حاجی شربتی و حاجی دوغی
برگرفته از نشریه پل
1398/01/31

حاجی شربتی و حاجی دوغی                                                                                                           نویسنده : رشید کارگر

در اوج گرما و تشنگی، در منطقه فکه، ایستگاه صلواتی حاجی شربتی، شده بود استراحتگاه رزمندگانی که برای ساعتی از خط مقدم به عقب می آمدند تا کمی استراحت کنند و در حمامهای صحرایی تن و بدن عرقکرده و خاکآلودشان را بشویند و جانی تازه بگیرند. در ساختمان کوچک و یک طبقهای ایستگاه صلواتی، حاجی شربتی و دوستانش با هر مواد غذایی و نوشیدنی که دستشان می رسید از رزمندگان پذیرایی می کردند.

حاجی شربتی تا مدتی قبل حاج هادی بود، اما یک حادثه بامزه باعث شد به حاجی شربتی معروف شود.

یک ماه قبل ، یک تُن خاکشیر از ورامین به ایستگاه صلواتی فرستاده شد. حاج هادی و همراهانش هم به سرعت آن را پاک کرده و شربت درست کردند. در ظلّ گرما،  وقتی نفس آدمیزاد از هرم و شدت داغی و تشنگی مثل چرم خشک می شد، شربت خاکشیر، آب سردی بود روی آتش سوزان.

حاج هادی و دو نفر دیگر ، دیگهای محتوی شربت را بار وانت کردند و به خط مقدم بردند تا رزمندگان تشنه آنجا بینصیب نمانند. سنگر به سنگر رفتند و با خوشرویی و طلب صلوات، به رزمندگان تشنه، شربت تعارف کردند. حسابی سرگرم شده بودند و وقتی به خود آمدند که متوجه شدند گم شده و راه پس و پیش را قاطی کرده اند. راننده دست و پایش را گم کرده بود. حاج هادی در دل توسل کرد و گفت:

- نترس برادر جان! دور بزن و همین راهی که اومدیم رو برگرد.

یک ساعت دور خودشان چرخیدند و راه را پیدا نکردند. هنوز نصف دیگ شربت، عقب وانت بود و حاج هادی کنار آن ،به دیواره فلزیاش تکیه داده بود و ذکر می گفت و دعا می کرد، گیر سربازان دشمن نیفتند، که وانت ترمز شدیدی کرد. دیگ لغزید و محکم به زانوان حاج هادی خورد. حاج هادی از درد ناله کرد، اما ناله در گلویش ماند. بلافاصله چند نفر به زبان عربی شروع به جیغ و فریاد کردند و بعد هم رگبار گلوله ها به بدنه فلزی وانت اصابت کرد. حاج هادی درد را از یاد برد و پشت دیگ پناه گرفت. راننده فرز و چابک، فرمان ماشین را گرداند و پدال گاز را تا آخر فشار داد. ماشین از جا کنده شد و گرد و خاک کنان سرعت گرفت. رگبار گلوله ها و هیاهوی عراقی ها هم شدت گرفت. وانت پر سرعت در جاده خاکی، حرکت می کرد و در چالهچوله های انفجار توپ و خمپاره ها می افتاد و بالا و پایین می پرید. دیگ پر از شربت هم با هر بالا و پایین شدن، به هوا بلند میشد و محکم روی سطح فلزی و داغ وانت فرود می آمد و هر بار قسمتی از شربت را به اطراف می پاشید.

سرانجام خیلی اتفاقی و الله بختکی راه خود را پیدا کرده و به ایستگاه صلواتی رسیدند. راننده با عجله پرید پایین و سراغ حاج هادی آمد.

- خوبی حاج هادی؟

حاج هادی که از فرق سر تا پوتینهایش از شربت خاکشیر ،خیس و چسبناک شده بود ،خنده کنان گفت: «حاج هادی نگو! بگو حاجی شربتی!»

این بار خبر رسید که از روستای ساداتمحله رامسر، چند دبه شیر تازه به ایستگاه صلواتی رسیده است. حاجی شربتی با تعجب گفت: شیر تازه؟ اینجا؟ فکرش را نکرده اند، این همه شیر تا برسد جبهه فاسد می شود و بو می گیرد؟

اسماعیل، معاون حاجی شربتی گفت: «خب حالا چیکار کنیم؟ بریزیمشون بیرون؟»

- نه! گناه داره. اسراف میشه. زود یک دیگ بیارید شیر رو گرم کنیم بدهیم رزمنده ها،  نوش جان کنند.

حاجی شربتی خودش بالای دیگ ایستاد که اگر شیر خراب بود و به اصطلاح موقع جوشیدن بُرید، بریزدش دور تا رزمنده ها مسموم نشوند. دیگ را روی یک اجاق گذاشته و زیرش را روشن کردند. بعد دبه های شیر را درون دیگ سرریز کردند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که رزمنده ها یکییکی و یا در گروههای چند نفره نزدیک دیگ جمع شدند. خبر دهان به دهان پیچید که بیایید شیر داغ بخورید!

لحظه به لحظه بر تعداد رزمندگان خواهان شیر داغ افزوده شد. حاجی شربتی دستور داد همه به صف بشوند؛ دست هر نفر هم یک لیوان پلاستیکی دادند. حوصله رزمنده ها داشت سر میرفت؛ شروع کردند به غرغر کردن و کنایه زدن:

- پس این شیر چی شد؟

- دارین کره و سرشیرش رو می گیرید؟

- نکنه دارین دوغ و پنیر می زنید این قدر لفتش می دید؟

کمکم دیگ شروع به جوشیدن و قلقل زدن کرد. حبابهای روی سطح سفید شیر تشکیل می شد و می ترکید. اسماعیل لیوان به دست جلو آمد و گفت: «حاجی بذار من افتتاحش کنم.»

حاجی شربتی رو به طرف رزمنده ها گفت: «اسماعیل از ساداته. اجازه بدید لیوان اول رو برای اون بریزم.»

کسی اعتراضی نکرد. یک لیوان شیر در دست اسماعیل قرار گرفت. اسماعیل لب به شیر زد. ترش کرد و چهره اش در هم رفت. شیر را بو کرد و گفت: «حاجی این شیر یه جوریه؟»

همه سکوت کردند و به اسماعیل و حاجی شربتی خیره شدند. حاجی شربتی اخم کرد و پرسید: «چه جوریه؟ بو میده یا ترشیده؟»

 اسماعیل دوباره شیر را مزمزه کرد و پاسخ داد: «هم بو میده هم ترشیده س!»

- این چه حرفیه پسرم؟ من خودم بچه دهاتم. کشاورزم. شیر اگر خراب و فاسد باشه لخته میشه و می بُره.

اسماعیل لیوان را دست حاجی شربتی داد و گفت: «خودتون بخورید ببینید دروغ نمی گم.»

حاجی شربتی در برابر چشمان کنجکاو رزمندگان کمی از شیر درون لیوان را خورد. حق با اسماعیل بود اما ... اما ...

حاجی یک قلپ دیگر از شیر داغ خورد و بعد قاهقاه خندید. اسماعیل و دیگران ، لیوانبهدست و حیران ، به حاجی شربتی نگاه می کردند که می خندید و لیوان در دستش تکان می خورد. چند لحظه بعد حاجی شربتی به زحمت ، خندهاش را خورد و گفت: «برادرا شرمنده! این شیر نیست؛ دوغه! اونم چه دوغی!»

چند نفر از رزمندگان هم به خنده افتادند. اسماعیل با صدای خفه گفت: «حالا جواب این همه آدم رو چی بدهیم؟»

حاجی شربتی با صدای بلند،  به رزمندگان لیوانبهدست گفت: «برادران عزیز توجه! باید صبر کنید تا این دوغ جوشیده و داغ، سرد و قابل خوردن بشه، صبر داشته باشید.»

سر و صدای اعتراض عده ای بلند شد:

- ای بابا! اول گفتید صبر کنین داغ بشه؛ حالا میگید صبر کنید سرد بشه!

- تکلیف ما رو معلوم کنید.

- این چه وضعشه؟ از صبح معطلمون کردید.

حاجی شربتی به اسماعیل گفت: «پسرم! سریع برو به کمک بچه ها هر چی قالب یخ تو یخدون هست بردارید، بیارید.»

اسماعیل و چند نفر دیگر قالبهای یخ را آورده و داخل دیگ پر از دوغ داغ انداختند. قطعات یخ به سرعت آب و در دوغ حل می شدند.

 

حاجی شربتی چند مشت نمک و نعناع خشک در دیگ ریخت و از دوغ چشید و گفت: «خب برادرا با یه صلوات بفرمایین جلو. دوغ خنک نعناعی آماده س.»

با غریو صلوات رزمندگان، پخش دوغ شروع شد. از آن ساعت به بعد بار دیگر اسم حاجی شربتی تغییر کرد و به حاجی دوغی معروف شد!

تعداد مشاهده خبر38 بار
تصاویر مرتبط


مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)

ارسال نظرات
نام
 
آدرس پست الکترونیکی شما
   
شماره تلفن
توضیحات
 
تغییر کد امنیتی
کد امنیت
 
وزارت جهاد کشاورزی
کلیه حقوق این سایت متعلق به وزارت جهاد کشاورزی می باشد
Powered by DorsaPortal