آغوش گرم پدر
نویسنده: نصرت ا... محمودزاده
1399/03/07
 


بگذار اکنون که از جمع ما رفتی، اکنون که در بهشت زهرا آرمیدهای؛ بگویم از کجا پیدایت کردم.

اول صبح با زنگ تلفن از خواب پریدم. مادر دوید و گوشی را برداشت. چه ذوقی می‌‌کرد. چی شنید، نمیدانم. دوید طرفم. شال و کلاه کردیم و راه افتادیم؛ یک روز برفی که کمتر کسی از خانه بیرون میزد. ولی ما آمدیم. مادر بود و طفل بیقرارش.

بیتاب و سر درگم خیابانها را گرفتیم تا به خانه ات رسیدیم. جماران ازدحام بود و ما هم پیوستیم به موجی که به سمتت هجوم می آوردند. چهره های
گوناگون در مقابلم رژه می
رفتند. پیرزنی سیه چرده با دستانی هفتاد سال کار کرده که چشم پیرش را چون عقاب تیز کرده بود تا تو را ببیند. خستگی عمر، از یادش رفته بود و با نگاهش مرادش را میطلبید. ولی من هنوز نمیدانستم چه میخواهم. دستان مادر مرا میکشاند به طرفت. هنگامی هم که موج مردم اجازه نمیداد، در بغلش جای میگرفتم. چقدر سمج بود که به صف اول برسد.

 از دل جمعیت راه باز کردیم و رسیدیم. چند پاسدار در را بروی ما گشودند. قیافهشان شبیه عکسی است که مادرم روی طاقچه اتاق گذاشته.

آنروز صبح که دلتنگی پدر به سراغم آمده بود، مادرم را هم کلافه کرده بود تا اینکه با گریه های بیامان مادر آرام گرفتم و سئوالم را در گلو خفه کردم. هنوز ندیده بودم که مادر نزد کسی از این موضوع گلایه کند. تصمیم گرفته بودم آن عکس را از روی طاقچه بردارم. از سه سالگی بیشتر بهانهی او را می‌‌گرفتم.

ابتدا نمیدانستم چه میخواهم و کمکم از بچه های
سر کوچه یاد گرفتم. بچه ها یک مرد را نشانم می
دادند و من یک عکس را. فقط زهرا بود که بعضی وقتها سهمی از آغوش پدر مهربانش را با من تقسیم میکرد. پدرش همیشه مرا از کنج کوچه می یافت و غافلگیرم میکرد.

اگرچه قایم باشک بازی پدر زهرا شادمانی عمیقی در جانم می نشاند، اما او هم به جبهه رفت و دیگر برنگشت. از آن به بعد، زهرا هم با عکس باباش سرکوچه می آمد. ولی عکس پدر او روح داشت و آن قایم باشک بازیها و مهربانی ها را تکرار میکرد. اما عکس من، نه. هر چه به عکس خیره می شدم، فایده ای نداشت.

در مقابل در ورودی به منزلت که قرار گرفتم، دیگر اثری از ازدحام نبود. کوچه خلوت بود، اما التهاب من بیشتر شد. حس میکردم دیدار با شما، خرسندم میکند.

میدانی امام، ناگهان آهنگ پای مادرم که عوض شد، ایستادم. چادرش را جمع کرد و سپس نگاهی عمیق به من انداخت و بعد، نگاهش قفل زمین شد و نتوانستم جمعش کنم. احساس میکردم مادر مهربانی میخواهد. آنجا، در جماران که جای بغل کردنم نبود. پای مادر اما میلرزید. یعنی سردش بود؟ نه. کنار سکوی برفی جلوی خانهات نشست و من هم نشستم. و بعد، سرم روی زانویش قرار گرفت و با دستان گرمش نوازشم داد. احساس میکردم فقط دستش با من است. هر وقت که بهشت زهرا میرویم، این طور میشود. خودش به حرف آمد و گفت: «هفت سال گذشت. چه زود، ولی سخت. فقط چند ماه با هم بودیم و بعد، پنج ماهه بودی که رفت و دیگر برنگشت؛ مثل پدر زهرا. هفت سال قبل با هم آمده بودیم دیدار امام. اینجا بود که پدرت محرمم شد. خطبه عقد که نبود، پیمان مودت بود.»

چند قطره اشک روی صورتم افتاد. کمکم آموخته بودم که در اینطور مواقع باید مادر را با خودش تنها بگذارم. و گذاشتم تا راحت شد. دوباره حرکت کردیم. گویی توان راه رفتن نداشت. حالا این من بودم که باید میبردمش. به عشق دستان کوچکم همراهم شد و آمد. مقابل خانه ات که قرار گرفتیم، ایستادیم و چند دقیقه ای
 در التهاب دیدارت. چهرة من و مادر سرخ شده بود و سرمای زمستان بر دستان کوچکم تازیانه می
زد. ولی به یادت که می افتادم، سرما فراموشم میشد.

وارد حیاط شدیم و پیرمردی در اتاقت را باز کرد و وارد شدیم. روی تختی با ملحفه سفید نشسته بودی. شمدی بزرگ روی زانویت انداخته، پیراهن سفید و بلند بر تن کرده و کلاهی سفید بر سر داشتی. با لبخند مرا خواندی و من هم آمدم. در کنارت که قرار گرفتم، دستم را در میان دستان گرم خودت جای دادی. لحظه ای بعد، چهره ات عوض شد و دستم را بیشتر فشردی. انگار لذت گرمای دستت را به گونه ای دیگر حس میکردم. در چهره ات می خواندم که نگرانم هستی. طاقت نیاوردی و به حرف آمدی.

«چه دستان سردی، دخترم»

یک هو دلم ریخت. همه چیز دور سرم
می چرخیدند و گاهی تو در میان آن چرخ و فلک قرار می
گرفتی. التهاب رهایم نمیکرد و من بدنبال فرار از آن. میخواستم آرام بگیرم. همه چیز عوض شده بود.

میدانی امام، آن حرفت آتشم زد. پس از شش سال انتظار، حرفی زدی که تا کنون نشنیده بودم. دستم میلرزید و تو فکر میکردی از سرماست. یعنی دستم را آن کلامت سوزانده بود. بعد از شش سال بی پدری، برای اولین بار یکی صدایم زد: «دخترم.»

و من آرام گرفتم. نوازشم کردی و لبخندت دوباره جاری شد. در دلم گفتم؛ درست است که شما رهبری، ولی اجازه بده من تو را "پدر" صدا کنم.

میدانی امام، من از آن پس صاحب پدر شده بودم. سکوت مادرم اجازه میداد که بیشتر ببینمت و تو رهایم کرده بودی که هر آنچه را میخواهم، انجام بدهم. دستانم گرم شده و یخ شش سالة دلم آب شده بود و چون چشم های زلال از چشمانم جاری شده بود. من دستانت را میبوسیدم و تو موهایم را نوازش میکردی. مادر در آغوشم گرفت و گل شکفته اش را از تو دور کرد.

و من از آن به بعد، به بچه های سر کوچه میگفتم: «من هم پدر دارم» نداشتم؟ از دلم اگر خبر میداشتی، باورت میشد که من هم پدر داشتم، ولی ناگهان امروز صبح همه چیز عوض شد. چه زود این پدر هم از دست رفت.

بله امام، امروز مادر دستم را گرفت و پا به پای مردم به اینجا آورد. اینجا که کنج بهشت زهرا را انتخاب کردی تا به شهدا نزدیک باشی. چرا رفتی امام؟ یعنی همة پدرها، زود میروند؟ بعدها فهمیدم که رسم پدری در دوران جنگ همین است. کاش یکبار دیگر دستم را میگرفتی و «دخترم» صدایم میکردی. اینجا همه میگریند و من هم همینطور. گریه من کجا و گریه این مردم کجا؟

این همه جمعیت که زار زار میگریند، از کجا آمده اند. نمیخواهم باور کنم که اکنون در خاک آرمیده ای. من اما در آسمانها می جویمت، آنجا که پدرم را می جویم. هنوز اخبار ساعت 7 صبح در گوشم طنین می اندازد .

«انالله و اناالیه راجعون» توجه فرمایید، توجه فرمایید:

«روح بلند امام به ملکوت اعلاء پیوست»

14/3/1368

 

 

تعداد مشاهده خبر380 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal