سپیدارهای بلند من
1399/02/18

سپیدارهای بلند من

                                                                                                                                                                      مهدی محمدی

سپیدار با شاخه های گسترده و فرم باز و آن ارتفاع بلندش همیشه برایم اعجاب انگیز بوده است. هر زمان که به تنه سفید مایل به خاکستری و شاخه های سفید مابل به سبزش می نگرم، نهایت زیبایی خلقت خداوند را درک می کنم. از کودکی عاشق بازی باد با این درخت و صدای ناشی از این تکانه ها بودم . به قدری که ساعتهای متمادی در حیاط خانه مادربزرگ می ایستادم و به رقص زیبای این درخت با باد چشم می دوختم. درختی با ریشه هایی با رشد افقی و بسیار قوی و با نفوذ ، و شاید همین ریشه های با نفوذش در خاک هستند که باعث شدند سپیدار در گرما و سرما مقاوم و سازش پذیر باشد و در هر نوع خاکی به خوبی رشد کند.

 علیرضا را از همان کودکی به خوبی
می شناختم، اصلا او بود که اولین بار من را متوجه سپیدارهای بلند کرد. او بود که زیبایی این طبیعت را برایم دو چندان کرد. خانه اشان در همسایگی مادربزرگ بود. دیوار به دیوار . از کودکی از پشت پنجره اطاق نشیمن مادربزرگ او را در بیرون می پاییدم. یک جورهایی منش و رفتارش برایم جالب و منحصربه فرد بود. همیشه به خاطر پشت پنجره ایستادنم ، مورد غضب مادربزرگ -که ما او را ننه فیروزه می خواندیم
قرار می گرفتم. به نظر او من به عنوان یک دختر دیگر انقدر بزرگ شده بودم که نباید بیرون را می پاییدم. در حالی که من فقط 12 سالم بود . او همیشه می گفت امان از شما بچه شهری ها... .

اوایل تنها یک ماه فروردین و یک ماه شهریور را پیش مادربزرگ بودم . در صورتی که هرچه بزرگتر شدم تمایلم برای آنجا ماندن بیشتر شده بود و می شود گفت تنها دو چیز دلیل این تمایل من بود. سپیدار و علیرضا. اولین باری که من متوجه سپیدار شدم 15 ساله بودم. به بیرون می نگریستم و طبق معمول گوشم با ننه فیروزه بود. قلیانی چاقیده بود و دود می کرد. علیرضا را دیدم که محو چیزی بر روی درخت است. کنجکاوی من نیز برانگیخته شد. دقیق شدم. به چه چیز می توانست اینگونه دل بسپارد. متوجه حضور من پشت پنجره شد. برگشت و نگاهم کرد. به درخت اشاره کرد. نفهمیدم. به تنه درخت اشاره کرد و با دستانش تنه بلند و شاخه های افراشته را ترسیم کرد. اشاره کردم چیزی نمی فهمم. نا امید شد. گویی چیزی یادش آمده باشد ، ریشه ها را نشانم داد. ناگهان او از سمتی دوید و من را با نگاه مغضوب ننه فیروزه پشت سرم تنها گذاشت. جریمه اش این شد که شهریور را در شهر و خانه ماندم. همین باعث شد بیشتر به اشارات علیرضا فکر کنم. بالاخره فهمیده بودم. او خود درخت را می ستود. عظمت و بزرگیش را. برایم این نوع نگاه او جالب آمد. و البته علیرضا برایم قابل احترام شد. همین دلیل بود که سالها بعد خواستگاری او را پذیرفتم و او با آن سپیدارهای بلندش وارد زندگیم شد. دیگر می توانستیم با هم به تماشای زیبایی سپیدارها و رقص باد آنها بنشینیم. اما این رویایی شد که هیچگاه عملی نشد. علیرضا بعد از عقد ما راهی جبهه شد. همه اطرافیانش تلاش داشتند که او الان نرود، اما از آنجایی که او را خوب می شناختم مانعش نشدم و سپیدار بلند من به جبهه رفت. او از سوی جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد و بعدها در نامه هایش نوشته بود که او را به عنوان راننده لودر و برای سنگرسازی به خط مقدم بردند. دلی پریشان داشتم. بسیار غمگین ساعتهای متوالی خود را در کنار سپیدارهای علیرضا می گذراندم و از حال و هوا و صدای موسیقی باد برای علیرضا می نوشتم، خودش اینگونه خاسته بود. می گفت تو که می نویسی و من می خوانم گویی صدای موسیقی باد تا جبهه هم می رسد. می گفت ما هم اینجا سپیدارهایی داریم که هیچوقت قد خم نمی کنند و همیشه ایستاده اند. می گفت عباد یکی از آنهاست. حسنعلی یکی دیگر است و البته اکبر که دیروز جانانه در مقابل آتش دشمن ایستاد تا ما بتوانیم سنگری را خاکریزی کنیم. او شهید شد، جان داد اما همچنان ایستاد. چون ریشه هایی قدرتمند و با نفوذ داشت. از علیرضا یاد گرفته بودم که اسم دوستان شهیدش را بر روی سپیدارهایش بگذارم. هر روز که نامه ای می رسید ، یکی از سپیدارها صاحب نامی وزین می شد. دیگر برای علیرضا با اسامی جدید سپیدارها می نوشتم. مثلا می نوشتم امروز حاتم را زیرنظر داشتم . شاخه هایش از سال گذشته پربار تر شده است. یا او می پرسید حال عباس چطور است که منظورش آن سپیدار کنار دیوار خانه اشان بود.

علیرضا به اولین مرخصی نرسید. پیش از اینکه بیاید و حال من و سپیدارهایش را ببیند پر کشید . برایم بسیار سخت بود که نامش را در حیاطشان بر روی سپیداری ثبت کنم. اما کردم ، چرا که خواسته اش همین بود. کارم این شده بود که ساعتهای متوالی می نشستم کنار سپیدارهایم و به آنها می نگریستم. دیگر آنها برای من شده بود. علیرضا اینگونه می خواست. می نشستم و می دیدم که پسربچه ای سبزه و پرجنب و جوش ایستاده و به درختها می نگرد. برایم عجیب بود که این درختها چقدر برایش اهمیت داشت که اورا اینگونه آرام و بدون جنب و جوشی نگه می داشت. از علیرضا بزرگترین و بیشترین تصویری که در ذهنم مانده ، تصویر همان پسربچه کنار درختها است. پسربچه ای کنجکاو که خدا می دانست در پس ذهنش چه چیزی اینگونه مبهوتش کرده بود. از او می پرسم چگونه امکانش هست اینگونه آرام گوشه ای کز کنی و بنشینی؟ تویی که هیچ چیزی نمی تواند آرام نگهت دارد؟ پاسخ می دهد این سپیدارها... می دانی این درختها تمام بی قراریم را از من می گیرد و به جایش آرامش را به من هدیه می کند... تمام مدتی که برروی لودر و زیر خط آتش مستقیم دشمن بعثی بودم... فکرم پیش اینها بود... به ظهرهای آفتابی ...بادهای موسمی... رقص سپیدارها... بوی برنج سوخته بر روی آتش ، طعم چای زغالی و تو کنار پنجره... تمام اینها در نظرم بود همیشه... تا پرکشیدنم به آنها مدام می اندیشیدم... اینها ریشه هایم برای سرپا ایستادن و استقامت بود... زمانی که اینها اندیشه ام را مالامال کرده بود ، جبهه برایم بهشتی بود زمینی... آرزو می کردم ساعتهای متوالی بر روی لودر بنشینم و خاک بردارم و اندیشه ام به پرواز در آید... شبها که می شد و آتش خمپاره دشمن بر روی ما کمتر می شد وقت می کردم تا با سپیدارهایم کمی صحبت کنم... از آنها می خواستم راه آسمان را یادم دهند... چرا که انقدر بر بالای آسمان قد برافراشته اند که تمام راههای رسیدن به خدا را بلد شدند.... می خواستم تجربه اشان کنم... در حالیکه ریشه ای عمیق بر خاک دارم سر به آسمان بکشم... بروم بالا ... بالاتر از هر سپیداری... بر بالای آسمان عشق نظاره گر زمین باشم... تو را ببینم که آن پایین کنار تنه سفید متمابل به خاکستری من نشستی و با من از گذشته می گویی... از احساسی که پشت پنجره نثارم می کردی... از زیر زیر نگاه کردنم به تو... از عشقمان... و از دلیل با هم شدنمان... از سپیدارها... .

آه علیرضا... سپیدار بلند من ... امروز اما شاید نه آن خانه روستایی مانده و نه ننه فیروزه ای که مدام غرولند کند- که چقدر دلم هوای غر زدنهایش را کرده است- ، نه آن دیواری که پایش آتش چای ذغالی را بنا می کردی... همه چیز تغییر کرده. امروز معیارها نه دیگر حیاط و سپیدارها عطر پونه وحشی است... امروز متراژ و ویلا و سونا و جکوزی است. می دانی تنها چیز باقی مانده از آن زمان همان سپیدارهای توست که نمی دانم روی چه حسابی این دلال های همه چیز خوار تا حالا به آنها کاری نداشتند و این باعث خوشحالی است. سپیدار من از زمانی که پر کشیدی ، سپیدارهای دیگری نیز ریشه دوانده اند و رویش کردند . تا جایی که همه جای این زمین و آسمان را سپیدار پر کرده است. همین دیروز خودم در تلویزیون دیدم سپیدارهایی با تمام قامتشان چگونه به کمک مردم بیمار آمدند و نگذاشتند که تند باد کرونا مردم را از پا در اورد. سی و سه سال از رفتنت می گذرد ، فرقی نمی کند امروز هم سپیدارهایی هستند که با ریشه های با نفوذشان تمام خاک این سرزمین را حفظ کردند اگر چه بادهایی تلاش کردند آنها را بشکنند ، اما هیچگاه در جایی شنیده نشد که بادی بتواند سپیداری را بشکند.

 

 

تعداد مشاهده خبر383 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal