چهره های آشنای زندگی من
نویسنده: مهدی محمدی
1399/03/07

  از درب که داخل آمد، توانستم در میان جمعیت تشخیصش دهم. از بین همه242 نفر دعوت شده به سمینار، آنی او را شناختم. نه از چهره اش یا پای نداشته اش. بلکه از عطر حضور و نگاه نافذش. چیزی که همیشه مامان آرزو همسرش- به آن اذعان داشت و می گفت همین نگاه نافذ بود که اولین بار من را مجذوب کرد . البته از حق نگذریم که کلام بابا ولی هم کلام نافذی بود و در این چند سالی که خانواده شان را می شناسم به چشم خود دیدم که بابا ولی با همین کلام نافذ و شیرین چه زندگی هایی را جوش داده و چه آشتی هایی ثمره تلاش بابا ولی بوده. به قول مامان آرزو « بابا ولی بلده چیزی بگه که به دل مخاطب بشینه...»

اما عزیز شدنش به این چیزها ارتباطی ندارد. حتی این که من را به دامادی پذیرفت و یگانه دخترش را به خانه من فرستاد هم نمی تواند دلیل عزیزشدنش باشد. در وجودش چیزی دارد که موجب عزتش می شود. چیزی غیر قابل توضیح. گویی چیزی که از جبهه به یادگار آورده باشد. شاید به ظاهر در جبهه یک پایش را جا گذاشت، اما به جای آن چیزی با خود آورد غیرقابل تعریف. همین چیز یا بهتر بگویم منش غیرقابل توصیف باعث می شود در دل همه جای باز کند. حقیقتا بگویم خود من ابتدا بابا ولی را دیدم و شیفته او شدم و بعد اکرم-دخترش- را. به قول اکرم اگر بابا ولی نبود شاید ما با هم آشنا نمی شدیم. اولین بار بابا ولی را در یک گردهمایی پیشکسوتان جنگ جهاد دیدم. برایم در نگاه اول بسیار قابل احترام بود. با اینکه یک پا نداشت،دوست نداشت بر روی ویلچری بنشیند که در اختیارش گذاشته بودند. در همان گردهمایی زمانی که نامش را با کلمه جانباز مزین کردند، برآشفت که من جانباز نیستم. جانباز یعنی کسی که جانش را سپرده باشد. من فقط یک پا دادم. اما به جایش متاع خوبی گرفتم. معامله پرسودی بود .

از همان گردهمایی متوجه شدم با انسانی متفاوت طرف هستم. وقتی به او معرفی شدم، دست و پایم را در مقابل عظمتش از دست دادم. گویی متوجه این قضیه گشت . گناهی گردن او نبود. نه اینکه خود را بگیرد. صفا و خلوص نیتش در ضمیر روشنش به خوبی در چهره اش نمایان بود. آن موقع من یک کارمند ساده وزارت جهاد کشاورزی بودم. در کار جمع آوری مصاحبه از ایثارگران برای پروژه تاریخ شفاهی بودم و خوراکم افرادی چون بابا ولی بود. اما اینبار گویی بابا ولی بود که مرا صید کرده بود. او بود که می خواست باهم آشنا شویم. در پایان گردهمایی خود را به نزدیکی او کشاندم که شاید بتوانم در ازدحام جمعیت، او را متوجه خود کنم. اما گویی خود او منتظر و متوجه من شده بود . کمک کرد از میان جمعیت به او نزدیک شوم. به محض اینکه خواستم سخنی بر لب بیاورم مرا نگاهی عمیق انداخت و گفت «از جهاد ما تا جهاد شما فاصله ای نیست. این هفته که هیچ، هفته دیگر خوب است،سه شنبه ساعت 5 منتظرتون هستم...» متعجب ماندم که چگونه خواسته ام را فهمید و حقیقتا مقداری از اینکه فکرم را خوانده باشد، ترس برم داشت.

سه شنبه موعود فرا رسید . روزی بارانی و برای من پر استرس. خیلی سعی کردم دیر نرسم، اما رسیدم. 15 دقیقه ای دیر رسیدم. توقع این را نداشتم که انقدر وقت شناس باشد. اولین مصاحبه من با بابا ولی و اولین حضور من در منزلش برایم بسیار خوش یمن بود. گویی بابا ولی می دانست که من قرار است پابند آن خانه شوم و شدم.   آشنایی با باباولی فصل تازه ای را در زندگی من باز کرد و غبار شک و تردید را از دلم زدود. غباری که در پس سالیان دراز در کنج روحم جای خوش کرده بود و هر از چند گاهی خودنمایی می کرد، از میان رفت و آشنایی با مرام و مسلک بابا ولی اصلی ترین عامل آن بود. پنجره ای از بی نهایت به رویم باز شده بود و آنقدر مناظر عجیب و دوست داشتنی داشت که نتوانم آن را ببندم. بابا ولی درون انسانها را می دید. درون پرتناقض انسانها. درونی که حتی گاها خود آن آدمها هم به خوبی نمی شناختنش. البته همه چیز آدمها در قلب بابا ولی پنهان می ماند و هیچگاه به روی کسی نمی آورد که می داند درونش چه می گذرد. اما از طرز نگاه و رفتارش در قبال افراد، در مواقع مختلف، متوجه می شدی او می داند که به چه فکر می کنی. این نگاه روشن را گویی بابا ولی به خانواده نیز تسری داده بود. هم مامان آرزو و هم اکرم و هم سهراب پسرش- ذره ای از نور پدر را در قلب داشتند. سهراب جوانی را در نبود پدر گذرانده بود و همین نبودن برایش فلسفه انتظار را رقم زد. سهراب به خوبی آموخت که منتظر بماند. او همین حالا هم منتظر است. یک منتظر واقعی. او این را از فلسفه و مرام پدر آموخت. اکرم هم این نور را در قلب و نوع تفکرش احساس کرده بود. و البته مامان آرزو که سرشار از محبت بی دریغ و دریای مهربانی است. خورشید همه اینها بابا ولی است که بی توقع بر همه می تابد. این مایه خوشبختی من شد که من هم در این منظومه مورد تابش خورشید بابا ولی قرار گرفتم. بابا ولی زمانی که از جبهه و جنگ و جهاد سازندگی چیزی تعریف می کرد، برقی در چشمان و گرمایی در کلامش بود که در کمتر کسی دیده بودم. اولین بار که برای مصاحبه با او رفته بودم، احساس می کردم این چشمها را سالهاست که می شناسم. حس می کردم صاحب این دستان زمانهای متمادی است که با من همراه است. از زمانهای خیلی دور حتی قبل از تولدم.

کمتر کسی از دنیای امروز می دانست بابا ولی در جهاد همدان چکاره بود. هرچند به گفته خود در جهاد آن زمان اسم و موقعیت معنایی نداشت. همه جهادگر بودند. همه چیز رنگ دیگری داشت. در دومین مصاحبه، بابا ولی من را به مرکز اسناد جنگ جهاد برد و آنجا بود که من چهره واقعی جهاد سازندگی را شناختم. تمام تصورات قبلی من نسبت به جهاد سازندگی متحول شد. بابا ولی دسته ای از برگه های پرداخت کمک هزینه -یا به اصطلاح امروز فیش حقوقی -رزمندگان جهادگر را نشانم داد و با بغض خاصی گفت« خیلی احساس کوچکی می کنم در مقابل این دریای بزرگ». دسته رسیدهای پرداخت را در دست گرفتم. برگه هایی کهنه و قدیمی و بعضا رنگ و رو رفته. حتی بعضی که در معرض رطوبت قرار گرفته بودند زرد شده بودند و بعضی هم پوسیده بودند. اما نکته جالب و حیرت انگیز در جای دیگری بود. بر روی رسید پرداخت گزینه ای به نام مبلغ مورد نیاز بود. برایم قابل درک نبود. یعنی هر چقدر حقوق لازم داری بردار. عجیب تر بر روی اولین رسید که به نام یکی از جهادگران بود اینکه در مقابل گزینه مبلغ مورد نیاز با خودکار آبی نوشته شده بود نیازی ندارم و امضا شده بود. یکه خوردم زمانی که دیدم 90درصد برگه های موجود این جمله را نوشته اند. نیاز ندارم. آن 10 درصدی هم که چیزی نوشتند مبالغ بسیار ناچیزی در حد کرایه ماشین نوشته بودند. برای من امروزی این قضیه بسیار دیر هضم بود. به بابا ولی نگریستم. چه بر سر ما آمده بود در عرض این 30 سال؟ اینهمه تغییر غیر قابل پذیرش است. حس کردم یک جای کارمان می لنگد. چه بر سر بابا ولی ها آمده بود. نگاهم کرد گویی پی به افکارم برده بود و فهمیده بود چقدر این موضوع باعث شرمندگیم شد. دستان پیر اما بخشنده اش را بر روی شانه هایم گذاشت و نگاهی عمیق به من انداخت. « اونموقع همه با قلبشون نون در می اوردن نه با فکرشون... به قلبت رجوع کن پسرم...» به قلبم رجوع کردم و شدم مرید بابا ولی و دامادش. دلم به این خوش شد که با دختری وصلت کردم که شمه و بارقه ای از نور بابا ولی درونش می درخشد و این همه دارایی من شد.

 

تعداد مشاهده خبر341 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal