ابزار فسق و فجور
1398/07/13
امیرعلی جیغ کوتاهی کشید، دو دستی به فرق سرش کوبید و ناله کرد:

- یا جده سادات! این دیگه چیه؟

آقا مصطفی به چشمان هراسان امیرعلی چشم دوخت و در کمال آرامش گفت: «هزینه مشروب شما دو بزرگوار در هتل چهار ستاره شانگهای.»

امیرعلی کم مانده بود به گریه بیفتد. صورتحساب هتل در دستش می‌لرزید. به سختی سر برگرداند و به مجتبی نگاه کرد که در کنارش بود و حال و روز خوبی نداشت. لب گزید. بعد سقلمه‌ای محکم به پهلوی مجتبی زد و نالید:

- بفرما آقای نهی از منکر. همش تقصیر توی گردن شکسته س. حالا تحویل بگیر.

مجتبی آه جانسوزی کشید و چشمانش را بست. زیر لب زمزمه کرد:

- پونصد دلار؟ اونم واسه مشروب؟!

هواپیمای ایرانایر در فرودگاه پکن بر زمین نشست. مسافران خسته و کوفته کمربندهای ایمنی را باز کردند. بعضی از آنها به بدنشان کش و قوس می‌دادند تا خستگی‌شان برطرف شود.

در ردیف وسط چهار جوان کت و شلواری به همراه عاقلهمردی پنجاهساله، آماده پیاده شدن از هواپیما بودند.

ساعتی بعد آقا مصطفی و چهار همراهش از خروجی مخصوص دیپلمات‌ها از فرودگاه بین‌المللی پکن خارج شدند. ماشینی از سفارت جمهوری اسلامی ایران منتظرشان بود. خیابان‌های شلوغ و پُر ترافیک پکن را پشت سر گذاشته و به سفارت رسیدند. جوانها منتظر ماندند تا آقا مصطفی با سفیر گفت‌وگو و دیدار کند.

امیرعلی خمیازه کشید و به مجتبی گفت: «صد رحمت به خیابونای تهران خودمون. چه ترافیک وحشتناکی!»

مجتبی دستی به شکمش کشید و گفت: «من که دارم از گشنگی رو به قبله میشم. ببینم امیرعلی میشه به غذای چینی‌ها اطمینان کرد؟»

امیرعلی سعی کرد جدی باشد. به چشمان مجتبی خیره شد و گفت: «چینیا یه مثل بین خودشون دارن که ما غیر از هواپیما در آسمان و ماشین روی زمین، همه چیو میخوریم.»

مجتبی ترش کرد. با چهره درهم گفت: «بی‌خیال امیرعلی! سر کارمون گذاشتی؟»

- سرکار چیه؟ فکرشو بکن. بیشتر از یک میلیارد آدمیزاد تو این مملکت دارن زندگی میکن. اگه قرار باشه فقط برنج و گوشت گوسفند و گاو بخورن که قحطی میشه و باید به کشورای دیگه حمله کنن.

چشمان مجتبی گرد شد. سعید و آصف که روبرویشان روی کاناپه نشسته و با لبخند شاهد گفتگوی جذاب آن دو بودند، به سختی جلوی خنده‌شان را گرفتند.

امیرعلی ادامه داد: «بله! به خاطر همینه که حتی به مورچه و سوسک و عنکبوت و کلاغ هم رحم نمیکنن. هر چی دستشون برسه میفرستن به خندق بلا. هلو برو تو گلو!»

مجتبی عُق زد.

- پسر! عجب جای ناجوریه. دلآشوب گرفتم.

امیرعلی به سعید و آصف چشمک زد و گفت: «باید قدر مملکت خودمونو بدونیم. الان اگه ایران بودیم، میرفتیم جبهه و اگه کشته میشدیم یه فصل گلوله و خمپاره نوشجان میکردیم حالمون سر جاش می‌اومد.»

سعید و آصف خندیدند. امیرعلی هم به خنده افتاد. مجتبی دستی روی سینه‌اش کشید و گفت: «حرف گلوله رو نزن که هنوز جای اون گلوله که اینجام خورده میسوزه.»

در روزهای بعد آقا مصطفی و همراهانش به دیدار چند مقام سیاسی و نظامی چینی رفتند و از چند کارخانه ساخت سلاح و مهمات هم دیدار کردند. آقا مصطفی محکم و استوار با مقامات چینی گفتگو میکرد و بر سر قیمت سلاح و مهماتی که قصد خرید داشتند، چانه میزد.

امیرعلی از آصف پرسید: «میگم آصف! این چینیا خیلی آبزیرکاه هستن. سرمون کلاه نذارن؟»

آصف لبخندزنان گفت: «اولاً، آقا مصطفی گرگ بارون دیده س؛ اولین بارش نیست که واسه پیش بردن اوضاع دفاعیمون از خارجیا خرید میکنه. در ثانی، ما چهار نفر واسه چی همراه آقا مصطفی اومدیم؟ اومدیم سلاح و مهمات رو چک و بازرسی کنیم سرمون کلاه نذارن. خیر سرمون کارشناسیم مثلاً.»

امیرعلی گفت: «حرفت درست، اما باید حواسمون باشه. راستی حواست به اون هیئت عراقی هست که پشت سر ما همه جا میان و حرکاتمونو تحت نظر دارن؟»

آصف چشم تنگ کرد و گفت: «حتی شماره شناسنامه همسایه دست راستیشونم داریم. حواسمون بهشون هست.»

- دیوانه! ترسم اینه که اونا تو کارمون موش بدوونن و خرابکاری کنن.

- مکروا و مکرالله. دلنگرون نباش! حواست به تست و آزمایش سلاح و مهمات باشه.

- میگم کی بشه ما از لحاظ سلاح و مهمات خودکفا بشیم که اینطوری منت خارجیا رو نکشیم؟ یعنی اون روز میرسه؟

- میرسه اخوی، میرسه.

حدس امیرعلی درست بود. هیئت بعثی عراق هم برای خرید سلاح و مهمات به چین آمده و از سر اتفاق برنامه سفر و بازدیدشان با گروه ایرانی نزدیک و بعضاً همزمان بود. بین آنان «ولید ثابت» بیشتر از دیگران به فکر حقه و زدن یک ضربه اساسی به ایرانیها بود. دهها طرح و نقشه در ذهن خود پرورانده و با یک بعثی گردنکلفت از نزدیکان صدام حسین مطرح کرده بود، اما با طرح‌هایش موافقت نشده و او قسم خورده بود هر طور شده کاری کند که ایرانیها با آبروریزی و سرافکندگی چین را ترک کنند. سرانجام آن ایده و نقشه پلید در ذهنش جان گرفت. آن هم وقتی که هواپیمای باری ایرانیها را دید؛ هواپیمایی که شبیه هواپیمای باری خودشان بود. چشمان ولید ثابت درخشید و فهمید این‌بار چنان ضربه‌ای به ایرانیان می‌زند که تا عمر دارند فراموش نکنند.

در هتل چهار ستاره شانگهای آقا مصطفی به امیرعلی و مجتبی گفت: «شما دو تا هم‌اتاق هستید.»

کلید کارتیشکل را دست امیرعلی داد و با لبخند ادامه داد: «فقط خواهش می‌کنم از سروصدا و بلند کردن نوار نوحه و زیارت عاشورا پرهیز کنید. اینجا یه کم صدای ضبط صوت بلند بشه، مسافرای دیگه اعتراض میکنن.»

امیرعلی با شرمندگی لبخند زد و گفت: «چشم حاج‌ آقا! زیارت عاشورا رو با صدای کم گوش میدیم.»

آقا مصطفی خندید:

- در ضمن ما رو هم از دعای خیر فراموش نکنید. یا علی مدد.

- یا علی مدد.

همان شب امیرعلی که دلش شور میزد، موقع صرف غذا در رستوران هتل از سعید و آصف پرسید: «میگم بچه‌ها قدرت چونه‌زنی آقا مصطفی خوبه؟ این چشم بادومیا سرمون کلاه نذارن.»

آصف به او گفت: «آروم حرف بزن» و با اشاره سر به آقا مصطفی اشاره کرد که سر میز روبروی مجتبی نشسته و فقط سوپ و سالاد میخورد. بعد با صدای خفه گفت: «مگه قضیه پارسال و رفتنمون به ژاپن رو تعریف نکردم؟»

- نه! نگفتی.

آصف دهانش را به امیرعلی نزدیک و زمزمه کرد: «پارسال رفتیم ژاپن برای خرید وانت لندکروز از کارخونه تویوتا. کلی بحث و گفتگو شد تا تونستیم قرارداد کلی وانتو تنظیم کنیم. آخر کار آقا مصطفی به رئیس ژاپنی تویوتا گفت خب پورسانت ما چی میشه؟»

من یکی حسابی جا خوردم. رئیس تویوتا با تعجب گفت: «البته پورسانت حق مسلم شماست که واسطه شدین و از ما خرید میکنین، اما من شنیدم مدیران حزب‌الهی ایرانی اهل پورسانت گرفتن نیستن.»

آقا مصطفی خندید و گفت: «اما من هستم. خب ما چند میلیون دلار خرید کردیم. سهم پورسانت من چقدر میشه؟»

رئیس تویوتا حسابکتاب کرد و یه رقمی داد. آقا مصطفی هم گفت: «ممنون. حالا به اندازه همین پول پورسانت به من وانت لندکروز بدین.»

رئیس ژاپنی خنده عجیبی کرد و گفت: «دیدی گفتم حزب‌الهی هستین. از همین پورسانت که حقته داری واسه مملکتت ماشین میخری. شما ایرانیا اهل رشوه و پورسانت نیستین.»

امیرعلی با لبخند به آقا مصطفی نگاه کرد که با آرامش داشت سوپ میخورد.

مجتبی در یخچال را باز کرد و با چندش و ناراحتی گفت: «امیرعلی اینجا رو نگاه کن. چقد مشروب واسمون گذاشتن.»

امیرعلی به یخچال نگاه کرد و چهره در هم کشید. قفسه‌های یخچال پر از قوطی و شیشه‌های مختلف مشروب بود؛ از برندها و کارخانه‌های مختلف: آلمانی، انگلیسی، آمریکایی و ژاپنی.

مجتبی با چندش گفت: «بی پدرا چقدر هم پرش کردن. مگه یه آدم چقدر میتونه از اینا کوفت کنه؟»

امیرعلی فکری کرد و بعد انگار به جسم داغ و چندش‌آوری دست میزند چند شیشه مشروب برداشت و گفت: «من یه فکری دارم.»

بعد مشروب‌ها را برد حمام. درشان را باز کرد و محتوایشان را سرریز کرد داخل دستشویی فرنگی. مجتبی هم با خوشحالی به امیرعلی کمک کرد. دو نفری تمام مشروبات الکلی را داخل دستشویی فرنگی ریختند و بطریهای خالی را در سطل آشغال انداختند. امیرعلی سینه جلو داد و گفت: «اگه نشه امر به معروف کنیم، نهی از منکرو که میتونیم. درسته؟»

- کاملاً. حالا خیالم راحت شد.

آن شب هر دو با رضایت خاطر از عمل ثوابشان به خاطر از بین بردن‌‌ ابزار فسق و فجور، خواب خوش و راحتی کردند.

همان شب در فرودگاه، ولید ثابت کلی رشوه به کارگران باربری داد تا با خواسته او موافقت و در اجرای نقشه یاریاش کنند. ده‌ها کارگر به کمک وسایل مخصوص نقلیه و جرثقیل‌های متصل به ماشین و بالابرهای مکانیکی، جعبههای سلاح و مهمات را از هواپیمایی که نشان و پرچم جمهوری اسلامی ایران داشت، پایین آورده و به هواپیمای دارای نشان و نقش پرچم بعثی عراق، منتقل کردند.

در تمام مراحل، ولید ثابت فقط نگران سر رسیدن نمایندگان ایرانی یا پلیس فرودگاه بود که آن هم بدون دردسر گذشت. او انعام خوبی به کارگران داد و از آنها قول گرفت لام تا کام حرف نزنند. سپس با شور و شادمانی به هتل برگشت.

صبح روز بعد هواپیمای ایرانی به پرواز درآمد و راهی آسمان شد.

داخل هواپیمای مسافری آقا مصطفی و همراهانش در سکوت به هم نگاه میکردند. گرچه آقا مصطفی بیشتر داشت با دانه‌های تسبیحش بازی می‌کرد و لبهایش تکان میخورد. مجتبی دلشوره داشت. به امیرعلی نگاه کرد که مثل خودش دلنگران و مشوّش بود. در ردیف جلو آصف و سعید کنار آقا مصطفی نشسته و حرفی نمی‌زدند. امیرعلی به طرف جلو خم شد. از فضای خالی بین دو صندلی نزدیک گوش آقا مصطفی زمزمه کرد:

- هواپیمای باری رسیده ایران.

آقا مصطفی به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. برگشت طرف امیرعلی و لبخندزنان گفت: «طبق محاسبه من یه ساعت پیش وارد آسمون ایران شده.»

امیرعلی نفس راحتی کشید. به عقب تکیه داد و چشمانش را بست. مجتبی که جمله آقا مصطفی را شنیده بود دست راست امیرعلی را گرفت و فشار داد.

- موفق شدیم. تونستیم.

امیرعلی خندید و سر تکان داد. مجتبی به جلو خم شد. شانه آصف را محکم فشار داد گفت: «الحق که مُخت خوب کار میکنه نابغه.»

آصف با چهره درهم از درد نالید:

- چه خبرته؟ شونه‌م خورد شد ماستفروش!

آقا مصطفی با لبخند به آصف گفت: «اما ریسک بزرگی کردی آصف. متوجه‌ای؟»

آصف حقبهجانب پاسخ داد: «دندشون نرم. خواستن به ما بزنن خودشون نوشجون کردن. حالا باید هسته‌شو تُف کنن بیرون. تا دیگه غلط بکنن بخوان به ما نارو بزنن.»

در هواپیمای دیگری بر فراز آسمان چین، رئیس هیئت عراقی چنان نعره‌ای بر سر ولید ثابت کشید که ولید کم مانده بود قبض روح شود.

- احمق دیوانه! هیچ جعبه‌ای در هواپیمای ما نبود.

ولید به سختی نفس کشید. داشت سکته میکرد.

- اما ... قربان ... من خودم ... جعبه‌ها رو از هواپیمای ... ایرانیا به ... هواپیمای خودمون ... منتقل کردم.

- بی‌شعور کودن! مهمات ایرانیا جهنم، سلاح و مهمات خریداریشده خودمون چرا غیب شده؟

آب در دهان ولید ثابت خشک شد.

- بیچاره‌ات میکنم، یهراست می‌فرستمت دادگاه نظامی. تمام زحمات ما رو به باد دادی. الاغ مصری!

امیرعلی غشغش خندید و گفت: «کارت حرف نداره آصف. به عقل جن هم نمیرسید که روی پرچم و نشون عراقیا طرح پرچم خودمونو بچسبونی و روی پرچم و نشون هواپیمای خودمون، طرح پرچم عراقیا رو؛ بعد هم که سر فرصت مناسب طرحهای موقت رو از روی پرچم و نشون هواپیماها کندی و از بین بردی. بدبختا با چه رنج و مرارتی اون همه جعبه رو از هواپیمای خودشون به هواپیمای ما منتقل کردن.»

مجتبی خندید و گفت: «درسی شد که دیگه فکر حقه زدن به ایرانیا رو از سرشون بیرون کنن. باید پشت دستشونو داغ کنن.»

آقا مصطفی با لبخند یک برگه رسید دست امیرعلی داد و گفت: «راستی این صورتهزینه اضافه شما دو نفره. وایوای. اونم بابت مشروبات الکلی!»

امیرعلی و مجتبی جا خوردند. با حیرت به صورتحساب و رقم مشروبات الکلی خیره شدند. امیرعلی با صدای گرفته گفت: «اما من خیال کردم همینطور مفتی اون زهرماریا رو گذاشتن تو یخچال.»

- مفتی؟ حتماً دلشون واسه عرق‌خورا سوخته بهشون مشروب هدیه بدن. برگشتیم تهران دستور میدم از حقوقتون کسر بشه.

مجتبی ناله کرد:

- اینم جواب نهی از منکرمون!

امیرعلی آه سوزناکی کشید و زمزمه کرد:

- حالا خوبه به نافمون نمیبندن که خودمون اون زهرماریا رو کوفت کردیم و شلاقمون نمیزنن!

و هر دو لبخند تلخی زدند.

برگرفته از کتاب عملیات تدارکاتی

نویسنده: داود امیریان، تصویرگر: رشید کارگر

 
 
 
تعداد مشاهده خبر34 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal