داستان روز محاصره
1398/10/21
روز اول

امروز اولین روز محاصره ست.18 نفریم.10 نفر از بچه های جهاد و 8 نفر از بچه های بسیج .سه تا زخمی داریم .محمد حالش هیچ خوب نیت.خیلی ازش خون رفته .همش بیهوش میشه و وقتی به هوش میاد به ترکی با مادرش حرف میزنه.یاسر ولی بهتره ،چشماش ترکش خورده .ناله نمیکنه اصلا ، فقط ذکر میگه .اما دلم خونه از حسنعلی.همه بدنش پر ترکشه ، اما آخ نمیگه .دیگه رنگ به چهره نداره ولی هرکی صداش میکنه ، میگه جان حسن.از اون ابهت پشت لودر فقط این صدای با صلابت مونده، بدن تیکه تیکست .فقط به پوست بنده .یادم میاد دیروز تا جون داشت خاکریز میزد، از دور میدیدم که داره خون میره ازش ،اما هنوز داشت کار میکرد.نمیدونم چقدر قراره اینجا بمونیم اما ، میدونم نه آب داریم و نه چیزی واسه خوردن. انگار کسی نمیدونه ما اینجاییم ... جز خدا

روز دوم

محمد صبح وقت اذان رفت پیش مادرش.هیچ کس نمیتونست بلند گریه کنه.همه تو آغوشش خفه خفه اشک میریختن.حسنعلی آروم براش میخوند....

یاسر قران میخوند. بچه ها بی قرار شدن ، اما نمیشد تکون خورد.دوتا از بچه های جهاد خراسان اینجان و دارن نقشه میکشن که از اینجا به یه روشی خارج بشن.من تنها کسی هستم که اینجا رو مث کف دستم میشناسم .هنوز صدای بچه های محل تو گوشمه که روی همین خاک فوتبال بازی میکردیم..حالا کجا هستن؟نصف بیشترشون شهید شدن .آقای کاظمی خیلی دل و جرات داره . هرچی میگم اون راه با اینکه نزدیکتره اما خیلی خطرناکتره و در تیر رسه دشمنه ، قبول نمیکنه. میگه این بهترین راهه.نمیتونم اینجا بشینم و فقط تماشا کنم.منم تا جایی که میتونستم مسیر رو براش روشن کردم. آب رو جیره بندی کردیم. آقا کاظمی و همراهانش شب میرن.کاش با آب برگردن.قربان لب تشنت یا حسین

روز سوم

امروز با صدای ذکر آرومی بیدار شدم.ذکر یا حسین گرفته بود حسنعلی.از اذان صبح ذکر گرفته بود اما هی صداش قطع میشد ، آروم میشد، ولی باز کیگفت :حسین جانم ،حسین جانم،حسین جانم

قلبم آتیش گرفته بود.داشت میرفت حسنعلی.چه تصاویر عجیبی از این مرد دیدم .از روز اولی که که گونی های سنگر رو دوشش بود تا روزایی که پشت لودر و بولدوزر از شب تا صبح خاکریز میزد.شاید این تصویر همه ی بچه های جهاد بود ... اینقدر آروم و بی صدا خدمت می کردند و خیلی آروم تر شهید میشدن. خیلی آروم بود این مرد انگار اصلا تو این دنیا نبود.

از دیشب که آقا کاظمی و رفیقش رفتن دیگه هیچ حرفی بین بچه ها رد و بدل نشده .میترسم صداشون کنم ، میترسم با یکی حرف بزنم و جوابمو نده .یاسر دیگه ذکر نمیگه ، صداش نمیاد... ایشالا که خوابیده.بی آبی توان بچه ها رو گرفته وخدا کنه آقا کاظمی زود برگرده

روز چهارم

دیگه توان نوشتن ندارم.

 یاسر رفت.

حسنعلی هم رفت.

کاش خبری بشه .

یا حسین شهید

روز پنجم

یا قمر بنی هاشم

روز ششم

یا فاطمه زهرا ،ذکر امروز بود.امروز آقا کاظمی برگشت.اما خیلی دیر شده.. خیلی از بچه ها رفتن .امروز فهمیدم یکم اونطرف تر ما پیکر پسر 16 ساله ای رو پیدا کردن که آقا کاظمی میگفت پسر حسنعلی بوده. حالا فهمیدم اون شعری که واسه حسنعلی واسه محمد میخوند چقدر درد داشته براش .

خدایا تو خودت شاهد همه چی بودی ...قاضی هم باش

                                                                                                                                                           فاطمه آقاجانی بیگی
تعداد مشاهده خبر1 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal