانی خود را به پیچیده ترین استحکامات دشمن در شرق بصره رساندند. آنها نبرد پیروزمندانه ای را تا دوم اسفند ماه ادامه دادند و منطقه شلمچه به کنترل رزمندگان اسلام درآمد.

فشار عملیات پی در پی از عزم و اراده عباس نمی‌کاست. او همه چیز خود را برای جهاد گذاشته بود. عباس که در رشته اقتصاد نظری در دانشگاه علامه طباطبایی قبول شده بود. درس و تحصیل دانشگاه را به خاطر جنگ رها کرد تا به تکلیف خویش عمل کند. او در دست نوشته خود در این باره آورده است:

این بار که به جبهه رفتم با دفعات دیگر چند فرق اساسی داشت. اولاً انگیزه رفتنم بود و ثانیاً چیزهای که در منطقه می‌دیدم با دفعات قبلی تفاوت داشت. این بار قبل از اینکه بروم هر چه فکر کردم چه کاری از دستم بر می‌آید و چه خدمتی می‌توانم انجام بدهم، پاسخی برای خود نداشتم. تازه بعضی وقتها هم که کار بسیار کوچکی به ذهنم می‌رسید، می‌دیدم که کاری نیست که نقشی در جنگ یا هر قسمتی که مرا خواهند گذاشت داشته باشد. مردّد بودم که بروم یا درس بخوانم. اما یکباره به یاد تکلیف و خودم افتادم و خداوند بذهنم رساند که جنگ بمن نیازی ندارد و این من هستم که به جنگ و جهاد نیازمندم. باید بروم تا خودم را در دریای جنگ شستشو دهم و در این زمانی که تمامی کفر با تمامی قدرتش در مقابل اسلام ایستاده، اعلام مخالفت کنم، باید بروم تا در میان لشکریان حسین(ع) قرار گیرم که امروز برای آنهایی که توانایی دارند تکلیف بر آنها روشن است. اگر در جبهه نباشند چگونه روی رفت و آمد از معابر و محل کار و حتی در مراسم عبادی را دارم. این دفعه آخری که به جبهه رفته بودم حقیقتاً خجالت می‌کشیدم و می‌خواستم برگردم، مرتب از خدا می‌خواستم که مرا زنده نگه دارد تا پایم را به جبهه برسانم. به هر حال با این نیّت که فقط برای ادای تکلیف و فرمان امام امت، قصد کردم و لطف بی پایان خداوند متعال مرا به جبهه برد.

آنجا که رفتم احساس خوشحالی می‌کردم و از بابتی خوشحال شده بودم که خدا توفیق داده درسم را رها کنم و در جبهه باشم و خدا را شکر می‌کردم و از خدا می‌خواهم که هیچ وقت مرا از صف مقدم مبارزه با دشمنان خود جدا نکند.

سیزدهم خرداد ماه سال 1366 عملیات نصر دو در منطقه میمک با رمز «یا حسین مظلوم(ع)» آغاز شد در حالی که عباس خود را از مدتها قبل برای حضور و جانفشانی در آن آماده کرده بود، تا به قلب دشمن بزند و به فاصله کمتر از سه هفته در 31 خرداد سال 1366 در ساعت 2 بامداد، عملیات نصر 4 با رمز مبارک «یا امام جعفر صادق(ع)» در منطقه غرب کشور و در ارتفاعات ژاژیله و ماووت با هدف آزاد سازی شهر ماووت عراق و ارتفاعات منطقه اجرا شد. عباس در این دوران با کوله باری از تجربه فرماندهی و با گامهایی استوار پیشاپیش هر عملیات و در کنار همکاران و رزمندگان فعالیت می‌کرد اما هر عملیات که اجرا می‌شد او احساس می‌کرد بیش از پیش از راه باز مانده است. همرزمانش به شهادت می‌رسند و او ویژگی‌ها و نمونه‌ها را در بین رزمندگان می‌دید که سخت وی را به فکر می‌برد که برخی از آنها را در یادداشت‌های خود آورده است.

عشق به شهادت و کمال در وجود عباس شعله ورتر می‌شد. تواضع و محبت او با همکاران و رزمندگان از عشق و معرفت الهی وی ریشه می‌گرفت. کسی در برخورد با او احساس فرماندهی از وی نمی‌کرد. او قبل از هر کس و هر چیز، رفیقی همراه و برادری مهربان بود که نبودش، قلب را می‌فشرد.

در آن زمان لشکر قدس گیلان از خطوط عملیات کربلای ده و محورهای اطراف آن، به عمق خاک عراق و سمت شهر ماووت نفوذ کرد و به خطوط تماس دشمن نزدیک شد. لشکرهای دیگر هم پس از نفوذ به عمق 25 کیلومتری خاک عراق هجوم خود را آغاز کردند.

در عملیات نصر چهار، شهر ماووت و ارتفاعات ژاژیله- قشن، یال غربی ارتفاعات گولان، تپه دو قلو ( بالوکاوه) و دشت یالوسه، جمعاً به مساحت 50 کیلومتر مربع از خاک عراق را متصرف شدند.

 جنگ به اوج خود رسیده بود. دشمن همه تجهیزات خود را به میدان آورده بود. قدرتهای جهانی همه تدابیر و تجهیزات دفاعی، جاسوسی و فنی خود را در اختیار دشمن قرار می‌دادند تا از فروپاشی رژیم بعث عراق و شکست همه جانبه آن رژیم جلوگیری کنند. اما این همه، مانع پیشروی رزمندگان اسلام نبود.

 عباس در بهار سال 1367 و سال آخر جنگ، با شجاعت تمام می‌جنگید. فرمانده شجاع تیپ الغدیر جهاد سازندگی استان همدان مایه افتخار همه بود. اما عباس در برابر همرزمانی که به خیل شهدا پیوستند و رزمندگان مخلصی که بی هیچ ادعا با پشت سر گذاشتن تمام دنیا و و ابستگی‌ها، سبک با لانه در میدان نبرد پر کشیدند، احساس دیگری داشت. شوق شهادت در تمام وجود عباس موج می‌زد و آرزوی رسیدن به کاروان رستگاران، قلب وی را به تپش می‌انداخت.

روز بیست و دوم اردیبهشت ماه سال 1367 و سه روز به آغاز عملیات بیت المقدس شش مانده بود. فرمانده شجاع و 32 ساله تیپ الغدیر در ارتفاعات شیخ محمد ماووت برای انجام مأموریت محوله سخت می‌کوشید. حال و هوای بهار و لاله‌های سرخ دامنه‌ها، هر لحظه چشمان او را به خود جلب می‌کرد.

آن روز بالا کشیدن از بلندی‌های منطقه راه او را به سوی آسمان آسان تر می‌ساخت، همرزمانش درتیپ الغدیر جهاد سازندگی استان همدان به وجود او دلگرم و به فرماندهی او افتخار می‌کردند. جنگ ماههای پایانی خود را می‌گذراند. عباس نیز آخرین برگ‌های زرّین زندگی دنیایی‌اش را ورق می‌زد که ناگهان انفجار در نزدیکی وی میدانی از خاک و دود در اطراف او ایجاد کرد. ترکش‌های حاصل از انفجار بدن عباس را فرا گرفت و قسمت شکم و سینه او پاره شد. خون بدن او را گرفت. همه همرزمان به سوی فرمانده محبوب خود دویدند تا در آخرین لحظات بار دیگر روی او را ببینند. او با خون خویش وضو ساخت تا نماز عشق به پا دارد. عباس به شهادت و آرزوی خویش رسید و مستانه به دیار باقی و به جوار حق پیوست. او همان گونه که خواسته بود به شهادت رسید. آنچنان که در دست نوشته خود که در ساعت 10 شب سه شنبه مورخ 26/ 11/ 1365 آورده بود:

«خداوندا تو را به اولیاء و مقربانت قسم می‌دهم، نعمت بزرگ شهادت در راهت را در کنار همه نعمت‌هایت که به من عنایت کرده ای عنایت فرما، تا شاید بتوانم دین ام را به شهدای گرانقدر انقلاب خونبار اسلامی، با بدن پاره پاره و متلاشی و غلطان به خون ادا کنم و در بهشتی که وعده داده ای در جوار رحمت تو با اولیائت و مادر بزرگ و عزیزم قرار بگیرم.

پنج روز بعد پیکر پاک شهید عباس پورش همدانی به زادگاهش همدان بازگشت. مردم همدان آن روز با دیدگانی اشک بار به استقبال پیکر فرمانده تیپ الغدیر آمدند. شهر یکپارچه اشک و آه بود و پیکر شهید عباس پورش همدانی بر فراز دست‌های مردم همچون برگ گُلی فرو افتاده بر آب دریا، موج می‌خورد. خاک باغ بهشت همدان آن روز به میزبانی آن شهید می‌بالید و پیکر پاک و پاره پاره شهید عباس پورش همدانی را در آغوش گرفت تا چون نگینی درخشنده در تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس او را در حلقه شهیدان به خون خفته و سربلند و پر افتخار شهر همدان تا روز حشر به امانت نگه دارد.

تعداد مشاهده خبر430 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal